دخترک فضول هندوانه میگذارد زیر پاش تا دستش برسد روی کانتر آشپزخانه.
۱۳۹۱ مهر ۲, یکشنبه
۱۳۹۱ شهریور ۳۰, پنجشنبه
دنیا را در همین لحظه متوقف کنید برای من
روی مبل دراز میکشم که پسر کوچولو را شیر بدهم.
دخترک خودش را میرساند. روی کوسنی که سرم را گذاشتهم تکیه میدهد و دستش را میندازد دور گردنم.
پسر کوچولو کمکم خوابش میبرد.
شانه دخترک را میبوسم. سرش را خم میکند و پیشانی من را میبوسد.
۱۳۹۱ شهریور ۲۷, دوشنبه
جانِ جانِ جانِ جان
تا سرحد مرگ خستهم.
دخترک را به اسم صدا میکنم، تو چشام نگاه میکند میگوید: جان؟
اندازه یک نوزاد تازهمتولدشده سبک میشوم.
دخترک را به اسم صدا میکنم، تو چشام نگاه میکند میگوید: جان؟
اندازه یک نوزاد تازهمتولدشده سبک میشوم.
۱۳۹۱ شهریور ۲۵, شنبه
شلغم
هیچ فکر نمیکردم این کلمه اینقدر ظرفیتهای پنهان شگفتانگیزی داشته باشد؛ به ندرت کلمهای پیدا میکنم که زور داشته باشد قد و قواره عشق تند و گنده به یک بچه را در خودش حمل کند و معنا را برساند و آدم احساس آخیش کند.
نمیدانم چه رازی در ترکیب ش-ل-غ-م وجود دارم که هر وقت پسر کوچولو را صدا میزنم باهاش، احساس میکنم عشقم را تمام و کمال براش به نمایش گذاشتهم؛ شلغم.
در ترکیباتی مثل شلغم من، شلغم مامان، شلغمپسر، شلغم پخته. شلغمبلا و غیره.
باید اعتراف کنم دخترک را هم گاهی «شلغمبانو» صدا میزنم و از خودم سخت مشعوفم.
نمیدانم چه رازی در ترکیب ش-ل-غ-م وجود دارم که هر وقت پسر کوچولو را صدا میزنم باهاش، احساس میکنم عشقم را تمام و کمال براش به نمایش گذاشتهم؛ شلغم.
در ترکیباتی مثل شلغم من، شلغم مامان، شلغمپسر، شلغم پخته. شلغمبلا و غیره.
باید اعتراف کنم دخترک را هم گاهی «شلغمبانو» صدا میزنم و از خودم سخت مشعوفم.
۱۳۹۱ شهریور ۲۲, چهارشنبه
مرا به وسعت تشکلیل برگها ببرید
از وقتی پسر کوچولو میخندد به من، فکر میکنم میتوانم هر لحظه برای بچه سوم و بچههای بعد از آن حتی، اعلام آمادگی جهانی کنم.
۱۳۹۱ شهریور ۱۹, یکشنبه
رسد آدمی به جایی
کارم به جایی رسیده که ظرف شدن تبدیل به تفریح روزهام شده است.
ظرفها را توی ماشین ظرفشویی نمیگذارم. منتظر میشوم شب که همه خوابند یا وسط روز که بچهها میخوابند، بروم سر فرصت ظرفها را کفمالی کنم و آبشان بکشم؛ اینجوری احساس میکنم وقت مطلوبی را به خودم اختصاص دادهم و تفریح قابل ملاحظهای کردهم.
پ.ن. ظرفشستن تا قبل از این، مزخرفترین وظیفه توی کارهای خانه بوده البته.
ظرفها را توی ماشین ظرفشویی نمیگذارم. منتظر میشوم شب که همه خوابند یا وسط روز که بچهها میخوابند، بروم سر فرصت ظرفها را کفمالی کنم و آبشان بکشم؛ اینجوری احساس میکنم وقت مطلوبی را به خودم اختصاص دادهم و تفریح قابل ملاحظهای کردهم.
پ.ن. ظرفشستن تا قبل از این، مزخرفترین وظیفه توی کارهای خانه بوده البته.
۱۳۹۱ تیر ۳۰, جمعه
۱۳۹۱ تیر ۲۴, شنبه
عذاب وجدان ندارم که تعمیم بدهم
چند روز پیش داشتم از در خانه یکی از دوستام درمیآمدم که خانم پیری (شاید 70-80 ساله) گفت: سلام مامانی! بچهت کی میاد؟ بهش گفتم. گفت میدانم که بچهم پسر است؟ (اینجا خیلیها مایل نیستند جنسیت بچه را بدانند و ترجیح میدهند در لحظه تولد ذوقزده بشوند!) گفتم میدانم، اما او از کجا میداند؟ گفت از حالت شکمت و اینکه بچههای دختر انگار که توی شکم افقی قرار میگیرند و بچههای پسر عمودی. چند وقت قبل یک خانم (احتمالا) اهل یکی از کشورهای اروپای شرقی هم وقتی با دخترک برای قدم زدن رفته بودیم، گفت که از پشت معلوم نیست که باردارم و این برای این است که باسن و کفلها بزرگ نشدهن و فقط شکم جلو آمده است و این در فرهنگ آنها یعنی بچه پسر.
*
داشتم به مامان یکی از دوستام میگفتم اگر کاری دارد بروم براش انجام بدهم. میگفت که سبکتر از من هم دور و برش هستند؛ میگفتم به هر حال تعارف نکند، چون من هر روز از صبح تا شب دارم کار میکنم و احساس سنگینی هم ندارم. میگوید خب بعله! پسر همین است دیگر! آدم رو فعال میکند. سر دختر است که آدم شل میشود و هی میافتد یک گوشه. مامان دوستم حدود 70-75 ساله است. میگویم البته من سر دخترم هم دقیقا همینطور بودم.
یک خانم آشنای دیگر میگوید چقدر خوشگل شدی، این بچه حتما پسر است! زنها سر بچه دختر زشت و سنگین میشوند! میگویم خوشگل شدم چون موهام را کوتاه کردم و موی کوتاه به من میآید. سر دخترم هم همه میگفتند خوشگل و اکتیو شدهای پس حتما بچه پسر است! حتی یکی گفت به نظرم سونوگرافی اشتباه کرده که گفته بچه دختر است؛ شواهد نشان میدهد این بچه پسر است!
*
به این آدمها با آرامش جوابهای کوتاه خانمانهی مودبانه میدهم؛ البته بعد با داد و بیداد برای خواهرم توضیح می دهم که بعضی از هموطنان ارجمند بر این باور مشعشعند که آلت توی شلوار بچهای که هنوز به دنیا نیامده، برای سر و وشکل و حال و احوال و زیر و بم مادر تعیین و تکلیف میکند.
*
داشتم به مامان یکی از دوستام میگفتم اگر کاری دارد بروم براش انجام بدهم. میگفت که سبکتر از من هم دور و برش هستند؛ میگفتم به هر حال تعارف نکند، چون من هر روز از صبح تا شب دارم کار میکنم و احساس سنگینی هم ندارم. میگوید خب بعله! پسر همین است دیگر! آدم رو فعال میکند. سر دختر است که آدم شل میشود و هی میافتد یک گوشه. مامان دوستم حدود 70-75 ساله است. میگویم البته من سر دخترم هم دقیقا همینطور بودم.
یک خانم آشنای دیگر میگوید چقدر خوشگل شدی، این بچه حتما پسر است! زنها سر بچه دختر زشت و سنگین میشوند! میگویم خوشگل شدم چون موهام را کوتاه کردم و موی کوتاه به من میآید. سر دخترم هم همه میگفتند خوشگل و اکتیو شدهای پس حتما بچه پسر است! حتی یکی گفت به نظرم سونوگرافی اشتباه کرده که گفته بچه دختر است؛ شواهد نشان میدهد این بچه پسر است!
*
به این آدمها با آرامش جوابهای کوتاه خانمانهی مودبانه میدهم؛ البته بعد با داد و بیداد برای خواهرم توضیح می دهم که بعضی از هموطنان ارجمند بر این باور مشعشعند که آلت توی شلوار بچهای که هنوز به دنیا نیامده، برای سر و وشکل و حال و احوال و زیر و بم مادر تعیین و تکلیف میکند.
۱۳۹۱ تیر ۱۵, پنجشنبه
من را هر لحظه ثبت و ضبط میکند
هنوز حرف که زیاد نمیزند اما در تقلید حالات و لحن حرفزدن استاد بی نظیری شده است. البته این کار را از چندماهگی هم میکرد.
مثلا دارد کاری میکند که بهش میگویم نه. این کار نه.
اخمش را درهم میکشد، دست راستش را میزند پشت کمرش، دست چپش را میآورد بالاو با انگشت اشارهش رو به من خطاب میکند و شروع می کند به بحثکردن. مهلت حرفزدن هم به من نمیدهد؛ وقتی میآیم وسط حرفش بپرم و توضیح بدهم چرا این کار را نباید کرد و چه کار باید به جاش کرد؛ صداش را بلندتر میکند، انگشتش را محکمتر توی هوا تکان میدهد و دارام دیمبورش جدیتر میشود؛ دقیقا به معنی اینکه "من هنوز حرفام تموم نشده"!
هیچ نمیدانستم وقتی میخواهم حرفم را به کرسی بنشانم ابروهام را درهم میکشم و انگشت اشارهم را توی هوا تکان میدهم.
مثلا دارد کاری میکند که بهش میگویم نه. این کار نه.
اخمش را درهم میکشد، دست راستش را میزند پشت کمرش، دست چپش را میآورد بالاو با انگشت اشارهش رو به من خطاب میکند و شروع می کند به بحثکردن. مهلت حرفزدن هم به من نمیدهد؛ وقتی میآیم وسط حرفش بپرم و توضیح بدهم چرا این کار را نباید کرد و چه کار باید به جاش کرد؛ صداش را بلندتر میکند، انگشتش را محکمتر توی هوا تکان میدهد و دارام دیمبورش جدیتر میشود؛ دقیقا به معنی اینکه "من هنوز حرفام تموم نشده"!
هیچ نمیدانستم وقتی میخواهم حرفم را به کرسی بنشانم ابروهام را درهم میکشم و انگشت اشارهم را توی هوا تکان میدهم.
۱۳۹۱ تیر ۱۲, دوشنبه
میگوید "همین دو تا بسهها". بعد با لحن آرامتری ته جملهش اضافه میکند "مامانجون".
مامانم است که دارد توصیه عتابآلودهای میکند که دو تا بچه بس است. میخندم و میگویم اه؛ هاهاها... چرا مامان؟ بچهداشتن خیلی خوب است. دارم به بیشتر هم فکر میکنم. هههههههه.
اما او اصلا شوخی ندارد؛ نمیخندد و حتی مثل همیشه هم نمیگوید هرطوری خودم صلاح میدانم.
از چیزهایی میگوید که نقریبا برای اولین بار است که دارم ازش میشنومشان. مثلا معتقد است هیکلم خراب میشود و از ریخت و قیافه میافتم. (مامان؟ این تویی واقعا؟) بعد اضافه میکند که گذشته از هیکلی که به خاطر بچهدارشدن از دست میدهم، آیا حیف من نیست که با این همه استعداد مهمترین سالهای عمرم را صرف بزرگکردن بچه کنم؛ درحالیکه میتوانم پیشرفت کنم و به جاهای بهتری برسم؟ (مگه تا حالا به کجا رسیدم که به "بهترش" برسم؟ خب مامانم است دیگر؛ فکر میکند الان خیلی جاهای خوبی هستم). به نظرم سکوتم براش مشکوک است؛ چون درباره من سکوت، علامت مخالفت مطلق است
تیر آخر را برای قانعکردن من شلیک میکند؛ میگوید اصلا همه اینها به کنار؛ اصلا بچه بزرگ کنی که آخر سر به چه دردت بخورد؟ همه عمرت را پاش بگذاری که آخرش چی بشود؟ مگر بچه به آدم وفا میکند؟ تا دست چپ و راستش را شناخت میرود پی زندگی خودش و پشت سرش را هم نگاه نمیکند که بابایی داشته و ننهای داشته...
دارد به در میگوید، دیوار بشنود.
انگاری دلش از دست من بد پر است.
مامانم است که دارد توصیه عتابآلودهای میکند که دو تا بچه بس است. میخندم و میگویم اه؛ هاهاها... چرا مامان؟ بچهداشتن خیلی خوب است. دارم به بیشتر هم فکر میکنم. هههههههه.
اما او اصلا شوخی ندارد؛ نمیخندد و حتی مثل همیشه هم نمیگوید هرطوری خودم صلاح میدانم.
از چیزهایی میگوید که نقریبا برای اولین بار است که دارم ازش میشنومشان. مثلا معتقد است هیکلم خراب میشود و از ریخت و قیافه میافتم. (مامان؟ این تویی واقعا؟) بعد اضافه میکند که گذشته از هیکلی که به خاطر بچهدارشدن از دست میدهم، آیا حیف من نیست که با این همه استعداد مهمترین سالهای عمرم را صرف بزرگکردن بچه کنم؛ درحالیکه میتوانم پیشرفت کنم و به جاهای بهتری برسم؟ (مگه تا حالا به کجا رسیدم که به "بهترش" برسم؟ خب مامانم است دیگر؛ فکر میکند الان خیلی جاهای خوبی هستم). به نظرم سکوتم براش مشکوک است؛ چون درباره من سکوت، علامت مخالفت مطلق است
تیر آخر را برای قانعکردن من شلیک میکند؛ میگوید اصلا همه اینها به کنار؛ اصلا بچه بزرگ کنی که آخر سر به چه دردت بخورد؟ همه عمرت را پاش بگذاری که آخرش چی بشود؟ مگر بچه به آدم وفا میکند؟ تا دست چپ و راستش را شناخت میرود پی زندگی خودش و پشت سرش را هم نگاه نمیکند که بابایی داشته و ننهای داشته...
دارد به در میگوید، دیوار بشنود.
انگاری دلش از دست من بد پر است.
۱۳۹۱ تیر ۱۰, شنبه
روزهای ساده
از بهترین وقتهای روزگار، وقتی است که با دخترک حمام میرویم. من توی وان دراز میکشم، شکم گندهم از آب میزند بیرون. لیفش را برمیدارد روی شکم من میکشد بعد هم با کاسه آب سبزرنگی که دارد روی دلم آب میریزد و بعد دست میکشد که آبها زودتر بروند.
سقف حمام باز میشود و از روی دل گندهم بلند میشوم میروم روی پشتبام از خوشی قاه قاه میکنم.
سقف حمام باز میشود و از روی دل گندهم بلند میشوم میروم روی پشتبام از خوشی قاه قاه میکنم.
۱۳۹۱ خرداد ۲۴, چهارشنبه
این منم که یک ماه دیگر دوباره میزایم
خودم را دوست دارم؛ هر وقت جلو آینه قدی میایستم میبینم که شکم بزرگشدهم را چه دوست دارم؛ هی بهش دست میکشم و خوشی مهمترین حسیست که در این لحظهها دارم. چه بدنم به نحو فوقالعادهای انعطافپذیر و نردیک به روح طبیعت و عالم هستی است. همیشه فکر میکردم این روح است که اهمیت مطلق دارد و بدن صرفا مرکب روح است؛ بارداری و زاییدن و شیردادن و بزرگ شدن و جمع شدن، همگی یادم داده است شگفتی «بدن» چیزی از شگفتی روح کم ندارد.
اگر وقت کنم جلو آینه به صورتم دقیق نگاه کنم، باید حتما قربونصدقه پوست شفاف و چشمهای آرامم بروم.
حتی وقتی زیر چشمهام دمبهساعت گود میافتد و سیاه میشود، باز هم خودم را دوست دارم.
انگار هیچوقت اینقدر زیبا و آرام نبودهام.
اگر وقت کنم جلو آینه به صورتم دقیق نگاه کنم، باید حتما قربونصدقه پوست شفاف و چشمهای آرامم بروم.
حتی وقتی زیر چشمهام دمبهساعت گود میافتد و سیاه میشود، باز هم خودم را دوست دارم.
انگار هیچوقت اینقدر زیبا و آرام نبودهام.
۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۲, جمعه
مادربزرگ آن دو تا بچه ایرانی گفت که اشتباه کرده است که آمده اینجا و شش ماهه که مانده است. گفت حضورش فقط بچهها را گیج کرده است.
گفتم ولی محبتی که بچهها از شما میبینند؟ گفت محبتی که من میکنم اصلا قابل مقایسه با ضرری نیست که دارم بهشون میزنم.
گفت که من مال یک نسل دیگر و فرهنگ دیگر و طرز تفکر دیگری هستم. باید بپذیریم بچهای که اینجا به دنیا میآید، دیگر مال اینجاست. و ما با طرز فکرهامان فقط روند حضور این بچهها در این جامعه را سختتر میکنیم.
مادربزرگ حتی تا آنجا پیش رفت که گفت اصلا من سردرنمیآورم چرا پدر و مادرهای ایرانی اصرار دارند که توی خانه با بچه فارسی حرف بزنند؟ اصلا این کار چه مزیتی دارد؟ جز اینکه بچه را گیج و ویج کند و روند قاطیشدنش را در جامعه کندتر کند؟ کاسه داغتر از آش شدم و گفتم: پس فرهنگ، پس شکاف نسلی، پس رابطه ما با بچههامان چی؟
گفت وقتی انتخاب کردید بیایید اینجا و بچهها را اینجا به دنیا بیاورید و اینجا بزرگشان کنید، باید شما خودتان را به محیط نزدیک کنید، نه اینکه بچه را مجبور کنید که به شما نزدیک شود و به تبع آن از جامعهای که دارد در آن زندگی میکند، دور بیفند.
پ.ن. این مادربزرگی است که با بچهها انگلیسی حرف میزند، در حالی که مادر بچهها را که یک بار دیده بودم، با آنها فارسی حرف میزند!
گفتم ولی محبتی که بچهها از شما میبینند؟ گفت محبتی که من میکنم اصلا قابل مقایسه با ضرری نیست که دارم بهشون میزنم.
گفت که من مال یک نسل دیگر و فرهنگ دیگر و طرز تفکر دیگری هستم. باید بپذیریم بچهای که اینجا به دنیا میآید، دیگر مال اینجاست. و ما با طرز فکرهامان فقط روند حضور این بچهها در این جامعه را سختتر میکنیم.
مادربزرگ حتی تا آنجا پیش رفت که گفت اصلا من سردرنمیآورم چرا پدر و مادرهای ایرانی اصرار دارند که توی خانه با بچه فارسی حرف بزنند؟ اصلا این کار چه مزیتی دارد؟ جز اینکه بچه را گیج و ویج کند و روند قاطیشدنش را در جامعه کندتر کند؟ کاسه داغتر از آش شدم و گفتم: پس فرهنگ، پس شکاف نسلی، پس رابطه ما با بچههامان چی؟
گفت وقتی انتخاب کردید بیایید اینجا و بچهها را اینجا به دنیا بیاورید و اینجا بزرگشان کنید، باید شما خودتان را به محیط نزدیک کنید، نه اینکه بچه را مجبور کنید که به شما نزدیک شود و به تبع آن از جامعهای که دارد در آن زندگی میکند، دور بیفند.
پ.ن. این مادربزرگی است که با بچهها انگلیسی حرف میزند، در حالی که مادر بچهها را که یک بار دیده بودم، با آنها فارسی حرف میزند!
۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۰, چهارشنبه
چه به من وصل است
وقتی یک احساس عمیق دارم؛ مثلا وقتی یک آهنگ خیلی خوب میشنوم یا خبری میشنوم که به شادی یا به غم تکانم میدهد، بچهم توی دلم قِل میخورد.
۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۹, سهشنبه
هر روز وقتی آواز میخواند و برای خودش لالای لالای میگوید، وقتی با جدیت با اسباببازیهاش حرف میزند و حتی دستهاش را تکان میدهد و بخشی از پیامش را به اسباببازیها با اشارات دست و سرش منتقل میکند، وقتی صورتش را میچسباند به صورت من و هی میگوید: بو...بو...بو... (یعنی بوس)، وقتی باباش که از درمیآید میدود کفشهاش را برمیدارد و جفتکرده میگذارد توی جاکفشی؛ وقتی بیهوا میآید و منو بوس میکند؛ وقتی از دستم فرار میکند، وقتی دست میندازد دور گردنم؛ وقتی منو پر میکند از احساس ناب «زندگی»، فکر میکنم که چه کار دیگری در دنیا انجام بدهم که لذت بیشتری از این ببرم؟ چه چیزی را در جهان تغییر بدهم راضیترم به جای اینکه وقتم را صرف «زندگی» با این بچه بکنم؟
۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۶, شنبه
پلنگ
چند روزی است که اسمش از پشنگ (یکی از شونصد اسمی که باهاش صداش میکنم) تبدیل شده به «پلنگ».
سرکش شده است؛ تیزپا شده است؛ از دست من فرار میکند؛ میرود سر کیف من و پشت دیوار قایم میشود و همه محتوایاتش را میریزد بیرون. دیگر برای غذا پیشبند نمیبندد و روی صندلی خودش نمینشیند. از صندلیهای میز ناهارخوری میرود بالا و ایستاده غذاش را با قاشق و چنگال از روی میز میخورد. سر نشستن توی صندلی ماشین باید کشمکش کنیم و آخر سر به زور بنشیند. توی پارکینگ و هر جای دیگری اگر کسری از ثانیه دستش را ول کنم تا سوئیچ را کیف دربیاورم، مثل تیر رهاشده از کمان غیب میشود به چشمبرهمزدنی.
خلاصه در کمال آرامش، برای خودش پلنگی شده است که من با این شکم گندهم گاهی به گرد پاش هم نمیرسم.
سرکش شده است؛ تیزپا شده است؛ از دست من فرار میکند؛ میرود سر کیف من و پشت دیوار قایم میشود و همه محتوایاتش را میریزد بیرون. دیگر برای غذا پیشبند نمیبندد و روی صندلی خودش نمینشیند. از صندلیهای میز ناهارخوری میرود بالا و ایستاده غذاش را با قاشق و چنگال از روی میز میخورد. سر نشستن توی صندلی ماشین باید کشمکش کنیم و آخر سر به زور بنشیند. توی پارکینگ و هر جای دیگری اگر کسری از ثانیه دستش را ول کنم تا سوئیچ را کیف دربیاورم، مثل تیر رهاشده از کمان غیب میشود به چشمبرهمزدنی.
خلاصه در کمال آرامش، برای خودش پلنگی شده است که من با این شکم گندهم گاهی به گرد پاش هم نمیرسم.
۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۱, دوشنبه
آکادمی
هر وقت کلاسم تمام میشد، احساس میکردم دلدرد گرفتهم.
فکر میکردم چرا بعد از این کلاس من همیشه دلدرد میگیرم؟ دقت کردم دیدم در تمام چاهار ساعت کلاس، من یا جوری نشستهم که دلم زیر میز باشد و معلوم نباشد و یا اینکه دارم تلاش میکنم شکمم را بدهم تو که همکلاسیها و استاد کمتر شکم برآمده من را ببینند.
حس کردم نگاه این جماعت چهقدر منفی بوده است که ناخودآگاه من را وادار به چنین عمل ناخودآگاهی کرده است...
توی ذهن مردم آکادمیک عجیب است که یک دانشجوی دکترا پشت سر هم بچه بیاورد. در واقع احتمالا سرزنشبرانگیز است، چون دکترا خواندن مهمترین کار عالم است و کسی که این وسط آگاهانه وقفه میندازد، شایسته اعتماد نیست.
جهانبینی من به زندگی از زمین تا آسمان با اینها متفاوت است.
دو روز پیش که با دخترک رفته بودم پیش سوپروایزرم تا فرم پیشرفت سالانه را بهش تحویل بدهم؛ دانشگاه نیمهتعطیل و خلوت بود. دخترک انگار که وارد یک سیاره جدید شده است، داشت با دقت همه درها و دیوارها و تابلوها و عکسها و آدمها را میکاوید و سرک به هر در بازی میکشید و میدوید تا به در بعدی برسد.
چهقدر تصویر حضور او در این مکان کانتراست درست کرده بود. چهقدر رهگذرات با تعجب به او، به من و به شکم برآمده من نگاه میکردند. این سنگینی نگاه را فقط توی دانشگاه احساس میکنم نه هیچ جای دیگر.
چهقدر نفسکشیدن سخت شده بود.
چهقدر من متعلق به این فضا نبودم...
فکر میکردم چرا بعد از این کلاس من همیشه دلدرد میگیرم؟ دقت کردم دیدم در تمام چاهار ساعت کلاس، من یا جوری نشستهم که دلم زیر میز باشد و معلوم نباشد و یا اینکه دارم تلاش میکنم شکمم را بدهم تو که همکلاسیها و استاد کمتر شکم برآمده من را ببینند.
حس کردم نگاه این جماعت چهقدر منفی بوده است که ناخودآگاه من را وادار به چنین عمل ناخودآگاهی کرده است...
توی ذهن مردم آکادمیک عجیب است که یک دانشجوی دکترا پشت سر هم بچه بیاورد. در واقع احتمالا سرزنشبرانگیز است، چون دکترا خواندن مهمترین کار عالم است و کسی که این وسط آگاهانه وقفه میندازد، شایسته اعتماد نیست.
جهانبینی من به زندگی از زمین تا آسمان با اینها متفاوت است.
دو روز پیش که با دخترک رفته بودم پیش سوپروایزرم تا فرم پیشرفت سالانه را بهش تحویل بدهم؛ دانشگاه نیمهتعطیل و خلوت بود. دخترک انگار که وارد یک سیاره جدید شده است، داشت با دقت همه درها و دیوارها و تابلوها و عکسها و آدمها را میکاوید و سرک به هر در بازی میکشید و میدوید تا به در بعدی برسد.
چهقدر تصویر حضور او در این مکان کانتراست درست کرده بود. چهقدر رهگذرات با تعجب به او، به من و به شکم برآمده من نگاه میکردند. این سنگینی نگاه را فقط توی دانشگاه احساس میکنم نه هیچ جای دیگر.
چهقدر نفسکشیدن سخت شده بود.
چهقدر من متعلق به این فضا نبودم...
۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۰, یکشنبه
۱۳۹۱ اردیبهشت ۹, شنبه
۱۳۹۱ اردیبهشت ۸, جمعه
۱۳۹۱ اردیبهشت ۵, سهشنبه
آچمز
حدود ساعت ده صبح بود که میخواستیم میوه بخوریم. یک قاچ سیب خورده است، بعد آمده است خودش را انداخته توی بغل من. درازکش شده است و چشمهاش را هم بسته است. با تعجب میپرسم یعنی تو الان خوابت میاد؟ پا شو میوهت را بخور.
چشمهاش را باز میکند و با خستگی به من نگاه میکند، خودش را توی بغلم جابهجا میکند که قشنگ جا بیفتد و راحت باشد و دوباره چشمهاش را میبندد. میگویم آخر وقت خواب نیست الان. از بغلم بلند میشود و میرود سر پلهها که برویم توی اتاق خواب.
میگویم خب اگر اینقدر خوابت میآید، پس برویم بخوابیم.
میرویم بالا. از بغلم میپرد پایین و میدود طرف اتاقی که باباش دارد کار میکند. در را با لگد باز میکند و میپرد بغلش. میگویم برویم بخوابیم. مگر تو خوابت نمیآید؟ خودکار بابا را از روی زمین برمیدارد و میکشد روی ورقههای ولوشده و به من میخندد. توی چشمهاش اثری از خواب نیست.
میگویم من را گول میزنی؟! از حالا؟ چنین برنامه دقیقی میچینی تا به هدفت برسی؟ مگر مغز تو بچهفسقلی چهقدر پیچیدگی دارد
بعد با جدیت درباره اینکه آدم نباید مامان و باباش را گول بزند، سخنرانی میکنم. نمیدانم فهمیده چی گفتم یا نه.به من نگاه میکند و هی زیرزیرکی میخندد.
احساس میکنم دارد احساس میکند که برنده شده است.
حالا حالاها باهاش کار دارم...
۱۳۹۱ اردیبهشت ۲, شنبه
و کسی در راه است
مادرم مشهور به این است که از کسی سوال خصوصی نمیپرسد؛ حتی از بچههاش. ولی وقتی بهش گفتم، با تعجب پرسید: خودتان خواستید؟
مادر همسر آنقدر حیرت کرد که زبانش بند آمده بود و نمیتوانست چیزی بگوید. طوریکه ما چند بار ازش پرسیدیم که آیا حالش خوب است و آیا ما از خواب پراندهایمش؟ گفت نه خواب نبوده، حالش هم خوب است؛ فقط نمیداند چی باید بگوید. احتمالا بعد از اینکه چند بار پرسید که آیا داریم شوخی میکنیم یا نه، چیز دیگری به ذهنش نرسید که بپرسد.
توی دانشگاه یکی از همکلاسیهام که آقای تقریبا شصتسالهای است، وقنی شنید از جاش بلند شد و هی گفت: اه بوی! ریلی؟! بعد هم دست راستش را هی کشید به پیشانیش، دست چپش را گذاشت توی جیب شلوارش و عرض کلاس را قدم زد. آنتراکت که تمام شد، بقیه بچهها برگشتند سر کلاس و ازش پرسیدند توی این چند دقیقه چه اتفاقی افتاده که او اینقدر متعجب شده است؟
دوستم گفت: حالا که خیلی زود بود. پس بچهتان چی؟ تازه نیاز به توجه دارد پیدا میکند. خب یک کم صبر میکردید.
+
اینها بخشی از عکسالعملهای اطرافیان به خبر توی راهبودن بچه دوم بود.
مادر همسر آنقدر حیرت کرد که زبانش بند آمده بود و نمیتوانست چیزی بگوید. طوریکه ما چند بار ازش پرسیدیم که آیا حالش خوب است و آیا ما از خواب پراندهایمش؟ گفت نه خواب نبوده، حالش هم خوب است؛ فقط نمیداند چی باید بگوید. احتمالا بعد از اینکه چند بار پرسید که آیا داریم شوخی میکنیم یا نه، چیز دیگری به ذهنش نرسید که بپرسد.
توی دانشگاه یکی از همکلاسیهام که آقای تقریبا شصتسالهای است، وقنی شنید از جاش بلند شد و هی گفت: اه بوی! ریلی؟! بعد هم دست راستش را هی کشید به پیشانیش، دست چپش را گذاشت توی جیب شلوارش و عرض کلاس را قدم زد. آنتراکت که تمام شد، بقیه بچهها برگشتند سر کلاس و ازش پرسیدند توی این چند دقیقه چه اتفاقی افتاده که او اینقدر متعجب شده است؟
دوستم گفت: حالا که خیلی زود بود. پس بچهتان چی؟ تازه نیاز به توجه دارد پیدا میکند. خب یک کم صبر میکردید.
+
اینها بخشی از عکسالعملهای اطرافیان به خبر توی راهبودن بچه دوم بود.
۱۳۹۰ اسفند ۱۸, پنجشنبه
وقایع نگاری یک روز معمولی
صبح ساعت 6.30 از خواب بیدار می شویم. باید حدود 8 مهدکودک باشیم و بعدش من بروم دکتر. بعد از صبحانه که نیمرو است، بازی می کنیم و می رویم بیرون.
ساعت 1.30 از مهد برش می دارم. سر راه ناهار می خرم، چون دارم از گرسنگی بی هوش می شوم و توی خانه غذا نداریم. شیر هم می خرم. به شیر و آب میوه هم می گوید "آب". از توی فروشگاه دست می ندازد به شیر و قمقه آبش را می گیرد به طرف من و آب آب می کند. دیگر تا ماشین برسیم آب گفتن با داد و فریاد همراه شده است. در شیر را باز می کنم و قمقه آبش را پر شیر می کنم. تا خانه که حدود پنج دقیقه راه است، برسیم، همه شیر را خورده است.
عصر می خواهم آشپزخانه و اتاق نشیمن را تمیز کنم. صداش می کنم که لطفا بیا به من کمک کن این همه اسباب بازی ها را جمع کن، می خواهم جارو می کنم. می آید. تندی سینی صندلی اش را از روی زمین برمی دارد و می گذارد روی صندلی. بشقاب میوه اش را از روی مبل برمی دارد و می آید توی آشپزخانه و می دهد دست من. یک چیزهایی روی زمین ریخته که همه را جمع می کند و می آورد می دهد به من. بعد هم جارو و خاک انداز آشپزخانه را می آورد و می گذارد جلوی من.
+
بعد من می خواهم میز توی اتاق نشمین را باز کنم و ببرمش توی زیرزمین. پیچ گوشتی به دست می روم زیر میز که پیچ ها را باز کنم. پیچ گوشتی را آرام از من می گیرد و زیر میز هی فرو می کند توی پیچ ها و می چرخاند.
+
می خواهد برود پیش باباش که دارد با لپ تاپش کار می کند و برای خودش یک آهنگ ملایم هم گذاشته است. می رود توی بغل باباش می نشیند و خودش را آروم با آهنگ تکان تکان می دهد و به من نگاه می کند و لبخند می زند. چشم اش به فلش مموری می افتد که کنار لپ تاپ است. برش می دارد و با دقت می کند توی پورت مربوطه. (ابروهای از تعجب بالا افتاده ما). دوباره درش می آورد اما هر کاری می کند دیگر نمی تواند دوباره بذاردش. بعد از کلی تلاش بابا پیشنهاد کمک می دهد. خم می شود و با دقت و وسواسی مثال زدنی خیره می شود به فلشی که می رود توی پورت. بعد که بابا آن را در می آورد برای چند ثانیه چشمهاش را تنگ می کند و زل می زند به پورت. (دوربین فیلمبرداری را روشن کرده، همه صحنه را با جزئیات ضبط کرده و بعد خاموش می کند)
بعد می رود سراغ ارگ. روشن اش می کند و شروع می کند به زدن. خودش را هم با آهنگش تکان تکان می دهد. به ما نگاه می کند و می خندد.
بابا می گوید دیگر باید به کارهاش برسد و ما باید برویم. می آید طرف پله ها. می خواهم بغلش کنم که نمی گذارد. خودش تند تند پله ها را چاهار دست و پا می آید بالا.
+
روزهایی از عمرم که با تو می گذرد، جزو روزهای رفته حساب نمی شود بچه جان.
ساعت 1.30 از مهد برش می دارم. سر راه ناهار می خرم، چون دارم از گرسنگی بی هوش می شوم و توی خانه غذا نداریم. شیر هم می خرم. به شیر و آب میوه هم می گوید "آب". از توی فروشگاه دست می ندازد به شیر و قمقه آبش را می گیرد به طرف من و آب آب می کند. دیگر تا ماشین برسیم آب گفتن با داد و فریاد همراه شده است. در شیر را باز می کنم و قمقه آبش را پر شیر می کنم. تا خانه که حدود پنج دقیقه راه است، برسیم، همه شیر را خورده است.
عصر می خواهم آشپزخانه و اتاق نشیمن را تمیز کنم. صداش می کنم که لطفا بیا به من کمک کن این همه اسباب بازی ها را جمع کن، می خواهم جارو می کنم. می آید. تندی سینی صندلی اش را از روی زمین برمی دارد و می گذارد روی صندلی. بشقاب میوه اش را از روی مبل برمی دارد و می آید توی آشپزخانه و می دهد دست من. یک چیزهایی روی زمین ریخته که همه را جمع می کند و می آورد می دهد به من. بعد هم جارو و خاک انداز آشپزخانه را می آورد و می گذارد جلوی من.
+
بعد من می خواهم میز توی اتاق نشمین را باز کنم و ببرمش توی زیرزمین. پیچ گوشتی به دست می روم زیر میز که پیچ ها را باز کنم. پیچ گوشتی را آرام از من می گیرد و زیر میز هی فرو می کند توی پیچ ها و می چرخاند.
+
می خواهد برود پیش باباش که دارد با لپ تاپش کار می کند و برای خودش یک آهنگ ملایم هم گذاشته است. می رود توی بغل باباش می نشیند و خودش را آروم با آهنگ تکان تکان می دهد و به من نگاه می کند و لبخند می زند. چشم اش به فلش مموری می افتد که کنار لپ تاپ است. برش می دارد و با دقت می کند توی پورت مربوطه. (ابروهای از تعجب بالا افتاده ما). دوباره درش می آورد اما هر کاری می کند دیگر نمی تواند دوباره بذاردش. بعد از کلی تلاش بابا پیشنهاد کمک می دهد. خم می شود و با دقت و وسواسی مثال زدنی خیره می شود به فلشی که می رود توی پورت. بعد که بابا آن را در می آورد برای چند ثانیه چشمهاش را تنگ می کند و زل می زند به پورت. (دوربین فیلمبرداری را روشن کرده، همه صحنه را با جزئیات ضبط کرده و بعد خاموش می کند)
بعد می رود سراغ ارگ. روشن اش می کند و شروع می کند به زدن. خودش را هم با آهنگش تکان تکان می دهد. به ما نگاه می کند و می خندد.
بابا می گوید دیگر باید به کارهاش برسد و ما باید برویم. می آید طرف پله ها. می خواهم بغلش کنم که نمی گذارد. خودش تند تند پله ها را چاهار دست و پا می آید بالا.
+
روزهایی از عمرم که با تو می گذرد، جزو روزهای رفته حساب نمی شود بچه جان.
۱۳۹۰ اسفند ۱۴, یکشنبه
حقهباز کوچک
ساعت 9 شب زنگ مخصوصی برای موبایلم گذاشتم که تا وقتش میشود، خودش میپرد توی بغل من که برویم بخوابیم.
چند شب پیش باباش تقریبا پنج دقیقه به 9 رسید خانه و تا بغل و بوسش کرد، زنگ خواب دخترک به صدا درآمد. و از آنجایی که حتما اصرار داریم که زندگی بچه و البته خودمان را برنامهریزی کنیم، داریم سر این ساعت 9 خوابیدن با جدیت اصرار میکنیم.
خلاصه اینکه رفتیم بخوابیم. چند لحظه اول ساکت بود. فقط هی غلت میزد و از این دنده به آن دنده میشد. داشتم فکر میکردم چهقدر خوب. فکر کنم امشب زود خوابش ببرد.
بعد یک دفعه شروع کرد با صدای بلند هی گفت: "نون....نون....نون....نون..." وقتی خیلی گرسنه است، نون نون گفتنش قطع نمیشود. چند لحظه اول اهمیتی ندادم اما دیدم دست برنمیدارد. فکر کردم اگر واقعا گرسنه باشد که اینطوری نمیتواند بخوابد. برای اولین بار توی این بیش از یک ماهی که از جدیتمان برای خوابیدن میگذشت، بغلش کردم و آمدیم پایین که از بهش نان بدهم.
تا از پله ها برسیم پایین، میخواست خودش را به طرف باباش پرت کند. بعد هم که رسید به بغلش، محکم بهش چسبید و من وقتی براش نان آوردم، پس زد!
بعد با بابا رفتند بالا و به چند لحظه نرسید که خوابش برد.
چند شب پیش باباش تقریبا پنج دقیقه به 9 رسید خانه و تا بغل و بوسش کرد، زنگ خواب دخترک به صدا درآمد. و از آنجایی که حتما اصرار داریم که زندگی بچه و البته خودمان را برنامهریزی کنیم، داریم سر این ساعت 9 خوابیدن با جدیت اصرار میکنیم.
خلاصه اینکه رفتیم بخوابیم. چند لحظه اول ساکت بود. فقط هی غلت میزد و از این دنده به آن دنده میشد. داشتم فکر میکردم چهقدر خوب. فکر کنم امشب زود خوابش ببرد.
بعد یک دفعه شروع کرد با صدای بلند هی گفت: "نون....نون....نون....نون..." وقتی خیلی گرسنه است، نون نون گفتنش قطع نمیشود. چند لحظه اول اهمیتی ندادم اما دیدم دست برنمیدارد. فکر کردم اگر واقعا گرسنه باشد که اینطوری نمیتواند بخوابد. برای اولین بار توی این بیش از یک ماهی که از جدیتمان برای خوابیدن میگذشت، بغلش کردم و آمدیم پایین که از بهش نان بدهم.
تا از پله ها برسیم پایین، میخواست خودش را به طرف باباش پرت کند. بعد هم که رسید به بغلش، محکم بهش چسبید و من وقتی براش نان آوردم، پس زد!
بعد با بابا رفتند بالا و به چند لحظه نرسید که خوابش برد.
۱۳۹۰ اسفند ۱۲, جمعه
چند روزی است که من مجبور بودم شبها چند ساعتی بیدار بمانم تا بتوانم کارهام را انجام بدهم. این دخترک هم که هنوز بعضی شبها بیدارمیشود و نصفهشبی میخواهد برای خودش توی خانه راه برود و نفسی تازه کند. دیگر دیشب که حدود سه نصفهشب بیدار شد و من هم فقط نیم ساعتی بود که خوابیده بودم، با استیصال و خستگی گفتم تو رو خدا الان نه. من اصلا نمیتوانم بلند شوم. عصبانی شد و جیغ و داد راه انداخت. هر چقدر من استیصالم بیشتر میشد و احساس بدبختی بیشتری میکردم، او هم گریهش بلندتر میشد؛ حتی وقتی بلند شدم و بغلش کردم هم دیگر آرام نمیشد و هی جیغ میزد.
مرد آمد و از من گرفتش. تا بغلش کرد، خوابش برد. و این اتفاق دقیقا وقتهایی میافتد که یکی از ما بیحوصله یا خیلی خسته و داغان است؛ دقیقا همان وقتها بچه را با هیچچیز نمیشود آرام کرد، مگر آنکه آن یکی که در آن لحظه خاص آرامش بیشتری دارد، سراغ بچه بیاد. بعد این آرامش مثل آب روی آتش است.
صبح خسته و لهشده از خواب بیدار شدم. باید میبردمش مهدکودک و خودم هم میرفتم به کارم میرسیدم. رسیدیم آنجا، از بغل من پایین نمیآمد و پاهاش را قلاب کرده بود دور کمرم. به طرف بچههای دیگر گذاشتمش روی زمین. چند لحظهای به آنها خیره ماند. من هم از فرصت استفاده کردم و از در آمدم بیرون. صدای گریهش را پشت سر خودم شنیدم. پشت در منتظر شدم. به سرعت صداش قطع شد.
تا برسم به ماشین همینطور بلند بلند گریه میکردم؛ بچهداری بعضی وقتها از توان من خارج است... چرا اینقدر درباره خودم دچار توهم هستم؟
مرد آمد و از من گرفتش. تا بغلش کرد، خوابش برد. و این اتفاق دقیقا وقتهایی میافتد که یکی از ما بیحوصله یا خیلی خسته و داغان است؛ دقیقا همان وقتها بچه را با هیچچیز نمیشود آرام کرد، مگر آنکه آن یکی که در آن لحظه خاص آرامش بیشتری دارد، سراغ بچه بیاد. بعد این آرامش مثل آب روی آتش است.
صبح خسته و لهشده از خواب بیدار شدم. باید میبردمش مهدکودک و خودم هم میرفتم به کارم میرسیدم. رسیدیم آنجا، از بغل من پایین نمیآمد و پاهاش را قلاب کرده بود دور کمرم. به طرف بچههای دیگر گذاشتمش روی زمین. چند لحظهای به آنها خیره ماند. من هم از فرصت استفاده کردم و از در آمدم بیرون. صدای گریهش را پشت سر خودم شنیدم. پشت در منتظر شدم. به سرعت صداش قطع شد.
تا برسم به ماشین همینطور بلند بلند گریه میکردم؛ بچهداری بعضی وقتها از توان من خارج است... چرا اینقدر درباره خودم دچار توهم هستم؟
۱۳۹۰ اسفند ۱۱, پنجشنبه
۱۳۹۰ اسفند ۹, سهشنبه
از لغتهایی که خیلی خوب بلد است بگوید "آب" است. آب به زندگیش بسته است. شبها به جای عروسک و خرس قهوهای و بقیه چیزهایی که گاهی بچه بغل میکنند و میخوابند، باید قمقمه آبش توی بغلش باشد تا با خیال راحت بخوابد. شبها چندبار بیدار میشود و آب میخورد. در طول روز هم مرتب این قمقمه باید جایی باشد که دستش بهش برسد.
میوه هم روزی چند وعده حتما باید بخورد. یکی دو ساعت بعد از غذا بهویژه. اگر من یادم برود، من را میبرد دم یخچال و به جامیوهای اشاره میکند. وقتی چند تا میوه میگذارم توی یک بشقاب و میگویم برویم، با ذوق میخندد و دست میزد و بدو بدو میرود میشیند روی زمین و منتظر میشود من میوه ها را قاچ کنم و گاهی مهلت هم نمیدهد. مثلا اگر از سیب شروع کنم، آن را از دستم میگیرد و نارنگی را میدهد دستم؛ یعنی اول این را پوست بگیر.
میوه هم روزی چند وعده حتما باید بخورد. یکی دو ساعت بعد از غذا بهویژه. اگر من یادم برود، من را میبرد دم یخچال و به جامیوهای اشاره میکند. وقتی چند تا میوه میگذارم توی یک بشقاب و میگویم برویم، با ذوق میخندد و دست میزد و بدو بدو میرود میشیند روی زمین و منتظر میشود من میوه ها را قاچ کنم و گاهی مهلت هم نمیدهد. مثلا اگر از سیب شروع کنم، آن را از دستم میگیرد و نارنگی را میدهد دستم؛ یعنی اول این را پوست بگیر.
۱۳۹۰ اسفند ۷, یکشنبه
وظیفهشناس
کلی بیسکوئیت ریخته روی زمین، در حالیکه دقیقا ده دقیقه قبل جارو کرده بودم. بهش میگویم دوباره همه جا را که کثیف کردی، باز باید جارو بزنم.
یه اسباببازی دارد که وقتی حرکتش میدهد، گویهای توش با صدای بلند بالا و پایین میپرند. چند وقت پیش که داشتم جاروبرقی میکشیدم، رفته این اسباببازی را آورده و دقیقا کنار من ایستاده و آن را محکم میکشد روی زمین؛ هم شکلش شبیه جاروبرقی است و هم صداش کم از صدای جارو ندارد.
خلاصه وقتی گفتم دوباره باید جارو بکشم، پریده رفته این اسباببازی را آورده و تند تند میکشد به جایی که خرده بیسکوئیت]ها را ریخته است.
یه اسباببازی دارد که وقتی حرکتش میدهد، گویهای توش با صدای بلند بالا و پایین میپرند. چند وقت پیش که داشتم جاروبرقی میکشیدم، رفته این اسباببازی را آورده و دقیقا کنار من ایستاده و آن را محکم میکشد روی زمین؛ هم شکلش شبیه جاروبرقی است و هم صداش کم از صدای جارو ندارد.
خلاصه وقتی گفتم دوباره باید جارو بکشم، پریده رفته این اسباببازی را آورده و تند تند میکشد به جایی که خرده بیسکوئیت]ها را ریخته است.
۱۳۹۰ اسفند ۵, جمعه
عاشقانگی
گاهی میآد بیهوا دستش را میندازد دور گردن من، سرم را میچرخاند و دهنش را باز میکنه و لبهای منو میگیره توی دهنش؛ اوج ابراز احساساتش این است که با همه عشقش و شش تا دندان پایین و شش تا دندان بالا، لبهای منو گاز بگیره و قاه قاه بزند.
۱۳۹۰ دی ۲۳, جمعه
من بودم یعنی؟
هنوز صدای سیفون توالت میآید که تصمیم میگیرم داستان زنی را بنویسم که فلان است و بهمان است. از توالت که بیرون میآیم میایستم جلوی در گنده کمد دیواری که آینه دارد و به خودم نگاه میکنم و فکر میکنم که منظورم دقیقا از فلان و بهمان چیه؟ چیزی به ذهنم نمیرسد و متوجه شلوار صورتی راهراهم میشوم که دو تا بند صورتی دراز از کمرش آویزونه و بلوزم هم یه لباس کاموایی مشکی بلند است که مردم نرمال اینها را با ساق یا جوراب و پوتینهای بلند میپوشند. حالا من این لباس را با شلوار خواب راه راه صورتی پوشیدهم از ابتکاراتی است که مادرش کون گشادی من است که وقتی عصری از بیرون آمدهم، فقط شلوارم را عوض کردهم و دیگه حوصله نداشتم لباسم را هم دربیاورم.
سعی میکنم فکرم را از شلوار صورتی راهراه به زنی که فلان است و بهمان است معطوف کنم. یادم میافتد این شلوار را تقریبا دو سال پیش وقتی سر دخترم حامله بودم واسه خودم خریدم، آخه دو سایزی از سایز معمول من بزرگتر است و توش راحت راحتم.
خواستم درباره این فلان و بهمانی بگویم. بعله. من یک سال و چاهار ماه است که بچه دارم ولی گاهی حرکاتی ازم سر میزنه که خودم چند لحظه مثلا روی پله میشینم و به حرکت فوق لذکر فکر میکنم و برمیگردم در حالی که دارم با تعجب به خودم نگاه می کنم میگویم: من بودم یعنی؟
البته داستانی هم نیست که بخواهم تعریف کنم. موضوع این بود که من دختر را ساعت حدود ده شب بردم که بخوابانم. داد و بیداد و دعوا و گریه راه انداخت. من هم که یک ساعت قبلش چند تا ایمیل عصبانی با مدیر مهدکودکش رد و بدل کرده بودم و حسابی اعصابم خاکشیر بود، یه اه گنده گفتم و از اتاق اومدم بیرون. باباش آمد بالا و دختر را از بغل من گرفت. محکم به خودش فشارش داد و بردش توی اتاقش و با هم شروع به بازی کردن. من هم توی راهرو نشستم روی زمین، خسته و کوفته و بیدفاع و مستاصل. نگاهش که به من افتاد، آمد بغلم و خواست که با هم برویم پایین. هنوز به پیچ راهپله نرسیده بودیم و همهش سه تا پله را رفته بودیم که پای من روی موکتهای زرشکی پلهها لیز خورد و دو تا پله رو رفتم پایین، در حالی که بچه از بغلم ول شد و به پشت یه دو تا پله را هم اون رفت پایین و من با جیع و هوار بچه رو روی هوا قاپ زدم.
مرد از توی توالت پرید بیرون. من داشتم از وحشت جیغ میزدم که بچه رو انداختم و بچه داشت از ته گلو جیغ میزد با وحشت. مرد بغلش کرد و بردش. من همه بدنم میلرزید و دندانهام به هم میخورد. دستم رو جلوی دهنم گرفته بودم و هی داد میزدم من بچه رو انداختم زمین... بچه دیگه صدای خندهش از اتاق میآمد که من گوشه پیچ پلهها تکیه دادم به دیوار و اشکای عصبیم همین جوری گولهگوله سرازیر شد. در همین حینی که از وحشت خودم را به دیوار چسبانده بودم، داشتم از تعجب از حرکت خودم شاخ در میاوردم و فکر میکردم که تقریبا یادم نمیاد هیچوقت توی زندگیم این همه ترسیده باشم.... ترس را با همه سلولهای تنم و روحم حس کردم... این من بودم یعنی؟
دختر حالا داشت دیگر طبقه پایین انار میخورد و هر هر و کر کر میکرد. بعد رفتم بالا که بروم دستشویی و سیفون رو که زدم، فکر کردم داستان زنی را باید بنویسم که فلان و بهمان است...
سعی میکنم فکرم را از شلوار صورتی راهراه به زنی که فلان است و بهمان است معطوف کنم. یادم میافتد این شلوار را تقریبا دو سال پیش وقتی سر دخترم حامله بودم واسه خودم خریدم، آخه دو سایزی از سایز معمول من بزرگتر است و توش راحت راحتم.
خواستم درباره این فلان و بهمانی بگویم. بعله. من یک سال و چاهار ماه است که بچه دارم ولی گاهی حرکاتی ازم سر میزنه که خودم چند لحظه مثلا روی پله میشینم و به حرکت فوق لذکر فکر میکنم و برمیگردم در حالی که دارم با تعجب به خودم نگاه می کنم میگویم: من بودم یعنی؟
البته داستانی هم نیست که بخواهم تعریف کنم. موضوع این بود که من دختر را ساعت حدود ده شب بردم که بخوابانم. داد و بیداد و دعوا و گریه راه انداخت. من هم که یک ساعت قبلش چند تا ایمیل عصبانی با مدیر مهدکودکش رد و بدل کرده بودم و حسابی اعصابم خاکشیر بود، یه اه گنده گفتم و از اتاق اومدم بیرون. باباش آمد بالا و دختر را از بغل من گرفت. محکم به خودش فشارش داد و بردش توی اتاقش و با هم شروع به بازی کردن. من هم توی راهرو نشستم روی زمین، خسته و کوفته و بیدفاع و مستاصل. نگاهش که به من افتاد، آمد بغلم و خواست که با هم برویم پایین. هنوز به پیچ راهپله نرسیده بودیم و همهش سه تا پله را رفته بودیم که پای من روی موکتهای زرشکی پلهها لیز خورد و دو تا پله رو رفتم پایین، در حالی که بچه از بغلم ول شد و به پشت یه دو تا پله را هم اون رفت پایین و من با جیع و هوار بچه رو روی هوا قاپ زدم.
مرد از توی توالت پرید بیرون. من داشتم از وحشت جیغ میزدم که بچه رو انداختم و بچه داشت از ته گلو جیغ میزد با وحشت. مرد بغلش کرد و بردش. من همه بدنم میلرزید و دندانهام به هم میخورد. دستم رو جلوی دهنم گرفته بودم و هی داد میزدم من بچه رو انداختم زمین... بچه دیگه صدای خندهش از اتاق میآمد که من گوشه پیچ پلهها تکیه دادم به دیوار و اشکای عصبیم همین جوری گولهگوله سرازیر شد. در همین حینی که از وحشت خودم را به دیوار چسبانده بودم، داشتم از تعجب از حرکت خودم شاخ در میاوردم و فکر میکردم که تقریبا یادم نمیاد هیچوقت توی زندگیم این همه ترسیده باشم.... ترس را با همه سلولهای تنم و روحم حس کردم... این من بودم یعنی؟
دختر حالا داشت دیگر طبقه پایین انار میخورد و هر هر و کر کر میکرد. بعد رفتم بالا که بروم دستشویی و سیفون رو که زدم، فکر کردم داستان زنی را باید بنویسم که فلان و بهمان است...
اشتراک در:
پستها (Atom)
