هر روز وقتی آواز میخواند و برای خودش لالای لالای میگوید، وقتی با جدیت با اسباببازیهاش حرف میزند و حتی دستهاش را تکان میدهد و بخشی از پیامش را به اسباببازیها با اشارات دست و سرش منتقل میکند، وقتی صورتش را میچسباند به صورت من و هی میگوید: بو...بو...بو... (یعنی بوس)، وقتی باباش که از درمیآید میدود کفشهاش را برمیدارد و جفتکرده میگذارد توی جاکفشی؛ وقتی بیهوا میآید و منو بوس میکند؛ وقتی از دستم فرار میکند، وقتی دست میندازد دور گردنم؛ وقتی منو پر میکند از احساس ناب «زندگی»، فکر میکنم که چه کار دیگری در دنیا انجام بدهم که لذت بیشتری از این ببرم؟ چه چیزی را در جهان تغییر بدهم راضیترم به جای اینکه وقتم را صرف «زندگی» با این بچه بکنم؟
۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۹, سهشنبه
۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۶, شنبه
پلنگ
چند روزی است که اسمش از پشنگ (یکی از شونصد اسمی که باهاش صداش میکنم) تبدیل شده به «پلنگ».
سرکش شده است؛ تیزپا شده است؛ از دست من فرار میکند؛ میرود سر کیف من و پشت دیوار قایم میشود و همه محتوایاتش را میریزد بیرون. دیگر برای غذا پیشبند نمیبندد و روی صندلی خودش نمینشیند. از صندلیهای میز ناهارخوری میرود بالا و ایستاده غذاش را با قاشق و چنگال از روی میز میخورد. سر نشستن توی صندلی ماشین باید کشمکش کنیم و آخر سر به زور بنشیند. توی پارکینگ و هر جای دیگری اگر کسری از ثانیه دستش را ول کنم تا سوئیچ را کیف دربیاورم، مثل تیر رهاشده از کمان غیب میشود به چشمبرهمزدنی.
خلاصه در کمال آرامش، برای خودش پلنگی شده است که من با این شکم گندهم گاهی به گرد پاش هم نمیرسم.
سرکش شده است؛ تیزپا شده است؛ از دست من فرار میکند؛ میرود سر کیف من و پشت دیوار قایم میشود و همه محتوایاتش را میریزد بیرون. دیگر برای غذا پیشبند نمیبندد و روی صندلی خودش نمینشیند. از صندلیهای میز ناهارخوری میرود بالا و ایستاده غذاش را با قاشق و چنگال از روی میز میخورد. سر نشستن توی صندلی ماشین باید کشمکش کنیم و آخر سر به زور بنشیند. توی پارکینگ و هر جای دیگری اگر کسری از ثانیه دستش را ول کنم تا سوئیچ را کیف دربیاورم، مثل تیر رهاشده از کمان غیب میشود به چشمبرهمزدنی.
خلاصه در کمال آرامش، برای خودش پلنگی شده است که من با این شکم گندهم گاهی به گرد پاش هم نمیرسم.
۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۱, دوشنبه
آکادمی
هر وقت کلاسم تمام میشد، احساس میکردم دلدرد گرفتهم.
فکر میکردم چرا بعد از این کلاس من همیشه دلدرد میگیرم؟ دقت کردم دیدم در تمام چاهار ساعت کلاس، من یا جوری نشستهم که دلم زیر میز باشد و معلوم نباشد و یا اینکه دارم تلاش میکنم شکمم را بدهم تو که همکلاسیها و استاد کمتر شکم برآمده من را ببینند.
حس کردم نگاه این جماعت چهقدر منفی بوده است که ناخودآگاه من را وادار به چنین عمل ناخودآگاهی کرده است...
توی ذهن مردم آکادمیک عجیب است که یک دانشجوی دکترا پشت سر هم بچه بیاورد. در واقع احتمالا سرزنشبرانگیز است، چون دکترا خواندن مهمترین کار عالم است و کسی که این وسط آگاهانه وقفه میندازد، شایسته اعتماد نیست.
جهانبینی من به زندگی از زمین تا آسمان با اینها متفاوت است.
دو روز پیش که با دخترک رفته بودم پیش سوپروایزرم تا فرم پیشرفت سالانه را بهش تحویل بدهم؛ دانشگاه نیمهتعطیل و خلوت بود. دخترک انگار که وارد یک سیاره جدید شده است، داشت با دقت همه درها و دیوارها و تابلوها و عکسها و آدمها را میکاوید و سرک به هر در بازی میکشید و میدوید تا به در بعدی برسد.
چهقدر تصویر حضور او در این مکان کانتراست درست کرده بود. چهقدر رهگذرات با تعجب به او، به من و به شکم برآمده من نگاه میکردند. این سنگینی نگاه را فقط توی دانشگاه احساس میکنم نه هیچ جای دیگر.
چهقدر نفسکشیدن سخت شده بود.
چهقدر من متعلق به این فضا نبودم...
فکر میکردم چرا بعد از این کلاس من همیشه دلدرد میگیرم؟ دقت کردم دیدم در تمام چاهار ساعت کلاس، من یا جوری نشستهم که دلم زیر میز باشد و معلوم نباشد و یا اینکه دارم تلاش میکنم شکمم را بدهم تو که همکلاسیها و استاد کمتر شکم برآمده من را ببینند.
حس کردم نگاه این جماعت چهقدر منفی بوده است که ناخودآگاه من را وادار به چنین عمل ناخودآگاهی کرده است...
توی ذهن مردم آکادمیک عجیب است که یک دانشجوی دکترا پشت سر هم بچه بیاورد. در واقع احتمالا سرزنشبرانگیز است، چون دکترا خواندن مهمترین کار عالم است و کسی که این وسط آگاهانه وقفه میندازد، شایسته اعتماد نیست.
جهانبینی من به زندگی از زمین تا آسمان با اینها متفاوت است.
دو روز پیش که با دخترک رفته بودم پیش سوپروایزرم تا فرم پیشرفت سالانه را بهش تحویل بدهم؛ دانشگاه نیمهتعطیل و خلوت بود. دخترک انگار که وارد یک سیاره جدید شده است، داشت با دقت همه درها و دیوارها و تابلوها و عکسها و آدمها را میکاوید و سرک به هر در بازی میکشید و میدوید تا به در بعدی برسد.
چهقدر تصویر حضور او در این مکان کانتراست درست کرده بود. چهقدر رهگذرات با تعجب به او، به من و به شکم برآمده من نگاه میکردند. این سنگینی نگاه را فقط توی دانشگاه احساس میکنم نه هیچ جای دیگر.
چهقدر نفسکشیدن سخت شده بود.
چهقدر من متعلق به این فضا نبودم...
۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۰, یکشنبه
۱۳۹۱ اردیبهشت ۹, شنبه
۱۳۹۱ اردیبهشت ۸, جمعه
۱۳۹۱ اردیبهشت ۵, سهشنبه
آچمز
حدود ساعت ده صبح بود که میخواستیم میوه بخوریم. یک قاچ سیب خورده است، بعد آمده است خودش را انداخته توی بغل من. درازکش شده است و چشمهاش را هم بسته است. با تعجب میپرسم یعنی تو الان خوابت میاد؟ پا شو میوهت را بخور.
چشمهاش را باز میکند و با خستگی به من نگاه میکند، خودش را توی بغلم جابهجا میکند که قشنگ جا بیفتد و راحت باشد و دوباره چشمهاش را میبندد. میگویم آخر وقت خواب نیست الان. از بغلم بلند میشود و میرود سر پلهها که برویم توی اتاق خواب.
میگویم خب اگر اینقدر خوابت میآید، پس برویم بخوابیم.
میرویم بالا. از بغلم میپرد پایین و میدود طرف اتاقی که باباش دارد کار میکند. در را با لگد باز میکند و میپرد بغلش. میگویم برویم بخوابیم. مگر تو خوابت نمیآید؟ خودکار بابا را از روی زمین برمیدارد و میکشد روی ورقههای ولوشده و به من میخندد. توی چشمهاش اثری از خواب نیست.
میگویم من را گول میزنی؟! از حالا؟ چنین برنامه دقیقی میچینی تا به هدفت برسی؟ مگر مغز تو بچهفسقلی چهقدر پیچیدگی دارد
بعد با جدیت درباره اینکه آدم نباید مامان و باباش را گول بزند، سخنرانی میکنم. نمیدانم فهمیده چی گفتم یا نه.به من نگاه میکند و هی زیرزیرکی میخندد.
احساس میکنم دارد احساس میکند که برنده شده است.
حالا حالاها باهاش کار دارم...
۱۳۹۱ اردیبهشت ۲, شنبه
و کسی در راه است
مادرم مشهور به این است که از کسی سوال خصوصی نمیپرسد؛ حتی از بچههاش. ولی وقتی بهش گفتم، با تعجب پرسید: خودتان خواستید؟
مادر همسر آنقدر حیرت کرد که زبانش بند آمده بود و نمیتوانست چیزی بگوید. طوریکه ما چند بار ازش پرسیدیم که آیا حالش خوب است و آیا ما از خواب پراندهایمش؟ گفت نه خواب نبوده، حالش هم خوب است؛ فقط نمیداند چی باید بگوید. احتمالا بعد از اینکه چند بار پرسید که آیا داریم شوخی میکنیم یا نه، چیز دیگری به ذهنش نرسید که بپرسد.
توی دانشگاه یکی از همکلاسیهام که آقای تقریبا شصتسالهای است، وقنی شنید از جاش بلند شد و هی گفت: اه بوی! ریلی؟! بعد هم دست راستش را هی کشید به پیشانیش، دست چپش را گذاشت توی جیب شلوارش و عرض کلاس را قدم زد. آنتراکت که تمام شد، بقیه بچهها برگشتند سر کلاس و ازش پرسیدند توی این چند دقیقه چه اتفاقی افتاده که او اینقدر متعجب شده است؟
دوستم گفت: حالا که خیلی زود بود. پس بچهتان چی؟ تازه نیاز به توجه دارد پیدا میکند. خب یک کم صبر میکردید.
+
اینها بخشی از عکسالعملهای اطرافیان به خبر توی راهبودن بچه دوم بود.
مادر همسر آنقدر حیرت کرد که زبانش بند آمده بود و نمیتوانست چیزی بگوید. طوریکه ما چند بار ازش پرسیدیم که آیا حالش خوب است و آیا ما از خواب پراندهایمش؟ گفت نه خواب نبوده، حالش هم خوب است؛ فقط نمیداند چی باید بگوید. احتمالا بعد از اینکه چند بار پرسید که آیا داریم شوخی میکنیم یا نه، چیز دیگری به ذهنش نرسید که بپرسد.
توی دانشگاه یکی از همکلاسیهام که آقای تقریبا شصتسالهای است، وقنی شنید از جاش بلند شد و هی گفت: اه بوی! ریلی؟! بعد هم دست راستش را هی کشید به پیشانیش، دست چپش را گذاشت توی جیب شلوارش و عرض کلاس را قدم زد. آنتراکت که تمام شد، بقیه بچهها برگشتند سر کلاس و ازش پرسیدند توی این چند دقیقه چه اتفاقی افتاده که او اینقدر متعجب شده است؟
دوستم گفت: حالا که خیلی زود بود. پس بچهتان چی؟ تازه نیاز به توجه دارد پیدا میکند. خب یک کم صبر میکردید.
+
اینها بخشی از عکسالعملهای اطرافیان به خبر توی راهبودن بچه دوم بود.
۱۳۹۰ اسفند ۱۸, پنجشنبه
وقایع نگاری یک روز معمولی
صبح ساعت 6.30 از خواب بیدار می شویم. باید حدود 8 مهدکودک باشیم و بعدش من بروم دکتر. بعد از صبحانه که نیمرو است، بازی می کنیم و می رویم بیرون.
ساعت 1.30 از مهد برش می دارم. سر راه ناهار می خرم، چون دارم از گرسنگی بی هوش می شوم و توی خانه غذا نداریم. شیر هم می خرم. به شیر و آب میوه هم می گوید "آب". از توی فروشگاه دست می ندازد به شیر و قمقه آبش را می گیرد به طرف من و آب آب می کند. دیگر تا ماشین برسیم آب گفتن با داد و فریاد همراه شده است. در شیر را باز می کنم و قمقه آبش را پر شیر می کنم. تا خانه که حدود پنج دقیقه راه است، برسیم، همه شیر را خورده است.
عصر می خواهم آشپزخانه و اتاق نشیمن را تمیز کنم. صداش می کنم که لطفا بیا به من کمک کن این همه اسباب بازی ها را جمع کن، می خواهم جارو می کنم. می آید. تندی سینی صندلی اش را از روی زمین برمی دارد و می گذارد روی صندلی. بشقاب میوه اش را از روی مبل برمی دارد و می آید توی آشپزخانه و می دهد دست من. یک چیزهایی روی زمین ریخته که همه را جمع می کند و می آورد می دهد به من. بعد هم جارو و خاک انداز آشپزخانه را می آورد و می گذارد جلوی من.
+
بعد من می خواهم میز توی اتاق نشمین را باز کنم و ببرمش توی زیرزمین. پیچ گوشتی به دست می روم زیر میز که پیچ ها را باز کنم. پیچ گوشتی را آرام از من می گیرد و زیر میز هی فرو می کند توی پیچ ها و می چرخاند.
+
می خواهد برود پیش باباش که دارد با لپ تاپش کار می کند و برای خودش یک آهنگ ملایم هم گذاشته است. می رود توی بغل باباش می نشیند و خودش را آروم با آهنگ تکان تکان می دهد و به من نگاه می کند و لبخند می زند. چشم اش به فلش مموری می افتد که کنار لپ تاپ است. برش می دارد و با دقت می کند توی پورت مربوطه. (ابروهای از تعجب بالا افتاده ما). دوباره درش می آورد اما هر کاری می کند دیگر نمی تواند دوباره بذاردش. بعد از کلی تلاش بابا پیشنهاد کمک می دهد. خم می شود و با دقت و وسواسی مثال زدنی خیره می شود به فلشی که می رود توی پورت. بعد که بابا آن را در می آورد برای چند ثانیه چشمهاش را تنگ می کند و زل می زند به پورت. (دوربین فیلمبرداری را روشن کرده، همه صحنه را با جزئیات ضبط کرده و بعد خاموش می کند)
بعد می رود سراغ ارگ. روشن اش می کند و شروع می کند به زدن. خودش را هم با آهنگش تکان تکان می دهد. به ما نگاه می کند و می خندد.
بابا می گوید دیگر باید به کارهاش برسد و ما باید برویم. می آید طرف پله ها. می خواهم بغلش کنم که نمی گذارد. خودش تند تند پله ها را چاهار دست و پا می آید بالا.
+
روزهایی از عمرم که با تو می گذرد، جزو روزهای رفته حساب نمی شود بچه جان.
ساعت 1.30 از مهد برش می دارم. سر راه ناهار می خرم، چون دارم از گرسنگی بی هوش می شوم و توی خانه غذا نداریم. شیر هم می خرم. به شیر و آب میوه هم می گوید "آب". از توی فروشگاه دست می ندازد به شیر و قمقه آبش را می گیرد به طرف من و آب آب می کند. دیگر تا ماشین برسیم آب گفتن با داد و فریاد همراه شده است. در شیر را باز می کنم و قمقه آبش را پر شیر می کنم. تا خانه که حدود پنج دقیقه راه است، برسیم، همه شیر را خورده است.
عصر می خواهم آشپزخانه و اتاق نشیمن را تمیز کنم. صداش می کنم که لطفا بیا به من کمک کن این همه اسباب بازی ها را جمع کن، می خواهم جارو می کنم. می آید. تندی سینی صندلی اش را از روی زمین برمی دارد و می گذارد روی صندلی. بشقاب میوه اش را از روی مبل برمی دارد و می آید توی آشپزخانه و می دهد دست من. یک چیزهایی روی زمین ریخته که همه را جمع می کند و می آورد می دهد به من. بعد هم جارو و خاک انداز آشپزخانه را می آورد و می گذارد جلوی من.
+
بعد من می خواهم میز توی اتاق نشمین را باز کنم و ببرمش توی زیرزمین. پیچ گوشتی به دست می روم زیر میز که پیچ ها را باز کنم. پیچ گوشتی را آرام از من می گیرد و زیر میز هی فرو می کند توی پیچ ها و می چرخاند.
+
می خواهد برود پیش باباش که دارد با لپ تاپش کار می کند و برای خودش یک آهنگ ملایم هم گذاشته است. می رود توی بغل باباش می نشیند و خودش را آروم با آهنگ تکان تکان می دهد و به من نگاه می کند و لبخند می زند. چشم اش به فلش مموری می افتد که کنار لپ تاپ است. برش می دارد و با دقت می کند توی پورت مربوطه. (ابروهای از تعجب بالا افتاده ما). دوباره درش می آورد اما هر کاری می کند دیگر نمی تواند دوباره بذاردش. بعد از کلی تلاش بابا پیشنهاد کمک می دهد. خم می شود و با دقت و وسواسی مثال زدنی خیره می شود به فلشی که می رود توی پورت. بعد که بابا آن را در می آورد برای چند ثانیه چشمهاش را تنگ می کند و زل می زند به پورت. (دوربین فیلمبرداری را روشن کرده، همه صحنه را با جزئیات ضبط کرده و بعد خاموش می کند)
بعد می رود سراغ ارگ. روشن اش می کند و شروع می کند به زدن. خودش را هم با آهنگش تکان تکان می دهد. به ما نگاه می کند و می خندد.
بابا می گوید دیگر باید به کارهاش برسد و ما باید برویم. می آید طرف پله ها. می خواهم بغلش کنم که نمی گذارد. خودش تند تند پله ها را چاهار دست و پا می آید بالا.
+
روزهایی از عمرم که با تو می گذرد، جزو روزهای رفته حساب نمی شود بچه جان.
۱۳۹۰ اسفند ۱۴, یکشنبه
حقهباز کوچک
ساعت 9 شب زنگ مخصوصی برای موبایلم گذاشتم که تا وقتش میشود، خودش میپرد توی بغل من که برویم بخوابیم.
چند شب پیش باباش تقریبا پنج دقیقه به 9 رسید خانه و تا بغل و بوسش کرد، زنگ خواب دخترک به صدا درآمد. و از آنجایی که حتما اصرار داریم که زندگی بچه و البته خودمان را برنامهریزی کنیم، داریم سر این ساعت 9 خوابیدن با جدیت اصرار میکنیم.
خلاصه اینکه رفتیم بخوابیم. چند لحظه اول ساکت بود. فقط هی غلت میزد و از این دنده به آن دنده میشد. داشتم فکر میکردم چهقدر خوب. فکر کنم امشب زود خوابش ببرد.
بعد یک دفعه شروع کرد با صدای بلند هی گفت: "نون....نون....نون....نون..." وقتی خیلی گرسنه است، نون نون گفتنش قطع نمیشود. چند لحظه اول اهمیتی ندادم اما دیدم دست برنمیدارد. فکر کردم اگر واقعا گرسنه باشد که اینطوری نمیتواند بخوابد. برای اولین بار توی این بیش از یک ماهی که از جدیتمان برای خوابیدن میگذشت، بغلش کردم و آمدیم پایین که از بهش نان بدهم.
تا از پله ها برسیم پایین، میخواست خودش را به طرف باباش پرت کند. بعد هم که رسید به بغلش، محکم بهش چسبید و من وقتی براش نان آوردم، پس زد!
بعد با بابا رفتند بالا و به چند لحظه نرسید که خوابش برد.
چند شب پیش باباش تقریبا پنج دقیقه به 9 رسید خانه و تا بغل و بوسش کرد، زنگ خواب دخترک به صدا درآمد. و از آنجایی که حتما اصرار داریم که زندگی بچه و البته خودمان را برنامهریزی کنیم، داریم سر این ساعت 9 خوابیدن با جدیت اصرار میکنیم.
خلاصه اینکه رفتیم بخوابیم. چند لحظه اول ساکت بود. فقط هی غلت میزد و از این دنده به آن دنده میشد. داشتم فکر میکردم چهقدر خوب. فکر کنم امشب زود خوابش ببرد.
بعد یک دفعه شروع کرد با صدای بلند هی گفت: "نون....نون....نون....نون..." وقتی خیلی گرسنه است، نون نون گفتنش قطع نمیشود. چند لحظه اول اهمیتی ندادم اما دیدم دست برنمیدارد. فکر کردم اگر واقعا گرسنه باشد که اینطوری نمیتواند بخوابد. برای اولین بار توی این بیش از یک ماهی که از جدیتمان برای خوابیدن میگذشت، بغلش کردم و آمدیم پایین که از بهش نان بدهم.
تا از پله ها برسیم پایین، میخواست خودش را به طرف باباش پرت کند. بعد هم که رسید به بغلش، محکم بهش چسبید و من وقتی براش نان آوردم، پس زد!
بعد با بابا رفتند بالا و به چند لحظه نرسید که خوابش برد.
۱۳۹۰ اسفند ۱۲, جمعه
چند روزی است که من مجبور بودم شبها چند ساعتی بیدار بمانم تا بتوانم کارهام را انجام بدهم. این دخترک هم که هنوز بعضی شبها بیدارمیشود و نصفهشبی میخواهد برای خودش توی خانه راه برود و نفسی تازه کند. دیگر دیشب که حدود سه نصفهشب بیدار شد و من هم فقط نیم ساعتی بود که خوابیده بودم، با استیصال و خستگی گفتم تو رو خدا الان نه. من اصلا نمیتوانم بلند شوم. عصبانی شد و جیغ و داد راه انداخت. هر چقدر من استیصالم بیشتر میشد و احساس بدبختی بیشتری میکردم، او هم گریهش بلندتر میشد؛ حتی وقتی بلند شدم و بغلش کردم هم دیگر آرام نمیشد و هی جیغ میزد.
مرد آمد و از من گرفتش. تا بغلش کرد، خوابش برد. و این اتفاق دقیقا وقتهایی میافتد که یکی از ما بیحوصله یا خیلی خسته و داغان است؛ دقیقا همان وقتها بچه را با هیچچیز نمیشود آرام کرد، مگر آنکه آن یکی که در آن لحظه خاص آرامش بیشتری دارد، سراغ بچه بیاد. بعد این آرامش مثل آب روی آتش است.
صبح خسته و لهشده از خواب بیدار شدم. باید میبردمش مهدکودک و خودم هم میرفتم به کارم میرسیدم. رسیدیم آنجا، از بغل من پایین نمیآمد و پاهاش را قلاب کرده بود دور کمرم. به طرف بچههای دیگر گذاشتمش روی زمین. چند لحظهای به آنها خیره ماند. من هم از فرصت استفاده کردم و از در آمدم بیرون. صدای گریهش را پشت سر خودم شنیدم. پشت در منتظر شدم. به سرعت صداش قطع شد.
تا برسم به ماشین همینطور بلند بلند گریه میکردم؛ بچهداری بعضی وقتها از توان من خارج است... چرا اینقدر درباره خودم دچار توهم هستم؟
مرد آمد و از من گرفتش. تا بغلش کرد، خوابش برد. و این اتفاق دقیقا وقتهایی میافتد که یکی از ما بیحوصله یا خیلی خسته و داغان است؛ دقیقا همان وقتها بچه را با هیچچیز نمیشود آرام کرد، مگر آنکه آن یکی که در آن لحظه خاص آرامش بیشتری دارد، سراغ بچه بیاد. بعد این آرامش مثل آب روی آتش است.
صبح خسته و لهشده از خواب بیدار شدم. باید میبردمش مهدکودک و خودم هم میرفتم به کارم میرسیدم. رسیدیم آنجا، از بغل من پایین نمیآمد و پاهاش را قلاب کرده بود دور کمرم. به طرف بچههای دیگر گذاشتمش روی زمین. چند لحظهای به آنها خیره ماند. من هم از فرصت استفاده کردم و از در آمدم بیرون. صدای گریهش را پشت سر خودم شنیدم. پشت در منتظر شدم. به سرعت صداش قطع شد.
تا برسم به ماشین همینطور بلند بلند گریه میکردم؛ بچهداری بعضی وقتها از توان من خارج است... چرا اینقدر درباره خودم دچار توهم هستم؟
۱۳۹۰ اسفند ۱۱, پنجشنبه
۱۳۹۰ اسفند ۹, سهشنبه
از لغتهایی که خیلی خوب بلد است بگوید "آب" است. آب به زندگیش بسته است. شبها به جای عروسک و خرس قهوهای و بقیه چیزهایی که گاهی بچه بغل میکنند و میخوابند، باید قمقمه آبش توی بغلش باشد تا با خیال راحت بخوابد. شبها چندبار بیدار میشود و آب میخورد. در طول روز هم مرتب این قمقمه باید جایی باشد که دستش بهش برسد.
میوه هم روزی چند وعده حتما باید بخورد. یکی دو ساعت بعد از غذا بهویژه. اگر من یادم برود، من را میبرد دم یخچال و به جامیوهای اشاره میکند. وقتی چند تا میوه میگذارم توی یک بشقاب و میگویم برویم، با ذوق میخندد و دست میزد و بدو بدو میرود میشیند روی زمین و منتظر میشود من میوه ها را قاچ کنم و گاهی مهلت هم نمیدهد. مثلا اگر از سیب شروع کنم، آن را از دستم میگیرد و نارنگی را میدهد دستم؛ یعنی اول این را پوست بگیر.
میوه هم روزی چند وعده حتما باید بخورد. یکی دو ساعت بعد از غذا بهویژه. اگر من یادم برود، من را میبرد دم یخچال و به جامیوهای اشاره میکند. وقتی چند تا میوه میگذارم توی یک بشقاب و میگویم برویم، با ذوق میخندد و دست میزد و بدو بدو میرود میشیند روی زمین و منتظر میشود من میوه ها را قاچ کنم و گاهی مهلت هم نمیدهد. مثلا اگر از سیب شروع کنم، آن را از دستم میگیرد و نارنگی را میدهد دستم؛ یعنی اول این را پوست بگیر.
۱۳۹۰ اسفند ۷, یکشنبه
وظیفهشناس
کلی بیسکوئیت ریخته روی زمین، در حالیکه دقیقا ده دقیقه قبل جارو کرده بودم. بهش میگویم دوباره همه جا را که کثیف کردی، باز باید جارو بزنم.
یه اسباببازی دارد که وقتی حرکتش میدهد، گویهای توش با صدای بلند بالا و پایین میپرند. چند وقت پیش که داشتم جاروبرقی میکشیدم، رفته این اسباببازی را آورده و دقیقا کنار من ایستاده و آن را محکم میکشد روی زمین؛ هم شکلش شبیه جاروبرقی است و هم صداش کم از صدای جارو ندارد.
خلاصه وقتی گفتم دوباره باید جارو بکشم، پریده رفته این اسباببازی را آورده و تند تند میکشد به جایی که خرده بیسکوئیت]ها را ریخته است.
یه اسباببازی دارد که وقتی حرکتش میدهد، گویهای توش با صدای بلند بالا و پایین میپرند. چند وقت پیش که داشتم جاروبرقی میکشیدم، رفته این اسباببازی را آورده و دقیقا کنار من ایستاده و آن را محکم میکشد روی زمین؛ هم شکلش شبیه جاروبرقی است و هم صداش کم از صدای جارو ندارد.
خلاصه وقتی گفتم دوباره باید جارو بکشم، پریده رفته این اسباببازی را آورده و تند تند میکشد به جایی که خرده بیسکوئیت]ها را ریخته است.
۱۳۹۰ اسفند ۵, جمعه
عاشقانگی
گاهی میآد بیهوا دستش را میندازد دور گردن من، سرم را میچرخاند و دهنش را باز میکنه و لبهای منو میگیره توی دهنش؛ اوج ابراز احساساتش این است که با همه عشقش و شش تا دندان پایین و شش تا دندان بالا، لبهای منو گاز بگیره و قاه قاه بزند.
۱۳۹۰ دی ۲۳, جمعه
من بودم یعنی؟
هنوز صدای سیفون توالت میآید که تصمیم میگیرم داستان زنی را بنویسم که فلان است و بهمان است. از توالت که بیرون میآیم میایستم جلوی در گنده کمد دیواری که آینه دارد و به خودم نگاه میکنم و فکر میکنم که منظورم دقیقا از فلان و بهمان چیه؟ چیزی به ذهنم نمیرسد و متوجه شلوار صورتی راهراهم میشوم که دو تا بند صورتی دراز از کمرش آویزونه و بلوزم هم یه لباس کاموایی مشکی بلند است که مردم نرمال اینها را با ساق یا جوراب و پوتینهای بلند میپوشند. حالا من این لباس را با شلوار خواب راه راه صورتی پوشیدهم از ابتکاراتی است که مادرش کون گشادی من است که وقتی عصری از بیرون آمدهم، فقط شلوارم را عوض کردهم و دیگه حوصله نداشتم لباسم را هم دربیاورم.
سعی میکنم فکرم را از شلوار صورتی راهراه به زنی که فلان است و بهمان است معطوف کنم. یادم میافتد این شلوار را تقریبا دو سال پیش وقتی سر دخترم حامله بودم واسه خودم خریدم، آخه دو سایزی از سایز معمول من بزرگتر است و توش راحت راحتم.
خواستم درباره این فلان و بهمانی بگویم. بعله. من یک سال و چاهار ماه است که بچه دارم ولی گاهی حرکاتی ازم سر میزنه که خودم چند لحظه مثلا روی پله میشینم و به حرکت فوق لذکر فکر میکنم و برمیگردم در حالی که دارم با تعجب به خودم نگاه می کنم میگویم: من بودم یعنی؟
البته داستانی هم نیست که بخواهم تعریف کنم. موضوع این بود که من دختر را ساعت حدود ده شب بردم که بخوابانم. داد و بیداد و دعوا و گریه راه انداخت. من هم که یک ساعت قبلش چند تا ایمیل عصبانی با مدیر مهدکودکش رد و بدل کرده بودم و حسابی اعصابم خاکشیر بود، یه اه گنده گفتم و از اتاق اومدم بیرون. باباش آمد بالا و دختر را از بغل من گرفت. محکم به خودش فشارش داد و بردش توی اتاقش و با هم شروع به بازی کردن. من هم توی راهرو نشستم روی زمین، خسته و کوفته و بیدفاع و مستاصل. نگاهش که به من افتاد، آمد بغلم و خواست که با هم برویم پایین. هنوز به پیچ راهپله نرسیده بودیم و همهش سه تا پله را رفته بودیم که پای من روی موکتهای زرشکی پلهها لیز خورد و دو تا پله رو رفتم پایین، در حالی که بچه از بغلم ول شد و به پشت یه دو تا پله را هم اون رفت پایین و من با جیع و هوار بچه رو روی هوا قاپ زدم.
مرد از توی توالت پرید بیرون. من داشتم از وحشت جیغ میزدم که بچه رو انداختم و بچه داشت از ته گلو جیغ میزد با وحشت. مرد بغلش کرد و بردش. من همه بدنم میلرزید و دندانهام به هم میخورد. دستم رو جلوی دهنم گرفته بودم و هی داد میزدم من بچه رو انداختم زمین... بچه دیگه صدای خندهش از اتاق میآمد که من گوشه پیچ پلهها تکیه دادم به دیوار و اشکای عصبیم همین جوری گولهگوله سرازیر شد. در همین حینی که از وحشت خودم را به دیوار چسبانده بودم، داشتم از تعجب از حرکت خودم شاخ در میاوردم و فکر میکردم که تقریبا یادم نمیاد هیچوقت توی زندگیم این همه ترسیده باشم.... ترس را با همه سلولهای تنم و روحم حس کردم... این من بودم یعنی؟
دختر حالا داشت دیگر طبقه پایین انار میخورد و هر هر و کر کر میکرد. بعد رفتم بالا که بروم دستشویی و سیفون رو که زدم، فکر کردم داستان زنی را باید بنویسم که فلان و بهمان است...
سعی میکنم فکرم را از شلوار صورتی راهراه به زنی که فلان است و بهمان است معطوف کنم. یادم میافتد این شلوار را تقریبا دو سال پیش وقتی سر دخترم حامله بودم واسه خودم خریدم، آخه دو سایزی از سایز معمول من بزرگتر است و توش راحت راحتم.
خواستم درباره این فلان و بهمانی بگویم. بعله. من یک سال و چاهار ماه است که بچه دارم ولی گاهی حرکاتی ازم سر میزنه که خودم چند لحظه مثلا روی پله میشینم و به حرکت فوق لذکر فکر میکنم و برمیگردم در حالی که دارم با تعجب به خودم نگاه می کنم میگویم: من بودم یعنی؟
البته داستانی هم نیست که بخواهم تعریف کنم. موضوع این بود که من دختر را ساعت حدود ده شب بردم که بخوابانم. داد و بیداد و دعوا و گریه راه انداخت. من هم که یک ساعت قبلش چند تا ایمیل عصبانی با مدیر مهدکودکش رد و بدل کرده بودم و حسابی اعصابم خاکشیر بود، یه اه گنده گفتم و از اتاق اومدم بیرون. باباش آمد بالا و دختر را از بغل من گرفت. محکم به خودش فشارش داد و بردش توی اتاقش و با هم شروع به بازی کردن. من هم توی راهرو نشستم روی زمین، خسته و کوفته و بیدفاع و مستاصل. نگاهش که به من افتاد، آمد بغلم و خواست که با هم برویم پایین. هنوز به پیچ راهپله نرسیده بودیم و همهش سه تا پله را رفته بودیم که پای من روی موکتهای زرشکی پلهها لیز خورد و دو تا پله رو رفتم پایین، در حالی که بچه از بغلم ول شد و به پشت یه دو تا پله را هم اون رفت پایین و من با جیع و هوار بچه رو روی هوا قاپ زدم.
مرد از توی توالت پرید بیرون. من داشتم از وحشت جیغ میزدم که بچه رو انداختم و بچه داشت از ته گلو جیغ میزد با وحشت. مرد بغلش کرد و بردش. من همه بدنم میلرزید و دندانهام به هم میخورد. دستم رو جلوی دهنم گرفته بودم و هی داد میزدم من بچه رو انداختم زمین... بچه دیگه صدای خندهش از اتاق میآمد که من گوشه پیچ پلهها تکیه دادم به دیوار و اشکای عصبیم همین جوری گولهگوله سرازیر شد. در همین حینی که از وحشت خودم را به دیوار چسبانده بودم، داشتم از تعجب از حرکت خودم شاخ در میاوردم و فکر میکردم که تقریبا یادم نمیاد هیچوقت توی زندگیم این همه ترسیده باشم.... ترس را با همه سلولهای تنم و روحم حس کردم... این من بودم یعنی؟
دختر حالا داشت دیگر طبقه پایین انار میخورد و هر هر و کر کر میکرد. بعد رفتم بالا که بروم دستشویی و سیفون رو که زدم، فکر کردم داستان زنی را باید بنویسم که فلان و بهمان است...
۱۳۹۰ دی ۹, جمعه
روی زمین نشستهیم و داریم لازانیا میخوریم. یک دفعه دستش را میگذارد روی پای باباش که میخواد همین الان برود بیرون.
وسط راه باباش دستش را آرام میگیرد.
دستش را درمیآورد و بهش نگاه میکند. به بابا نگاه میکند. به دستش نگاه میکند. سرش کج میشود.
با آن یکی دست ته ماندههای گوشت و نخود فرنگی را از روی دستش برمیدارد و میگذارد کنارش.
همه اینها در سکوت اتفاق میافتد.
بابا میزند روی پیشانیش و شرمنده سرش را پایین میندازد.
وسط راه باباش دستش را آرام میگیرد.
دستش را درمیآورد و بهش نگاه میکند. به بابا نگاه میکند. به دستش نگاه میکند. سرش کج میشود.
با آن یکی دست ته ماندههای گوشت و نخود فرنگی را از روی دستش برمیدارد و میگذارد کنارش.
همه اینها در سکوت اتفاق میافتد.
بابا میزند روی پیشانیش و شرمنده سرش را پایین میندازد.
۱۳۹۰ دی ۸, پنجشنبه
دو سه روزی هست که شلوارهاش را خودش میپوشد، یعنی نمیگذارد من دست بزنم. خودش میپوشد، البته اغلب برعکس و تانصفه؛ زورش نمیرسد تا کمر بکشد بالا!
لباسهاش را هم خودش انتخاب میکند. لباسهاش را توی یک کشوی پایین گذاشتم که خودش دستش بهش میرسد. هر وقت میخواهیم بیرون برویم لباسهای مورد علاقهش را میآورد که بپوشد. فقط به من نشان میدهد که اعلام کند چی انتخاب کرده، بعد میرود دور از من یک جایی میشیند و شروع میکند به کشتی گرفتن با لباسها.
دیروز یه شلوار قهوهای با یک بلوز راه راه سورمهای و زرشکی بهش پوشاندم. بعد رفته سر لباسهاش یک شلوار مشکی شبیه شلوار جین با یک پیراهن بنفش آستین کوتاه آورده است برای خودش. لباسهای قبلی را درآوردیم و بر اساس میل خانوم لباسهاش را عوض کردیم.
لباسهاش را هم خودش انتخاب میکند. لباسهاش را توی یک کشوی پایین گذاشتم که خودش دستش بهش میرسد. هر وقت میخواهیم بیرون برویم لباسهای مورد علاقهش را میآورد که بپوشد. فقط به من نشان میدهد که اعلام کند چی انتخاب کرده، بعد میرود دور از من یک جایی میشیند و شروع میکند به کشتی گرفتن با لباسها.
دیروز یه شلوار قهوهای با یک بلوز راه راه سورمهای و زرشکی بهش پوشاندم. بعد رفته سر لباسهاش یک شلوار مشکی شبیه شلوار جین با یک پیراهن بنفش آستین کوتاه آورده است برای خودش. لباسهای قبلی را درآوردیم و بر اساس میل خانوم لباسهاش را عوض کردیم.
۱۳۹۰ دی ۷, چهارشنبه
۱۳۹۰ آذر ۲۸, دوشنبه
باباش بستنی میخورد و چند تا سرقاشق هم به دخترک میدهد. بعد میپرد به ظرف آبش که روی پلههاست اشاره میکند که بهش بدهم. آب را که میگیرد، میرود طرف باباش و آب را به طرف او میگیرد. او میگوید متشکرم اما من تشنه نیستم. دوباره اصرار میکند. بابا میگوید خودت بخور که تشنهای.
آب را میگیرد و قلپ قلپ تند تند میخورد؛ خیلی تشنه بوده است.
آب را میگیرد و قلپ قلپ تند تند میخورد؛ خیلی تشنه بوده است.
۱۳۹۰ آذر ۲۳, چهارشنبه
آینه
دوستان کاناداییای داریم که هر هفته شبهای جمعه یا شنبه
با هم هستیم. چون ما دخترک را داریم هر هفته دیدارمان خانه ماست تا ددخترمان برای
بازی کردن و خوابیدن راحت باشد. یک هفته ما شام درست میکنیم و یک هفته اونها شام
درست میکنند و با خودشان میآورند. تا به حال خیلی از کارهای اولین بارش را پیش اینها انجام داده است.
هفته قبل پیش همین دوستان، چنگال دستش گرفت و با
دقت و آرامش همه غذاش را با چنگال گذاشت توی دهنش و خورد. (همیشه با دست غذا میخورد)این هفته وقتی داشتیم شام میخوردیم، دستمال را گرفتم جلوی دهنم و آرام چند بار روی لبهام فشار دادم که یعنی لبم رو دارم تمیز میکنم. از نوع نگاهش فهمیدم که دستگاه ضبط صوت وتصویر را روشن کرده است. یک دستمال هم دادم دستش، زل زده بود به من و دقیقا با حرکات من، آرام دستمال رو روی لبهاش فشار میداد. ا
انگار داشتم توی آینه دهنم را تمیز میکردم!
۱۳۹۰ آذر ۲۱, دوشنبه
۱۳۹۰ آبان ۲۴, سهشنبه
پدرخوانده
چند وقت پیش فیلم مستندی دیدم درباره زبان بدن. توی فیلم با مثال آوردن حالتهای بدنی سیاستمداران تفسیر میکرد که هر کدام از این حالات و ژستها چه معانی پنهانی دارند. مثلا یکیش این بود که جورج بوش همیشه توی دیدارهای رسمیش دستش را میگذارد پشت مهمانش و چند باز آرام میزند به پشت طرف مقابل؛ این معناش حمایت و در عین حال اعلام قدرت و بزرگتر بودن از طرف مقابل است.
مدتی است هر وقت خانوم زیبا رو بغل میکنم، دستش را که میندازد دور شانهم، چند بار هم آرام تِپ تِپ میزند به پشتم.
مدتی است هر وقت خانوم زیبا رو بغل میکنم، دستش را که میندازد دور شانهم، چند بار هم آرام تِپ تِپ میزند به پشتم.
۱۳۹۰ مهر ۲۰, چهارشنبه
وقتی دخترک خودش را از شیر گرفت
نه ماهه که شد، تصمیم گرفتم توی یازده ماهگی از
شیر بگیرمش. چون توی دوازده ماهگیش قرار بود که شروع کند مهدکودک برود و من
برگردم سر کار و زندگیم و خانه را عوض کنیم و فکر کردم اینها همهش برای یک بچه
یک ساله شاید زیاد باشد. دست کم یازده ماهگی از شیر بگیرمش که دیگر مهدکودک هم میرود
به سختی نیفتد و به شیر نخوردن عادت کند.
نتوانستم این کار را بکنم؛ به دلایلی چند که یکی
از مهمترینهاش این بود که خودم از شیردادن لذت بیاندازهای میبردم و ارتباط
عاطفی-بدنیمان خیلی خوب بود. ولی همهش توی ذهنم با خودم درگیر بودم که کی و چهطوری
و با چه شیوهای باید شیرندادن را شروع کنم.
همین طوری ادامه پیدا کرد تا همین چند روز پیش
که سیزده ماه و نیمه شد. یک روز که سرما خورده بود و حالش خوب نبود و بعد از شامش
موقع خواب شیر خورد، همه چیزهایی را که از بعد از ظهر خورده بود، بالا آورد.
دیگر طرف سینه نیامد و شیر نخواست! الان دقیقا
چهار شبانهروز است که حتی نیمنگاهی هم به شیر نکرده است. آنقدر رفتارش عادی است
که انگار هیچوقت شیر نخورده است.
گاهی از تسلط و استقلال بیحد این موجود یکساله
به زندگی شخصی خودش و خواستههاش احساس شگفتزدگی همراه با ترس دارم. یعنی واقعا
یک آدم یک ساله اینقدر توانایی دارد که خودش، خودش را از شیر بگیرد؟
گفته بودم چند وقت پیش که تصمیم گرفته بودم یک
مهدکودک گروهی بفرستمش، شب خوابش را دیدم که به من گفت من را آنجا نبر؟
۱۳۹۰ شهریور ۲۶, شنبه
چند ماه داشتم فکر میکردم که حالا چهطوری مهدکودک و حالا کجا و حالا پیش کی و حالا چهجوری و حالا دلتنگی و حالااحساس گناه و چه و چه و چه.
روز اول از ساعت 7.30 صبح رفت. ساعت دو بعدازظهر رفتم دنبالش، در حالی سه بار زنگ زده بودم که مطمئن باشم حالش خوب است.
داشت با دو تا بچه دیگر با اسباببازی بازی میکرد. صداش کردم، من را که دید، لبخند زد و دوباره سرش را برگرداند طرف بچهها و مشغول بازی شد.
اصلا من را دید؟
باید اعتراف کنم که ته دلم خوشحال نبودم که اینقدر آنجا را دوست داشت.
بعد چند روز که گذشت، با احساس آزادییی که بعد از یک سال خانهنشینی مطلق سخت به مذاقم خوشمزه میآمد، دلم قرص شد که مهدکودکش را دوست دارد.
حالا عصرهای بعد از مهد، به هر دومان بیشتر از قبل خوش میگذرد با هم. به وضوح بیشتر از قبل باهاش بازی میکنم و بیشتر از قبل با هم میخندیم.
نمیدانستم خودم هم به اندازه او و بلکه هم بیشتر، به این احساس آزادی نیاز دارم.
روز اول از ساعت 7.30 صبح رفت. ساعت دو بعدازظهر رفتم دنبالش، در حالی سه بار زنگ زده بودم که مطمئن باشم حالش خوب است.
داشت با دو تا بچه دیگر با اسباببازی بازی میکرد. صداش کردم، من را که دید، لبخند زد و دوباره سرش را برگرداند طرف بچهها و مشغول بازی شد.
اصلا من را دید؟
باید اعتراف کنم که ته دلم خوشحال نبودم که اینقدر آنجا را دوست داشت.
بعد چند روز که گذشت، با احساس آزادییی که بعد از یک سال خانهنشینی مطلق سخت به مذاقم خوشمزه میآمد، دلم قرص شد که مهدکودکش را دوست دارد.
حالا عصرهای بعد از مهد، به هر دومان بیشتر از قبل خوش میگذرد با هم. به وضوح بیشتر از قبل باهاش بازی میکنم و بیشتر از قبل با هم میخندیم.
نمیدانستم خودم هم به اندازه او و بلکه هم بیشتر، به این احساس آزادی نیاز دارم.
۱۳۹۰ شهریور ۲۴, پنجشنبه
ماچ
دخترک مریض است و نمیتواند برود مهدکودک. من نمیتوانم پیشش بمانم و باید بروم دانشگاه.
باباش سر کار نمیرود و ترجیح میدهد یک روز کامل را با دخترش سر کند.
میبردش کتابخانه. میگوید دخترک همهش دنبال بچههای دیگر توی کتابخانه در حال غش و ضعف بوده است و همهش میخواسته برود با آنها بازی کند.
میگویم باید دقت کند که بچه مریض نرود بچههای دیگر را تاچ (touch) کند، چون بچهها زود از هم سرماخوردگی میگیرند.
میگوید رفته است توی کتابخانه دستهاش را از هم باز کرده و یک پسرک بزرگتر از خودش را محکم بغل کرده و بعد دوتایی با هم خوردهند زمین.
میگوید ای بابا! این دختر ما کارش از «تاچ» گذشته است و به «ماچ» رسیده است.
باباش سر کار نمیرود و ترجیح میدهد یک روز کامل را با دخترش سر کند.
میبردش کتابخانه. میگوید دخترک همهش دنبال بچههای دیگر توی کتابخانه در حال غش و ضعف بوده است و همهش میخواسته برود با آنها بازی کند.
میگویم باید دقت کند که بچه مریض نرود بچههای دیگر را تاچ (touch) کند، چون بچهها زود از هم سرماخوردگی میگیرند.
میگوید رفته است توی کتابخانه دستهاش را از هم باز کرده و یک پسرک بزرگتر از خودش را محکم بغل کرده و بعد دوتایی با هم خوردهند زمین.
میگوید ای بابا! این دختر ما کارش از «تاچ» گذشته است و به «ماچ» رسیده است.
۱۳۹۰ شهریور ۸, سهشنبه
شیر
من چهطور باید تو را از شیر بگیرم؟ چهطور باید خودم را راضی کنم تا از این لذت بیمثال محروم بشوم؟
عاشقانهترین ارتباطم با تو وقت شیردادن است.
من این پیوستگی تنبهتن با این آدم را دوست دارم؛ سخت.
عاشقانهترین ارتباطم با تو وقت شیردادن است.
من این پیوستگی تنبهتن با این آدم را دوست دارم؛ سخت.
۱۳۹۰ مرداد ۳۱, دوشنبه
۱۳۹۰ مرداد ۲۶, چهارشنبه
دوستم گفت که دوست دارم باز هم بچه داشته باشم؟ گفتم: تو که میدانی من دوست دارم پنج تا بچه داشته باشم. گفت آره، همیشه این را بهش گفتهام. اما میخواهد بداند الان که دخترم دارد یکساله میشود باز هم به بچه بعدی فکر میکنم؟
گفتم البته بچه«های» بعدی.
بعله. من دوست دارم پنج تا بچه داشته باشم، با خودمان بشویم هفت تا. یک خانواده پر جمعیت متشکل از آدمهای متفاوت و در عین حال متحد را دوست دارم. مادرشدن تجربه نابی است که به نظرم هیچیک از تجربههای دیگر زندگی به این اندازه همهجانبه، به این اندازه بنیادین و به این اندازه عمیق نیست. من اگر بتوانم در فرصتی که برای زندگیکردن در این دنیا دارم، چند بار چنین تجربه فوق عادییی داشته باشم، حتما آدم خوشبختی خواهم بود.
اما با این خواسته، مساله بسیار مهمی در تعارض قرار میگیرد؛ تعارضش از اینجاست که من خانوم خانه نیستم؛ اینکه کار من خانهنشینی و صبح تا شب شستن و رُفتن و پختن و برقانداختن نیست. برای من مهم است که زندگی شخصی خودم را هم داشته باشم؛ به معنای اینکه آرزوهای کاملا شخصی خودم را محقق کنم و به دنبال رشد و پیشرفت خودم هم باشم.
اما سوال و دغدغه ذهنی من این است که چرا باید دقیقا سن باروری زنها در سنینی باشد که به طور معمول اگر کسی به دنبال پیشرفتهای شغلی و اجتماعی باشد، باید دقیقا در همان سنین روی خودش سرمایهگذاری کند. من الان سیسالهم و تا به حال هزار جا و در هزار کار بپربپر کردهم. حالا دقیقا دارم احساس میکنم کمکم به پختگییی رسیدهم که وقت سرمایهگذاری همهجانبه برای پیشرفتهای شغلی و شخصی فراهم شده است. اگر واقعا بخواهم پنج تا بچه داشته باشم و حتی با فرض اینکه تا روز به دنیاآمدن بچه هم به کارهای دیگر مشغول باشم، اما هر بچه دست کم یک سال کار تماموقت بیستوچهار ساعته است. این یعنی اینکه در یک موقعیت ایدهآل (البته نه چندان منطقی) دست کم پنج سال از زندگیم را باید تمام-وقت صرف بچهها بکنم. این یعنی اینکه من تقریبا 37-38 ساله میشوم، بدون اینکه هیچ کار مهمی برای خود خودم انجام داده باشم.
بعد توی سیوهشت سالگی در حالی که پنج تا بچه قد و نیمقد دارم باید در بازار رقابت با کسانی بیفتم که دست کم ده سالی از من جلوتر هستند. در حالی که هر روز برای پنج آدمیزاده دیگر نگرانم و مشغولم و مسئولیت دارم.
نمیدانم این تعارض را چهطور میشود حل کرد؟ یکی از دلایل مهمی که زنها در طول تاریخ به لحاظ فعالیتهای اجتماعی عقب افتادهند، همین بچهداری زنها و همپوشانی سنین باروری با سنین سرمایهگذاری روی پیشرفتهای شخصی است.
یکی از راهحلها برای این مورد، فرزندخواندگی است. این البته مسئله پیچیدهیی است که حل کردنش چندان سرراست و ساده نیست و شاید بشود بخشی از عمر زن را در قسمت مربوط به زایمان و فرایندهای پس از آن، با این روش صرفهجویی کرد اما از بخش نگرانی و دغدغه و احساس مسئولیت چیزی کم نمیکند. راهحل دیگر مثلا داشتن پرستار تماموقت برای بچههاست که حتی توی خانه خود آدم هم زندگی کند. البته مطمئن نیستم در آن صورت، وقتی که آدم درگیر «جزئیات» رابطه با بچههایش نباشد، آیا واقعا ازحضور آنها به اندازهای که همه جزئیات را بداند لذت خواهد برد یا نه و اینکه اگر کس دیگری قرار است رابطه نزدیکتری با بچهها داشته باشد، اساسا فلسفه اینکه آدم بچه بیشتری داشته باشد که بخواهد بدهد دست کس دیگری که تربیت و بزرگشان کند، چیست؟
گفتم البته بچه«های» بعدی.
بعله. من دوست دارم پنج تا بچه داشته باشم، با خودمان بشویم هفت تا. یک خانواده پر جمعیت متشکل از آدمهای متفاوت و در عین حال متحد را دوست دارم. مادرشدن تجربه نابی است که به نظرم هیچیک از تجربههای دیگر زندگی به این اندازه همهجانبه، به این اندازه بنیادین و به این اندازه عمیق نیست. من اگر بتوانم در فرصتی که برای زندگیکردن در این دنیا دارم، چند بار چنین تجربه فوق عادییی داشته باشم، حتما آدم خوشبختی خواهم بود.
اما با این خواسته، مساله بسیار مهمی در تعارض قرار میگیرد؛ تعارضش از اینجاست که من خانوم خانه نیستم؛ اینکه کار من خانهنشینی و صبح تا شب شستن و رُفتن و پختن و برقانداختن نیست. برای من مهم است که زندگی شخصی خودم را هم داشته باشم؛ به معنای اینکه آرزوهای کاملا شخصی خودم را محقق کنم و به دنبال رشد و پیشرفت خودم هم باشم.
اما سوال و دغدغه ذهنی من این است که چرا باید دقیقا سن باروری زنها در سنینی باشد که به طور معمول اگر کسی به دنبال پیشرفتهای شغلی و اجتماعی باشد، باید دقیقا در همان سنین روی خودش سرمایهگذاری کند. من الان سیسالهم و تا به حال هزار جا و در هزار کار بپربپر کردهم. حالا دقیقا دارم احساس میکنم کمکم به پختگییی رسیدهم که وقت سرمایهگذاری همهجانبه برای پیشرفتهای شغلی و شخصی فراهم شده است. اگر واقعا بخواهم پنج تا بچه داشته باشم و حتی با فرض اینکه تا روز به دنیاآمدن بچه هم به کارهای دیگر مشغول باشم، اما هر بچه دست کم یک سال کار تماموقت بیستوچهار ساعته است. این یعنی اینکه در یک موقعیت ایدهآل (البته نه چندان منطقی) دست کم پنج سال از زندگیم را باید تمام-وقت صرف بچهها بکنم. این یعنی اینکه من تقریبا 37-38 ساله میشوم، بدون اینکه هیچ کار مهمی برای خود خودم انجام داده باشم.
بعد توی سیوهشت سالگی در حالی که پنج تا بچه قد و نیمقد دارم باید در بازار رقابت با کسانی بیفتم که دست کم ده سالی از من جلوتر هستند. در حالی که هر روز برای پنج آدمیزاده دیگر نگرانم و مشغولم و مسئولیت دارم.
نمیدانم این تعارض را چهطور میشود حل کرد؟ یکی از دلایل مهمی که زنها در طول تاریخ به لحاظ فعالیتهای اجتماعی عقب افتادهند، همین بچهداری زنها و همپوشانی سنین باروری با سنین سرمایهگذاری روی پیشرفتهای شخصی است.
یکی از راهحلها برای این مورد، فرزندخواندگی است. این البته مسئله پیچیدهیی است که حل کردنش چندان سرراست و ساده نیست و شاید بشود بخشی از عمر زن را در قسمت مربوط به زایمان و فرایندهای پس از آن، با این روش صرفهجویی کرد اما از بخش نگرانی و دغدغه و احساس مسئولیت چیزی کم نمیکند. راهحل دیگر مثلا داشتن پرستار تماموقت برای بچههاست که حتی توی خانه خود آدم هم زندگی کند. البته مطمئن نیستم در آن صورت، وقتی که آدم درگیر «جزئیات» رابطه با بچههایش نباشد، آیا واقعا ازحضور آنها به اندازهای که همه جزئیات را بداند لذت خواهد برد یا نه و اینکه اگر کس دیگری قرار است رابطه نزدیکتری با بچهها داشته باشد، اساسا فلسفه اینکه آدم بچه بیشتری داشته باشد که بخواهد بدهد دست کس دیگری که تربیت و بزرگشان کند، چیست؟
به راهلهای دیگر هم فکر میکنم. اما هنوز نه توانستهم به بچهی کمتر رضایت بدهم و نه به فراموشکردن آرزوهای شخصی و پیشرفتهای شغلی خودم.
۱۳۹۰ مرداد ۲۵, سهشنبه
اشتراک در:
پستها (Atom)
