خمیازه صدادار.
۱۳۹۰ فروردین ۲, سهشنبه
۱۳۸۹ اسفند ۲۸, شنبه
دخترجونم!
تو بچه مادری هستی که عاشق آشپزی کردن است و آرزوش دیگدیگ غذاپختن و سفره از این سر تا آن سرانداختن است؛
و بچه پدری که "خوردن" توی ده آیتم اول زندگی روزانهش نیست.
نمیدانی چهقدر ازت ممنوم که اینقدر با لذت و بااشتها غذا میخوری؛
انگار که به یکی از آرزهای بزرگ زندگیم میرسم، هر بار که به تو غذا میدهم.
تو بچه مادری هستی که عاشق آشپزی کردن است و آرزوش دیگدیگ غذاپختن و سفره از این سر تا آن سرانداختن است؛
و بچه پدری که "خوردن" توی ده آیتم اول زندگی روزانهش نیست.
نمیدانی چهقدر ازت ممنوم که اینقدر با لذت و بااشتها غذا میخوری؛
انگار که به یکی از آرزهای بزرگ زندگیم میرسم، هر بار که به تو غذا میدهم.
۱۳۸۹ اسفند ۲۷, جمعه
مدهوشم
وقتی پیشانیش را فشار میدهد روی بازوی من و دماغش را تندتند به چپ و راست میچرخاند؛ یعنی که من خوابم میآید.
۱۳۸۹ اسفند ۲۶, پنجشنبه
تنیدهدرهم
وقتی گریه میکند،
کسی نیست که بیرونِ از درونِ من دارد گریه میکند.
کسی در من دارد گریه میکند.
صداش را از درونم میشنوم، نه از بیرون...
کسی نیست که بیرونِ از درونِ من دارد گریه میکند.
کسی در من دارد گریه میکند.
صداش را از درونم میشنوم، نه از بیرون...
۱۳۸۹ اسفند ۲۵, چهارشنبه
۱۳۸۹ اسفند ۲۴, سهشنبه
vocabulary
خوشحال میشود و میخندد. میگوید: بائوووو... بائووووو....بععععع.....بععععع
سیم لپتاپ را که توی دهنش گذاشته از توی دستش درمیآورم. عصبانی میشود. ابروهاش را درهم میکشد و صداش را برای من بالا میبرد و میگوید: بائوووو... بائووووو....بععععع.....بعععع.......بّبَبَبَبَ....
با دستهاش بازی میکند و با آنها حرف میزند. با جدیت و گاهی با بلندترین صوت و صدای ممکن میگوید: بائوووو... بائووووو....بععععع.....بعععع.......بّبَبَبَبَ....
براش آهنگ میگذارم. شروع به آوازخواندن میکند. میخواند: بائوووو... بائووووو....بععععع.....بعععع.......بّبَبَبَبَ....
سیم لپتاپ را که توی دهنش گذاشته از توی دستش درمیآورم. عصبانی میشود. ابروهاش را درهم میکشد و صداش را برای من بالا میبرد و میگوید: بائوووو... بائووووو....بععععع.....بعععع.......بّبَبَبَبَ....
با دستهاش بازی میکند و با آنها حرف میزند. با جدیت و گاهی با بلندترین صوت و صدای ممکن میگوید: بائوووو... بائووووو....بععععع.....بعععع.......بّبَبَبَبَ....
براش آهنگ میگذارم. شروع به آوازخواندن میکند. میخواند: بائوووو... بائووووو....بععععع.....بعععع.......بّبَبَبَبَ....
۱۳۸۹ اسفند ۲۳, دوشنبه
شیرینکاری
این منم:
پای چپ بالا، دست چپ پای چپ را محکم روی هوا نگه داشته است تا پایین نیفتد. انگشتهای پا به همراه مچ در حال انجام حرکات موزون با آهنگی که با دهان مبارک نواخته میشود.
چرا؟
چون دارم بهش غذا میدهم و سرش همهش پایین است و دارد با بندهای صندلیش بازی میکند و قاشق هی راه دهنش را گم میکند و به چانه و یقه و سر و گردنش فرو میرود.
کارکرد پا:
سرگرمکنندهترین عضو بدن من در این روزها
نتیجه:
خوردن غذا با اشتهای کامل به همراه قاه قاه خنده + ورزش کردن من
پای چپ بالا، دست چپ پای چپ را محکم روی هوا نگه داشته است تا پایین نیفتد. انگشتهای پا به همراه مچ در حال انجام حرکات موزون با آهنگی که با دهان مبارک نواخته میشود.
چرا؟
چون دارم بهش غذا میدهم و سرش همهش پایین است و دارد با بندهای صندلیش بازی میکند و قاشق هی راه دهنش را گم میکند و به چانه و یقه و سر و گردنش فرو میرود.
کارکرد پا:
سرگرمکنندهترین عضو بدن من در این روزها
نتیجه:
خوردن غذا با اشتهای کامل به همراه قاه قاه خنده + ورزش کردن من
۱۳۸۹ اسفند ۲۲, یکشنبه
یک حرکت جدید را در خودم کشف کردهام؛ خندیدن و جیغزدن همزمان.
حرکت از وقتی شروع شده است که گنجشککم شروع به خندیدن کرده است و از دیدن من و ادا و اطوارهام ذوق زده میشود.
میآیم بخندم از خوشحالی، میفهمم که خندیدن کفاف میزان خوشیم را نمیدهد و یکباره جیغ هم خودش همراه میشود تا عمق مساله شیواتر به نمایش دربیاید.
حرکت از وقتی شروع شده است که گنجشککم شروع به خندیدن کرده است و از دیدن من و ادا و اطوارهام ذوق زده میشود.
میآیم بخندم از خوشحالی، میفهمم که خندیدن کفاف میزان خوشیم را نمیدهد و یکباره جیغ هم خودش همراه میشود تا عمق مساله شیواتر به نمایش دربیاید.
۱۳۸۹ اسفند ۲۰, جمعه
کی دعوامان میشود؟
وقتی در همه اوقات غذاخوردن یادش میافتد که باید آواز بخواند و تازه فکر میکند عضو گروه کُر هم هست.
۱۳۸۹ اسفند ۱۹, پنجشنبه
۱۳۸۹ اسفند ۱۸, چهارشنبه
۱۳۸۹ اسفند ۱۷, سهشنبه
۱۳۸۹ اسفند ۱۵, یکشنبه
نامکرر است
پشت سرش اصلا برای خودش یک هویت جداگانه دارد.
از پشت شبیه بچه کوچولو نیست.
از پشت شبیه پیر و مرشد میخانه است!
از پشت شبیه بچه کوچولو نیست.
از پشت شبیه پیر و مرشد میخانه است!
۱۳۸۹ اسفند ۱۲, پنجشنبه
تنم نقش تو را گرفت
غمگینم. خیلی. عمیق.
دست و پام کرخت شده و یخ کرده است.
کنارش دراز میکشم که شیرش بدهم.
دستم را میگذارم روی کمرش.
دستش را میگذارد روی دست من؛ روی دست راست من. جایی بالای شست و قبل از مچ.
آن دستش، با پنج تا انگشت را میگذارد روی دست من.
دستش گرم است؛ گرم. گرم.
مساحت دست گرمش آن قسمت از دست سرد منو گرم میکند؛ گرم. گرم.
چشمهام را میبندم.
گرما کمکم به همهجا سرایت میکند؛ حتی به چشمهام میرسد و بیرون میریزد.
جای دستهاش میافتد روی دستهام.
حالا هر روز که دستهام سرد میشود، به یک جایی بین شست و مچم خیره میشوم
جاش را که میبینم، گرم میشوم.
دست و پام کرخت شده و یخ کرده است.
کنارش دراز میکشم که شیرش بدهم.
دستم را میگذارم روی کمرش.
دستش را میگذارد روی دست من؛ روی دست راست من. جایی بالای شست و قبل از مچ.
آن دستش، با پنج تا انگشت را میگذارد روی دست من.
دستش گرم است؛ گرم. گرم.
مساحت دست گرمش آن قسمت از دست سرد منو گرم میکند؛ گرم. گرم.
چشمهام را میبندم.
گرما کمکم به همهجا سرایت میکند؛ حتی به چشمهام میرسد و بیرون میریزد.
جای دستهاش میافتد روی دستهام.
حالا هر روز که دستهام سرد میشود، به یک جایی بین شست و مچم خیره میشوم
جاش را که میبینم، گرم میشوم.
۱۳۸۹ اسفند ۱۱, چهارشنبه
سادگی
خوشبختی عظما وقتی است که میخواهم کنارش بخوابم و شیرش بدهم.
دهانش به لذت و حیرت باز میشود و همزمان چشمهاش تنگ میشود و برق میزند.
بعد دو تا دستها و دو تا پاها را، با هم چاهارتایی، هی تند و تند، به بالا پرتاب میکند.
با همه اعضاء و جوارحش ذوقزده میشود.
بعد با هم از خوشی جیغ میزنیم.
دهانش به لذت و حیرت باز میشود و همزمان چشمهاش تنگ میشود و برق میزند.
بعد دو تا دستها و دو تا پاها را، با هم چاهارتایی، هی تند و تند، به بالا پرتاب میکند.
با همه اعضاء و جوارحش ذوقزده میشود.
بعد با هم از خوشی جیغ میزنیم.
۱۳۸۹ اسفند ۹, دوشنبه
۱۳۸۹ اسفند ۷, شنبه
چشمها را میبندم و مزه دستهای گرمت میآید روی زبانم
اگر روزی پیر و فرتوت و ازکارافتاده شدم، تو هم پاهای یخکردهی من را توی دستهات میگیری هاء بکنی؟
۱۳۸۹ اسفند ۶, جمعه
و اینک کارشناس ارشد آثار هنری
با دستهاش مثل یک اثر هنری برجسته و بینظیر برخورد میکند.
زیر و بم انگشتها را بهدقت میکاود
و از درهمکردن انگشتهای دو دست، شکلها و مدلهای بیپایانی درست میکند
و تمرکز میکند روی هر مدل.
چشمهاش را تنگ میکند، بعد دستش را میچرخاند و انگشتهای درهمگرهخورده را از زاویههای مختلف رصد میکند.
خودش را کشف میکند.
زیر و بم انگشتها را بهدقت میکاود
و از درهمکردن انگشتهای دو دست، شکلها و مدلهای بیپایانی درست میکند
و تمرکز میکند روی هر مدل.
چشمهاش را تنگ میکند، بعد دستش را میچرخاند و انگشتهای درهمگرهخورده را از زاویههای مختلف رصد میکند.
خودش را کشف میکند.
۱۳۸۹ اسفند ۵, پنجشنبه
دستها
ساعت 12.30 شب است.
من توی نشیمن پای ترجمههام هستم.
صدات را میشنوم و میآیم که شیرت بدهم.
اتاق تاریک تاریک است.
دستم را دراز میکنم که پیدات کنم توی تخت.
تا دستم را دراز میکنم میفهمم که دستهات روی هوا دنبال من میگردند.
در تاریکی مطلق دستهامان همدیگر را پیدا میکنند.
من توی نشیمن پای ترجمههام هستم.
صدات را میشنوم و میآیم که شیرت بدهم.
اتاق تاریک تاریک است.
دستم را دراز میکنم که پیدات کنم توی تخت.
تا دستم را دراز میکنم میفهمم که دستهات روی هوا دنبال من میگردند.
در تاریکی مطلق دستهامان همدیگر را پیدا میکنند.
۱۳۸۹ اسفند ۲, دوشنبه
دغدغه مشترک
دیشب باز خوابش را دیدم.
همین لباس سفیدی که موقع خواب تنش کرده بودم، تنش بود.
بالا گرفته بودمش و داشتم توی چشمهاش نگاه میکردم و با هم میخندیدیم.
به من گفت: مامان منو ببر سفر.
باز تعجب کردم که دارد حرف میزند.
بعد دوتایی رفتیم به یک سفر طولانی.
همین لباس سفیدی که موقع خواب تنش کرده بودم، تنش بود.
بالا گرفته بودمش و داشتم توی چشمهاش نگاه میکردم و با هم میخندیدیم.
به من گفت: مامان منو ببر سفر.
باز تعجب کردم که دارد حرف میزند.
بعد دوتایی رفتیم به یک سفر طولانی.
۱۳۸۹ بهمن ۳۰, شنبه
۱۳۸۹ بهمن ۲۸, پنجشنبه
بگم چهمونه زار میزنیم؟
دخترجون! این روزها یاد گرفتهای زبانت را دراز میکنی. بعد خوردنیترین خوردنی عالم امکان میشوی؛ آن زبانِ کوچکِ نرمِ صورتیِ که گاهی نوکش میآید بیرون و گاهی نصفهش و گاهی همهش ضربان قلبم را زیاد میکند و تنم را گرم
من اما؛
این روزها سرم درد میکند.
میترسم این روزها.
انگار که حس میکنم روزهای سختتری در پیش است.
و سیاست کثافت و قدرتمندان کثافتتر فکر نمیکنند به مادرهایی که این روزها میتواند بهترین روزهای زندگیشان باشد وقتی قدکشیدن بچههاشان را میبینند.
میزنند عین درندهترین درندهخوها.
میکُشند عین وحشیترین وحشیها.
دخترجون! این روزها تو چه شیرینی و من چه تلخ.
دوست ندارم روزی برایت توضیح بدهم در این روزها که تو برای من بهانه زندگی و نفس کشیدن و ادامه دادن هستی، دارد چه بر سر سرزمین مادریت میآید.
دوست ندارم؟
واقعا دوست ندارم تو بدانی؟
البته که دوست دارم بدانی چرا من اینهمه غمگین میتوانم باشم اما دوست ندارم شرح بدیها و زشتیها و دنائتها بدهم که روح پاک و معصومت خراش برندارد.
اگر روزی ایران آزاد شد، حتما این قصهها را ریزبهریز با همه جزئیاتش برایت تعریف میکنم.
میبرمت ایران، توی کوچهپسکوچههای تهران میگردانمت و شبهای بینظیر فراموشنشدنی تهران، با هم میرویم که توی خیابانها ویراژ بدهیم.
ای کاش آن روز آنقدر با من دوست باشی و به من و دغدغههام نزدیک، که تو هم با من از شادی از ته دل و با همه وجود جیغ بکشی.
من اما؛
این روزها سرم درد میکند.
میترسم این روزها.
انگار که حس میکنم روزهای سختتری در پیش است.
و سیاست کثافت و قدرتمندان کثافتتر فکر نمیکنند به مادرهایی که این روزها میتواند بهترین روزهای زندگیشان باشد وقتی قدکشیدن بچههاشان را میبینند.
میزنند عین درندهترین درندهخوها.
میکُشند عین وحشیترین وحشیها.
دخترجون! این روزها تو چه شیرینی و من چه تلخ.
دوست ندارم روزی برایت توضیح بدهم در این روزها که تو برای من بهانه زندگی و نفس کشیدن و ادامه دادن هستی، دارد چه بر سر سرزمین مادریت میآید.
دوست ندارم؟
واقعا دوست ندارم تو بدانی؟
البته که دوست دارم بدانی چرا من اینهمه غمگین میتوانم باشم اما دوست ندارم شرح بدیها و زشتیها و دنائتها بدهم که روح پاک و معصومت خراش برندارد.
اگر روزی ایران آزاد شد، حتما این قصهها را ریزبهریز با همه جزئیاتش برایت تعریف میکنم.
میبرمت ایران، توی کوچهپسکوچههای تهران میگردانمت و شبهای بینظیر فراموشنشدنی تهران، با هم میرویم که توی خیابانها ویراژ بدهیم.
ای کاش آن روز آنقدر با من دوست باشی و به من و دغدغههام نزدیک، که تو هم با من از شادی از ته دل و با همه وجود جیغ بکشی.
۱۳۸۹ بهمن ۲۵, دوشنبه
۱۳۸۹ بهمن ۲۱, پنجشنبه
تنآگاهی
اگر به بدنم بیشتر دقت کنم میفهمم که کی وقت شیردادن است، حتی اگر بچه هنوز نخواسته باشد.
اگر به بدنم بیشتر دقت کنم میفهمم دیگر کمکم دارد از شببیداریهای پیاپی اذیت میشود و وقت تغییر در سیستم فعلی رسیده است.
اگر به بدنم بیشتر دقت کنم و به کوچکتر شدن و سبکشدن سینههام، میفهمم که وقتش رسیده است غذای کمکی را برای بچه جدی بگیرم.
اگر به بدنم بیشتر و دقیقتر و عمیقتر نگاه کنم، جواب بسیاری از سوالها و سردرگمیهام را میتوانم پیدا کنم.
خوشا وقتی که زنی تنآگاه شود
و
رستگار شود.
۱۳۸۹ بهمن ۲۰, چهارشنبه
نوش مدام
چرا آدمیزاده یادش میرود موجودی است که میتواند شب بخوابد و صبح بیدار شود با تواناییهایی که کاملا شب قبلش فاقد آنها بوده است؟
دخترک چند شب پیش خوابید و صبح که پا شد، دیگر هر چیزی که دم دستش بود را میگرفت و برای بغل شدن دستهاش را از هم باز میکرد و وقتی باباش را میدید دوست داشت که با سر شیرجه بزند توی بغلش. دقیقا شب خوابید و صبح که بلند شد همه این اتفاقات افتاده بودند.
دخترک چند شب پیش خوابید و صبح که پا شد، دیگر هر چیزی که دم دستش بود را میگرفت و برای بغل شدن دستهاش را از هم باز میکرد و وقتی باباش را میدید دوست داشت که با سر شیرجه بزند توی بغلش. دقیقا شب خوابید و صبح که بلند شد همه این اتفاقات افتاده بودند.
چه خوشبختم که تکامل یک آدمیزاد را دارم لحظهبهلحظه دنبال میکنم. و چه خوشبختترم که میتوانم از این رهگذر، به پیچوخمها و .
بالاو پایین روح و روان خودم بیشتر دست پیدا کنم.
ای کاش که حواسم همیشه باشد...
۱۳۸۹ بهمن ۱۹, سهشنبه
آموزش عملیاتی
تلفن میکنم.
فریاد میکشم.
شاید اولین بار است که اینطوری سر کسی دادوبیداد راه میندازم.
او ناراحت میشود.
بعد که آرامتر میشوم، به خودم میگویم چرا این کار را کردی؟ عین یک دختربچه کوچک شروع کردی به جیغجیغ کردن و دادوبیداد راه انداختن؟ تو حالا بچه داری. بچه نیستی دیگر که این حرکات ازت سر میزند.
- مگر تا به حال هم این حرکات از من سر زده بوده؟ هان؟
+ اینها خامدستیهایی است که فقط از آدمهای بیتجربه و آتیشی برمیآید. هیچوقت یک آدم پخته این رفتار را نمیکند.
- آدم پخته؟ اگر مثل همیشه خفه میشدم، یعنی آدم پخته و بزرگوار و باتجربهای بودم؟
حالا که حق خودم را طلب کردم و به کسانی که فکر میکردم حق من را نادیده گرفتهاند حرف دلم را زدم و احساس واقعیم را نشان دادم، بچه و سادهلوح شدم؟
+...
- اتفاقا دقیقا این کار را کردم، برای اینکه بچه دارم. برای اینکه به بچه خودم یاد بدهم که نباید خفه بشود. نباید رنج بکشد و در تنهایی و زیر لحاف اشک بریزد و نتواند حرفش را به کسانی که ناراحتش کردهند، نزند. نباید رنجکشیدن را حق خودش بداند، برای اینکه رعایت دیگران را کرده باشد. نباید در خاموشی مردن را یاد بگیرد.
من فریاد کشیدم. من با گریه فریاد کشیدم. من با درد فریاد کشیدم؛
چون بچه دارم.
فریاد میکشم.
شاید اولین بار است که اینطوری سر کسی دادوبیداد راه میندازم.
او ناراحت میشود.
بعد که آرامتر میشوم، به خودم میگویم چرا این کار را کردی؟ عین یک دختربچه کوچک شروع کردی به جیغجیغ کردن و دادوبیداد راه انداختن؟ تو حالا بچه داری. بچه نیستی دیگر که این حرکات ازت سر میزند.
- مگر تا به حال هم این حرکات از من سر زده بوده؟ هان؟
+ اینها خامدستیهایی است که فقط از آدمهای بیتجربه و آتیشی برمیآید. هیچوقت یک آدم پخته این رفتار را نمیکند.
- آدم پخته؟ اگر مثل همیشه خفه میشدم، یعنی آدم پخته و بزرگوار و باتجربهای بودم؟
حالا که حق خودم را طلب کردم و به کسانی که فکر میکردم حق من را نادیده گرفتهاند حرف دلم را زدم و احساس واقعیم را نشان دادم، بچه و سادهلوح شدم؟
+...
- اتفاقا دقیقا این کار را کردم، برای اینکه بچه دارم. برای اینکه به بچه خودم یاد بدهم که نباید خفه بشود. نباید رنج بکشد و در تنهایی و زیر لحاف اشک بریزد و نتواند حرفش را به کسانی که ناراحتش کردهند، نزند. نباید رنجکشیدن را حق خودش بداند، برای اینکه رعایت دیگران را کرده باشد. نباید در خاموشی مردن را یاد بگیرد.
من فریاد کشیدم. من با گریه فریاد کشیدم. من با درد فریاد کشیدم؛
چون بچه دارم.
۱۳۸۹ بهمن ۱۶, شنبه
دلبر دلبرم دلبر
خوشمزهترین لذت دنیا این است که بدانی گنجشکک چندماههت دارد آگاهانه ازت دلبَری میکند.
۱۳۸۹ بهمن ۱۵, جمعه
آنجا که من تمام میشوم، او شروع میشود
چشمهاش مثل ستاره است.
دوستم میگوید.
نگاه میکنم. چه راست میگوید.
نگاه میکنم. واقعا میدرخشند. نورش انگار که از ازل تابیده و به امروز من رسیده است.
آنقدر خیرهش میشوم که نفسم بند میآید.
دستم را میگذارم روی سینهم و به هنهن میافتم.
بعد او شروع میکند: هههه-هههه-هههههه-هههههههه
دوستم میگوید.
نگاه میکنم. چه راست میگوید.
نگاه میکنم. واقعا میدرخشند. نورش انگار که از ازل تابیده و به امروز من رسیده است.
آنقدر خیرهش میشوم که نفسم بند میآید.
دستم را میگذارم روی سینهم و به هنهن میافتم.
بعد او شروع میکند: هههه-هههه-هههههه-هههههههه
۱۳۸۹ بهمن ۱۳, چهارشنبه
نشانه
دیشب خوابش را دیدم. دقیقا همینقدری بود.
گفت: مامان I'm gonna tell you something
من به جیغ و ویغ افتاده بودم که وای بچهم شروع به حرف زدن کرده است. باباش را صدا کرده بودم که بیا ببین. این بچه یکراست از جمله شروع کرده است.
یادم است توی خواب بعدش یک "اما" هم به همراه مکثی طولانی اضافه کرده بودم. بعد گفته بودم: اما با انگلیسی شروع کرده است
حالا هرچی فکر میکنم یادم نمیآید خواسته بوده به من چی بگوید. یعنی بعدش یک جمله دیگر هم به من گفت. اما زور میزنم و اصلا یادم نمیآید جمله بعدش چی بود!
صبح که پا شدم بهش گفتم عیبی ندارد دخترجون. حالا انگلیسی یا فارسی؛ بگو ببینم چی گفتی به من؟
فقط نگاهم کرد. شاید خودش هم یادش نمانده بود به من چی گفته بود. شاید هم داشت میگفت میخواستی حساسیت نابجا به خرج ندهی تا یادت بماند چی گفتم.
گفت: مامان I'm gonna tell you something
من به جیغ و ویغ افتاده بودم که وای بچهم شروع به حرف زدن کرده است. باباش را صدا کرده بودم که بیا ببین. این بچه یکراست از جمله شروع کرده است.
یادم است توی خواب بعدش یک "اما" هم به همراه مکثی طولانی اضافه کرده بودم. بعد گفته بودم: اما با انگلیسی شروع کرده است
حالا هرچی فکر میکنم یادم نمیآید خواسته بوده به من چی بگوید. یعنی بعدش یک جمله دیگر هم به من گفت. اما زور میزنم و اصلا یادم نمیآید جمله بعدش چی بود!
صبح که پا شدم بهش گفتم عیبی ندارد دخترجون. حالا انگلیسی یا فارسی؛ بگو ببینم چی گفتی به من؟
فقط نگاهم کرد. شاید خودش هم یادش نمانده بود به من چی گفته بود. شاید هم داشت میگفت میخواستی حساسیت نابجا به خرج ندهی تا یادت بماند چی گفتم.
اشتراک در:
پستها (Atom)