۱۳۸۹ بهمن ۱۱, دوشنبه

زن‌ها و شوهرها

زن‌ها و شوهرها می‌دانند به کجا بزنند که درد بگیرد. زن‌ها و شوهرها در این مورد اطلاعات خوبی دارند. وقتی هم‌دیگر را نوازش می‌کنند، قسمت‌هایی هستند که بیشتر نوازش می‌خواهد، که بیشتر نفس را به شماره می‌اندازد، که هنوز جوان و تر و تازه و بچه مانده است. زن‌ها و شوهرها این قسمت‌ها را به خاطر می‌سپرند. بعد وقت عصبانیت، وقت سختی‌ها، ناغافل می‌زنند. به همان قسمتی می‌زنند که بچه است و گریه‌اش می‌گیرد. و طرف توی خودش خم می‌شود و می‌گوید آخ! و همان‌طور که توی خودش خم است، سرش را با ناباوری بلند می‌کند و نگاه می‌کند.

درخشان و دقیقا به هدف؛ از لی‌لی

۱۳۸۹ بهمن ۱۰, یکشنبه

۱۳۸۹ بهمن ۹, شنبه

خوب است که دوست دارد توی بغل‌م نشسته شیر بخورد؛ این‌طوری این فرصت را به من می‌دهد که دست‌هام را دور شانه‌هاش حلقه کنم و لب‌هام تمام‌ِمدت شیرخوردن، روی سرِ گرم و نرم‌ش باشد.

۱۳۸۹ بهمن ۸, جمعه

چون جان می‌روی اندر میان جان من

همیشه فکر می‌کردم خیلی مانده است تا آمادگی بچه‌دارشدن داشته باشم. بچه به نظرم موجود دیگری بود که وارد زندگی خودم می‌کردم‌ش؛ ممکن بود خیلی هم لذت‌بخش باشد اما پیامدهای ناخواسته‌اش، احتمالا کنترل من را بر روی بخش‌های مهمی از زندگی‌م از بین می‌برد و من حاضر نبودم چنین حقی را به کسی بدهم.

حالا اما حس‌م متفاوت است؛ بچه چیزی بیرونِ از درون من نیست. انگار که این موجود مثلا امتداد دستِ من یا امتداد پایِ من یا امتداد قلبِ من است؛ یعنی دقیقا خود من است. او چیزی ورای من، یک موجود خارجی که الان به زندگی من تحمیل شده نیست.
شاید به نظر خودخواهانه برسد؛ دوست‌ش دارم چون خودم است، «دیگری» نیست. اما بیش‌تر، از حسی بسیار عمیق و متفاوت از خودخواهی حکایت می‌کند.

می‌بینم که در ده سال اخیر خصوصیات اخلاقی و شخصیتی مهمی در من تغییر پیدا کرده است و من با بسیاری از آن‌ها -اگر نگویم همه که کلی‌گویی بی‌جا نکرده باشم- کنار آمده‌ام و آنها را به عنوان «تغییر» در زندگی‌م، در شخصیت‌م، در اخلاقیات‌م و در روحیات‌م پذیرفته‌ام.
بچه‌م هم نه یک موجود خارجی که حالا سبک زندگی و همه اولویت‌های من را به‌کلی تغییر داده است، بلکه امتداد خودم است و تغییری است که من دارم در طول عمر خودم می‌کنم. آنقدر از من است و در من است، که نمی‌توانم توضیح بدهم!

۱۳۸۹ بهمن ۷, پنجشنبه

پنج ماهگی

دو روز است که تا به پشت می‌گذارم‌ش، برمی‌گردد و روی دست‌هاش بلند می‌شود. پاهاش را تکان می‌دهد اما هنوز نمی‌تواند خودش را به جلو بکِشد.
صورت‌ش که می‌افتد پایین مماس با زمین، فکر می‌کنم باید سرش را بالا نگه دارم.
صبر می‌کنم اما.
فکر می‌کنم که خودش باید سرش را بلند کند دوباره.
گریه می‌کند.
بلند کنم؟
گریه می‌کند.
خودش باید بلند کند.
گریه می‌کند.
وایستا عقب.
خودش یاد می‌گیرد.
فرصت امتحان‌کردن بده به‌ش.
گریه می‌کند.
زور می‌زند.
به دست‌هاش فشار می‌آورد.
سرش را بلند می‌کند.
نفس‌م راحت می‌شود.
به‌ش می گویم:جااااااااااااااانِ دل....
با سرِ بلند و گردنِ افراشته، به چشم‌هام می‌خندد؛ جانِ دل.

۱۳۸۹ بهمن ۶, چهارشنبه

خودتحویل‌گیری سرخوشانه

خوش‌بختی که فقط غش‌وضعف‌کردن برای پَروپاچه و لب‌ولوچه‌ی بچه نیست؛ خوش‌بختی گاهی این است که آن‌قدر خودت را دوست داشته باشی که صبح پا شی، چند تا گوجه‌فرنگی ریزه (مینی‌یاتوری؟) برای خودت خرد کنی و با یک نوک قاشق کره، توی یک ماهی‌تابه‌ی کوچک سرخ کنی و دو تا تخم‌مرغ بزنی پاش، نان بربری توی توستر برای خودت گرم کنی، انگار که از تنور الساعه بیرون آمده. آب سیب هم برای خودت بگذاری روی میز و صبحانه‌ت را با ریحان تازه بخوری. تازه در مدت پختن نیم‌رو، برای غذای ظهر سینه مرغ بگذاری بیرون تا یک غذای اختصاصی هم برای ناهار امروز خودت درست کنی.
راستی آخرین بار کی برای خودم تنها، یک غذای اختصاصی درست کرده‌م؟
یادم نیست!

۱۳۸۹ بهمن ۴, دوشنبه

پله اول؛ هلیم گوشت

خب چه کار باید می‌کردم؟ هشت صبح بیدار شده بود و اصلا نخوابیده بود. یازده شب شده بود و هی گریه می‌کرد. هی شیر می‌خواست و باز هی گریه می‌کرد. قبل‌ترها شیر که می‌خورد، مست می‌شد و بی‌هوش گوشه‌ای می‌افتاد و خواب‌ش می‌برد. مرد می‌گفت انگار که شیر از هر شرابی مست‌تر می‌کند این آدمی‌زاده‌ی کوچک را.
امروز دیگر از این نوع بی‌قراری‌ش، معلوم بود که سیر نشده است و بنابراین نمی‌توانست بخوابد.

ساعت یازده شب، دیدم که کاری از دست خودم و اعضا و جوارح‌م دیگر برنمی‌آید.
کمی هلیم را با آب گرم رقیق کردم و به‌ش دادم. خیلی با لذت و علاقه می‌گذاشت که قاشق را بکنم توی دهن‌ش! حتی در همین حین لبخندهای ملیحی هم تحویل من می‌داد و به کشف مزه تازه مشغول بود!

بنابراین با عرض معذرت از همه متخصصان تغذیه کودک، همه کتاب‌های تغذیه سالم برای بچه و همه وب‌سایت‌های تخصصی بچه‌داری و هم‌چنین دکتر محترم خانوادگی که تاکید داشت تا شش‌ماهگی به بچه غذا ندهیم،  باید اعلام کنم اولین غذای دخترک من یک هلیم پرگوشت بود که با اشتها و در نهایت لذت تناول شد.

۱۳۸۹ بهمن ۳, یکشنبه

مدهوش‌م

وقتی روی مبل نشانده‌ام‌ش و آهنگ موردعلاقه‌ش (تو که چشمات خیلی قشنگه) را توی لپ‌تاپ برای‌ش گذاشته‌م.
محو آهنگ شده است. دوست دارم من هم ببینم. سرم را آرام می گذارم روی پاهاش که دراز کرده است و کل طول پاهاش به نصفه نشیمن‌گاه مبل می‌رسد.
سرم روی پاش است. دست راست‌ش را می‌کند توی موهام و می‌کشد. دست چپ‌ش را می‌گذارد روی سرم.
دخترکِ کمترازپنج‌ماهه‌ی من نمی‌داند که کله منو با دست‌ها و پاهای کوچولوش هل داده است به آسمان پر ستاره.

۱۳۸۹ بهمن ۲, شنبه

پوشک دخترک را عوض می‌کنم و حتی از بوی بَدش هم به وجد می‌آیم و قاه‌قاه می‌زنم که به‌به چه بوی بدی هم دارد! همه‌جای دخترک را ماچ‌مالی می‌کنم. از هیچ چیزش و هیچ کارش ناراحت نمی‌شوم. حتی وقتی شب‌ها وسط یک خواب مهم هستم و یا دارم از خستگی می‌میرم، وقتی او بیدار می‌شود، من اصلا خوش‌بخت‌م که به خاطر او از خواب بیدار می‌شوم...

فکر می‌کنم که مادر من هم همه این کارها را برای من کرده است؟ یعنی همه جای منو ماچ‌مالی کرده است؟ تصورش را که می‌کنم، خجالت می‌کشم! یعنی از بوی بد کارخرابی‌های من ذوق‌زده شده است؟ یعنی اندازه من، که برای دخترک‌م می‌میرم، برای من مرده است؟
به خودم می‌گویم: نه پس! آسمان باز شده است و فقط تو یکی بچه‌دار شدی. در این میلیون‌ها سال عمر بشریت، فقط تو داری تخم دوزرده برای بچه‌ت می‌گذاری...

مامان! پس چرا تا حالا چیزی در این مورد به من نگفتی؟ چرا نگفتی چطوری قربان‌صدقه‌م می‌رفتی؟ یک وقت ناراحت نشوی. می‌دانی که چه‌قدر عزیزی. اصلا کیه که نداند تو توی زندگی من چه جای‌گاهی همیشه داشته‌ای. کیه که نداند مادر من همیشه به‌ترین دوست همه زندگی من بوده است؟ کیه که نداند چه‌قدر همیشه به داشتن تو افتخار می‌کرده‌ام؟

این سوالات امشب برای اولین بار به ذهن‌م رسیده‌اند. آن موقع که برای دنیاآمدن دخترک پبش‌م بودی، هنوز این چیزها برای‌م سوال نشده بود که ازت بپرسم‌شان.

راستی مامان! امروز متوجه شدم که من به سن‌وسالِ الان دخترک‌م بودم که تو دوباره باردار شدی. یادت هست از بارداری دوم‌ت همیشه به عنوان یکی از سخت‌ترین دوران زندگی‌ت یاد می‌کنی؟ از خود بارداری که نه. از سختی‌هایی که در زندگی‌ت در آن دوران پیش آمد. همیشه می‌گفتی سر برادرم چون خیلی فشارهای عصبی و روانی به‌ت وارد شده است، فکر می‌کنی در مقابل برادرم خیلی مسئولی. فکر می‌کنی که او بچه بی‌گناهی بوده است که از جنینی توی شکم تو و به واسطه‌ی تو،  ناخواسته، به‌ش آسیب رسیده است.
مامان! هیچ‌وقت فکر نکرده بودم که خُب من هم آن‌موقع بچه‌ی چاهار-پنج ماهه‌ای بودم. یعنی به من هیچ آسیبی نرسیده بوده است؟ یعنی چون او توی شکم‌ت بود، فکر می‌کنی اثر مستقیم از حالات پریشان روحی تو گرفته است و تو هنوز بابت این مساله بعد از سی سال، احساس گناه می‌کنی؟

مامان! باور کن که امشب اولین بار است توی زندگی‌م که این سوالات به ذهنم رسیده است. فقط خواستم به‌ت بگویم روزهایی که من غمگین‌م، دخترک‌م نمی‌خندد. هر کاری‌ش می‌کنم، هر ادایی درمی‌آورم، هر صدایی درمی‌آورم، نمی‌خندد. می‌فهمد دارم به‌ش دروغ می‌گویم و واقعا شادمان نیستم. نگاه عمیقی به من می‌اندازد و می‌گوید تو غم‌گینی و من این را می‌دانم...

مامان! می‌دانی که چه‌قدر برای‌م عزیزی و چه‌قدر به‌ت افتخار می‌کنم. فقط ای کاش روزی جرات کنم و این‌ها را از تو بپرسم که آیا هیچ‌وقت فکر کرده‌ای که اثر حالات روحی و روانی تو بر من -دخترک چندماهه‌ت- اگر بیشتر از جنین توی شکم‌ت نبوده باشد، کم‌تر هم نبوده است؟ 

۱۳۸۹ بهمن ۱, جمعه

مدهوش‌م

وقتی روی پام نشانده‌ام‌ش و دست‌م را دور سینه‌ش حلقه کرده‌ام که تعادل‌ش به هم نخورد، او هم دارد با دقت کارتون نگاه می‌کند و یک دفعه سرش را کاملا به عقب، به طرف من می‌چرخاند.
سرم را از روی کامپیوترم بلند می‌کنم. چشم‌توچشم می‌شویم. می‌خندد به من. چشم‌هاش برق می‌زند.
دوباره سرش را برمی‌گرداند و به کارتون‌ش مشغول می‌شود.
رقص سلول‌های تن‌م را می‌بینید کائنات؟

۱۳۸۹ دی ۳۰, پنجشنبه

مسحورکننده‌ترین تصویر تا به امروز برای‌ش، میکی‌موس روی پوشک شماره 3 هاگی است. وقتی نشان‌ش می‌دهم، مثل کسی که با بی‌کران کهکشان‌ها روبرو شده است، دهن‌ش را تا اندازه‌ای که می‌شود چنین دهن کوچکی را باز کرد، باز می‌کند و تا لحظاتی طولانی مشغول غور در نقش پوشک می‌شود؛ انگار دارد نقشی را در خشت خام می‌بیند که من در آینه نمی‌بینم!
مطمئن‌م کمپانی والت‌دیسنی، کار روان‌شناسیک کودک بر روی طراحی کاراکتر میکی‌موس کرده است.

۱۳۸۹ دی ۲۹, چهارشنبه

مدهوش‌م

وقتی شست دست چپ‌ش را در دهن می‌گذارد، پای راست را بالا می‌آورد، با دست راست انگشتان پای راست را می‌کشد و درحالی‌که کم‌کم انگشت اشاره را هم به شست اضافه کرده و سعی می‌کند با جدیت و البته صداهایی موزون دورترهای دهن‌ش را هم بکاود، پای راست را با تلاشی مثال‌زدنی به پای چپ گیر می‌اندازد.
اگر به دادش نرسم، در خودش گره می‌خورد!

۱۳۸۹ دی ۲۸, سه‌شنبه

غذا دادن یا ندادن؟ غذا واقعا؟

برای خودم بستنی آوردم بخورم. قاشق اول را که گذاشتم دهن‌م، چنان نگاهی به قاشق و دهن من انداخت و چنان لب‌هاش را با قوت مِک زد که قاشق را برگرداندم توی ظرف بستنی و هی فکر کردم آخر انصاف من کجا رفته است؟
چشم از ظرف برنمی‌داشت. سرِ انگشتِ کوچکِ دستِ راست‌م را زدم به دیواره‌ی ظرف و نزدیک دهن‌ش بردم. زبان‌ش را دراز کرد و لیس زد. چند بار. سرش را آورد جلو و انگشت من را تا نصفه کرد توی دهن‌ش و با لثه‌های بی‌دندان‌ش هی فشار داد و مک زد. خیلی کیف داد.
بعد فکر کردم این یکی دو هفته‌ای احساس می‌کردم باید غذا دادن را شروع کنم. رفتم برای‌ش یک فرنی خیلی رقیق با شیر خودم درست کردم. با قاشق کوچک دوست نداشت. کمی با انگشت کوچک امتحان کردیم. بدش نیامد اما در حد دو تا سه سرانگشت. بعد دیگر نخواست که بخورد.
گذاشتیم کنار. چند روز دیگر دوباره امتحان می‌کنیم.

پ.ن. توی کتاب‌هایی که می‌خوانم، نوشته است بهتر است که چیزهای غیرشیرین مثل سبزیجات را قبل از چیزهای شیرین مثل آب‌میوه و اینها به بچه داد. چون بچه‌ها شیرینی‌ها را بیشتر دوست دارند و اگر ذائقه‌شان به آنها عادت کند، کار سخت می‌شود.
آخر کی با بستنی شروع می‌کند؟!

۱۳۸۹ دی ۲۷, دوشنبه

بی‌جنبه‌هایی که مایی‌م

وقتی بیدار است داریم قربان‌صدقه‌ش می‌رویم و ماچ و بوسه می‌کنیم همه‌جاش را؛ وقتی هم که خواب است، همین کارها را داریم با عکس‌ها و فیلم‌هاش می‌کنیم.

۱۳۸۹ دی ۲۶, یکشنبه

آیا یک مادر، آدم هم هست؟

یعنی من حالا که بچه دارم، دیگر خودم آدم نیستم؟ دیگر لازم نیست کسی احوال خودم را بپرسد؟ دیگر لازم نیست کسی بپرسد چی دوست دارم؟ چرا ناراحت‌م؟ چرا خسته‌ام؟ چرا لباس قشنگ نمی‌پوشم؟ به چی فکر می‌کنم؟ چرا کم می‌نویسم؟ چرا کتاب نمی‌خوانم؟ چرا شام‌م را تمام نمی‌کنم؟ چرا بستنی نمی‌خورم؟ چرا زیر چشم‌هام گود افتاده این‌قدر؟ چرا هی اشک‌م دم مشک‌م است؟
همه -و این همه دقیقا یعنی همه- فقط مایل‎ند بدانند بچه‌م چه‌طور است؟ بزرگ شده است؟ چهاردست‌وپا می‌رود؟ حرف هنوز نمی‌زند؟ چه جور صداهایی از خودش درمی‌آورد؟ سرما نخورده؟ وزن‌ش چه‌قدر است؟ چرا سرش پوسته‌پوسته شده؟ چرا لپ‌هاش آویزان است؟

خودم هم یادم رفته است اصلا آخرین چیزی که خورده‌م ساعت شش بعدازظهر دیروز یه برش پیتزای کوچک بوده است و حالا دوازده ظهر است و هی دارم به بچه از دی‌شب شیر می‌دهم. یک دفعه احساس می‌کنم که دارم از گرسنگی بی‌هوش می‌شوم. تخم‌مرغ آب‌پز می‌گذارم. آن را که می‌خورم می‌فهمم که از خستگی هم دارم کج و کوله می‌شوم و یادم می‌افتد دخترک دی‌شب هی بلند شده است و شیر خواسته است. چقدر خواب‌لازم هستم. اصلا اینها یک طرف؛ یعنی من که شبانه‌روز دارم به یک موجود دیگر محبت می‌کنم، خودم احتیاج به هیچ محبت و توجهی ندارم دیگر؟

واقعا آدم‌ها چه فکری با خودشان می‌کنند؟ یعنی من به منبع لایزال محبت وصل‌م؟ از آسمان می‌آید خودش این‌همه انرژی؟ من دیگر آدمی‌زاده‌ای با جسم نیستم؟ یعنی من گرسنه و تشنه نمی‌شوم؟ من نباید توالت بروم؟ من نباید حمام کنم؟ من نباید هوا بخورم؟

حمام

امروز برای اولین بار توی وان حمام می‌برم‌ش. وان را آب می‌کنم و خودم می‌نشینم توی وان و بغل‌ش می‌گیرم. همان‌طوری بغل‌به‌بغل و آوازخوانان می‌شورم‌ش. همان‌جا هم می‌چسبد به من و درحالی‌که شیرش را می‌خورد، من روی سر و کله‌ش آب می‌ریزم.
دخترک‌م بزرگ شده است. ناخن‌هاش سفید شده است و سفت و زیبا.

۱۳۸۹ دی ۲۵, شنبه

جهنم

سینه‌ش خس‌خس می‌کند، سرفه خشک می‌کند و آب دماغ‌ش راه افتاده است. به خودم که می‌چسبانم‌ش تا بی‌حالی‌ش با بازی‌کردن با من کمی بهتر بشود، احساس می‌کنم تب هم دارد.
شیرش می‌دهم. می‌خواهم بلندش کنم که یک لحظه احساس می‌کنم نفس‌ش گرفته است.
نفس‌م درنمی‌آید. مرد را که نشسته است، با صدای خفه و وحشت‌زده صدا می‌کنم. بچه را از من با سرعت می‌گیرد و به پشت‌ش می‌زند. به نظر تنفس‌ش طبیعی است.
من دست‌هام را می‌گذارم روی صورت‌م و های‌های گریه می‌کنم.
شب به این فکر می‌کنم که باید حتما یک کلاس کمک‌های اولیه بروم.

۱۳۸۹ دی ۲۴, جمعه

۱۳۸۹ دی ۲۲, چهارشنبه

نعمت

از خوبی‌های موی کوتاه این است که موهبت فرو رفتن کوچک‌ترین و چاقالوترین انگشت‌های دنیا و بعد کشیدن و بعد با تعجب نگاه‌کردن به آن را برا‌ی‌تان فراهم می‌کند.

۱۳۸۹ دی ۲۰, دوشنبه

بوس و کنار و خوشی و زندگی

روی تخت می‌خوابانم‌ش. کنارش دراز می‌کشم و براش اداها و صداهای جورواجور درمی‌آورم و با هم هی می‌خندیم.
یک دفعه دو تا دست‌ش را می‌آورد جلو تا زیر چانه‌های من. سرش را می‌آورد نزدیک و دهن‌ش را بازباز می‌کند و می‌چسباند روی دهن من.
نمی‌دانم که می‌خوای دهن منو بگذاری توی دهن‌ت یا منو ببوسی یا چی؛ اما هر کاری که می‌خواستی بکنی دخترجون! این عاشقانه‌ترین حرکتی بود که تا حالا دیده بودم ازت.
فریادهای شادمانی و قاه قاه من بود که به آسمان می‌رفت...

۱۳۸۹ دی ۱۹, یکشنبه

در چنین روزی

باباش داشت باهاش حرف می‌زد. روی تخت خودمان گذاشته بودم‌ش. برگشت به سمت من. گفتم چرا هی که می‌خواهم شیر بدهم، پس می‌زنی، حالا محبت‌ت گل کرده؟ دست‌ش را آورد و شلوار منو گرفت. خندید. آن‌قدر به سمت من برگشت که دیگر برگشت روی شکم‌ش!
امروز برای اولین بار از پشت غلت زد روی شکم‌ش.

۱۳۸۹ دی ۱۸, شنبه

لذتی که از خنده‌ش به من دست می‌دهد، آن‌قدر ناب، آن‌قدر عمیق، آن‌قدر زلال و آن‌قدر بی‌همتاست که از "هیچ" اتفاق و خبر دیگری چنین لذتی به من دست نمی‌دهد.
و این "هیچ" در جمله بالا، معنای کاملا و دقیقا و حقیقا "مطلقی" دارد.

مُرده‌ام روزهاست

وقت‌هایی هست که حتی حوصله‌ی دخترک را هم ندارم.
وقت‌هایی هست که دل‌م می‌خواد  کسی را داشتم که از بی‌پناهی، سرم را روی زانوش بگذارم و موهام را نوازش کند.
وقت‌هایی هست که چون آن یک نفر را ندارم، دل‌م می‌خواهد بروم یک گوشه اتاق، یک لحاف بکشم روی سرم و گریه کنم.
وقت‌هایی هست که انگار آخرین قطره‌های حیات را از من، با سرنگ بیرون کشیده‌اند و من را از درون خشکانده‌اند... 

۱۳۸۹ دی ۱۷, جمعه

تاریخ‌نگاری

فکر کنم کلی اتفاقات افتاده است که من یادم رفته است بنویسم‌شان؛
یکی از خنده‌دارترین کارهاش این است که پاهای‌ش را می‌آورد بالا و با دست انگشت‌های دراز پاهاش را می‌گیرد و می‌کشد. یک توپ قلقلی می‌شود این وقت‌ها. (انگشت‌های پاش آن‌قدر دراز است که وقتی دنیا آمد، گفتم این انگشت پاست یا انگشت دست است دخترجون؟!) دوست‌م می‌گفت حالا اگر وقت‌ش که برسد، انگشت‌های پاش را توی دهن‌ش هم می‌کند! آن وقت است که از دست‌ش روده‌بر بشوی.

یک ماهی هست که دخترک خیلی خوب روی پاهاش می‌تواند بلند شود. یعنی مثلا وقتی درازکش است، دو تا دست‌ش را که بگیرم و به طرف بالا بکشم، خودش وزن‌ش را می‌ندازد روی دو تا پا و با یک حرکت -که خیلی برای من خنده‌دار و مایه شعف و مباهات است!- از جاش بلند می‌شود.

یک هفته‌ای هست که وقتی نگه‌ش می‌داریم روی زمین، می‌تواند پاهاش را بلند کند و جلوتر روی زمین بگذارد! یعنی قدم بردارد.
شب‌ها موقع خواب، حتی تحمل یک پارچه نازک روی خودش را هم ندارد. با پاهایی که شب‌ها معمولا لخت است، همان ملحفه نازک را هم می‌ندازد کنار. اگر شب پا شم و دوباره روی‌را بپوشانم، از خواب بیدار می‌شود و تا روی خودش را کاملا باز نکند، دوباره خواب‌ش نمی‌برد.

داشتم فکر می‌کردم برای اینکه پشت کله‌ش صاف نشود، دیگر باید یک‌وری بخوابانم‌ش. چند روزی که به محض خوابیدن، خودش سرش را کامل به یک طرف می‌چرخاند. این‌طوری مدل خوابیدن‌ش خیلی شبیه باباش شده است.

۱۳۸۹ دی ۱۶, پنجشنبه

علیرضا پهلوی خودکشی کرد

باید توی دنیا قانونی بگذارند کسانی که مادر دارند، حق ندارند خودکشی کنند؛
آن هم مادری که قبل‌تر یکی دیگر از بچه‌هاش خودش را کشته است.
انصاف نیست. اصلا انصاف نیست.
اگر فکر هیچ‌چیز و هیچ‌کس را نمی‌‎کنید، فکر قلب و روح مادرتان را بکنید.

پ.ن. مرد می‌گوید چه‌طور تا دی‌روز از حق انتخاب آزادانه‌ی آدم‌ها برای انجام "هر کاری" دفاع شدید و همه‌جانبه -بی‌قید و شرط- می‌کردی؟ حالا چی شده که مادر، استثناء همه‌ی عالم بشریت شده است؟
گفتم خب طبیعی بود. تا آن موقع آن‌طوری فکر می‌کردم؛ حالا این‌طوری. مادر استثناء است و این را متاسفانه بشریت -با این‌که میلیون‌ها سال است که می‌داند- باز هم هی نادیده‌ش می‌گیرد و انگار که در این مورد هر کسی باید خودش چرخ چاه را اختراع کند تا ایمان بیاورد؛ من هم از همین دسته آدم‌ها بوده‌ام!

۱۳۸۹ دی ۱۴, سه‌شنبه

بوی عشق

آخر بچه‌جماعت چقدر عشق آهنگ و موسیقی است؟
این‌همه عکس‌العمل‌های شاد به آهنگ‌های دامبول و دیمبولی واقعا جالب است.
بعضی روزها آهنگ می‌گذارم، بغل‌ش میکنم و با هم می‌رقصیم. قاه قاه خنده است که بلند می‌شود. انگار که هر دومان را قلقلک می‌دهند.
یک چیز جالب دیگر هم عکس‌العمل نشان دادن به صحنه‌های مهربانانه کارتون‌هاست. توی بارن‌یارد وقتی گاو پدر با پسرش حرف می‌زند با محبت یا دو تا گاو با هم حرف‌های عاشقانه می‌زنند، شروع می‌کند به صدا درآوردن و خندیدن! باباش معتقد است من دچار توهم شده‌م و امکان ندارد بچه توی این سن و سال فرق این چیزها را -آن هم توی یک کارتون- بفهمد. اما من فکر می‌کنم او هنوز راه درازی دارد تا بعضی چیزها را بین من و دخترک باور کند.

۱۳۸۹ دی ۱۲, یکشنبه

بهار

من بعد از دو روز غم‌باد گرفتن و احساس نهادینه‌شدن غم در اعماق وجودم، امروز توانستم بخندم.
خندیدم و دخترک‌م هی به من نگاه کرد و قاه‌قاه کرد؛ دو روز بود که به من زل می‌زد و سرش را کج می‌کرد و لب‌هاش به خنده وا نمی‌شد.
خانه سرد دل‌م را بهار کرد.

۱۳۸۹ دی ۱۱, شنبه

می‌شود روزی دخترک من هم این را بگوید؟

"قهرمان من در دنیای واقعی هر آدمی است که می‌گوید من لیاقت زندگی بهتر از این دارم و بی این‌که بداند کجا دارد می‌رود و چه اتفاقی برای‌ش می‌افتد، مهاجرت می‌کند.
پدر و مادرم قهرمان من‌ند."

لاله خدیوی، نویسنده و فیلم‌سازایرانی-امریکایی در گفت‌وگو با بی‌بی‌سی فارسی