۱۳۹۰ مهر ۲۰, چهارشنبه

وقتی دخترک خودش را از شیر گرفت


نه ماهه که شد، تصمیم گرفتم توی یازده ماهگی از شیر بگیرم‌ش. چون توی دوازده ماهگی‌ش قرار بود که شروع کند مهدکودک برود و من برگردم سر کار و زندگی‌م و خانه را عوض کنیم و فکر کردم این‌ها همه‌ش برای یک بچه یک ساله شاید زیاد باشد. دست کم یازده ماهگی از شیر بگیرم‌ش که دیگر مهدکودک هم می‌رود به سختی نیفتد و به شیر نخوردن عادت کند.
نتوانستم این کار را بکنم؛ به دلایلی چند که یکی از مهم‌ترین‌هاش این بود که خودم از شیردادن لذت بی‌اندازه‌ای می‌بردم و ارتباط عاطفی-بدنی‌مان خیلی خوب بود. ولی همه‌ش توی ذهن‌م با خودم درگیر بودم که کی و چه‌طوری و با چه شیوه‌ای باید شیرندادن را شروع کنم.
همین طوری ادامه پیدا کرد تا همین چند روز پیش که سیزده ماه و نیمه شد. یک روز که سرما خورده بود و حال‌ش خوب نبود و بعد از شام‌ش موقع خواب شیر خورد، همه چیزهایی را که از بعد از ظهر خورده بود، بالا آورد.

دیگر طرف سینه نیامد و شیر نخواست! الان دقیقا چهار شبانه‌روز است که حتی نیم‌نگاهی هم به شیر نکرده است. آن‌قدر رفتارش عادی است که انگار هیچ‌وقت شیر نخورده است.
گاهی از تسلط و استقلال بی‌حد این موجود یک‌ساله به زندگی شخصی خودش و خواسته‌هاش احساس شگفت‌زدگی همراه با ترس دارم. یعنی واقعا یک آدم یک ساله این‌قدر توانایی دارد که خودش، خودش را از شیر بگیرد؟

گفته بودم چند وقت پیش که تصمیم گرفته بودم یک مهدکودک گروهی بفرستم‌ش، شب خواب‌ش را دیدم که به من گفت من را آنجا نبر؟



۱۳۹۰ شهریور ۲۶, شنبه

چند ماه داشتم فکر می‌کردم که حالا چه‌طوری مهدکودک و حالا کجا و حالا پیش کی و حالا چه‌جوری و حالا دل‌تنگی و حالااحساس گناه و چه و چه و چه.
روز اول از ساعت 7.30 صبح رفت. ساعت دو بعدازظهر رفتم دنبال‌ش، در حالی سه بار زنگ زده بودم که مطمئن باشم حال‌ش خوب است.
داشت با دو تا بچه دیگر با اسباب‌بازی بازی می‌کرد. صداش کردم، من را که دید، لب‌خند زد و دوباره سرش را برگرداند طرف بچه‌ها و مشغول بازی شد.
اصلا من را دید؟
باید اعتراف کنم که ته دل‌م خوش‌حال نبودم که این‌قدر آن‌جا را دوست داشت.
بعد چند روز که گذشت، با احساس آزادی‌یی که بعد از یک سال خانه‌نشینی مطلق سخت به مذاق‌م خوش‌مزه می‌آمد، دل‌م قرص شد که مهدکودک‌ش را دوست دارد.
حالا عصرهای بعد از مهد، به هر دومان بیش‌تر از قبل خوش می‌گذرد با هم. به وضوح بیش‌تر از قبل باهاش بازی می‌کنم و بیش‌تر از قبل با هم می‌خندیم.
نمی‌دانستم خودم هم به اندازه او و بلکه هم بیش‌تر، به این احساس آزادی نیاز دارم. 

۱۳۹۰ شهریور ۲۴, پنجشنبه

ماچ

دخترک مریض است و نمی‌تواند برود مهدکودک. من نمی‌توانم پیش‌ش بمانم و باید بروم دانشگاه.
باباش سر کار نمی‌رود و ترجیح می‌دهد یک روز کامل را با دخترش سر کند.
می‌بردش کتاب‌خانه. می‌گوید دخترک همه‌ش دنبال بچه‌های دیگر توی کتاب‌خانه در حال غش و ضعف بوده است و همه‌ش می‌خواسته برود با آنها بازی کند.
می‌گویم باید دقت کند که بچه مریض نرود بچه‌های دیگر را تاچ (touch) کند، چون بچه‌ها زود از هم سرماخوردگی می‌گیرند.
می‌گوید رفته است توی کتاب‌خانه دست‌هاش را از هم باز کرده و یک پسرک بزرگ‌تر از خودش را محکم بغل کرده و بعد دوتایی با هم خورده‌ند زمین.
می‌گوید ای بابا! این دختر ما کارش از «تاچ» گذشته است و به «ماچ» رسیده است.

۱۳۹۰ شهریور ۸, سه‌شنبه

شیر

من چه‌طور باید تو را از شیر بگیرم؟ چه‌طور باید خودم را راضی کنم تا از این لذت بی‌مثال محروم بشوم؟
عاشقانه‌ترین ارتباط‌م با تو وقت شیردادن است.
من این پیوستگی تن‌به‌تن با این آدم را دوست دارم؛ سخت.

۱۳۹۰ مرداد ۳۱, دوشنبه

این سرکار خانوم 73 سانتی من چند روزی است که دیگر خودش راه می‌رود و غذا که می‌خورد یک لقمه توی دهن خودش و یک لقمه توی دهن من می‌گذارد. گاهی هم لقمه‌ی توی دهن خودش را با دندان جلویی‌هاش نصف می‌کند و ادامه‌ش را می‌گذارد توی دهن من.

۱۳۹۰ مرداد ۲۶, چهارشنبه

دوست‌م گفت که دوست دارم باز هم بچه داشته باشم؟ گفتم: تو که می‌دانی من دوست دارم پنج تا بچه داشته باشم. گفت آره، همیشه این را به‌ش گفته‌ام. اما می‌خواهد بداند الان که دخترم دارد یک‌ساله می‌شود باز هم به بچه بعدی فکر می‌کنم؟
گفتم البته بچه‌«های» بعدی.
بعله. من دوست دارم پنج تا بچه داشته باشم، با خودمان بشویم هفت تا. یک خانواده پر جمعیت متشکل از آدم‌های متفاوت و در عین حال متحد را دوست دارم. مادرشدن تجربه نابی است که به نظرم هیچ‎یک از تجربه‌های دیگر زندگی به این اندازه همه‌جانبه، به این اندازه بنیادین و به این اندازه عمیق نیست. من اگر بتوانم در فرصتی که برای زندگی‌کردن در این دنیا دارم، چند بار چنین تجربه فوق عادی‌یی داشته باشم، حتما آدم خوش‌بختی خواهم بود.
اما با این خواسته، مساله بسیار مهمی در تعارض قرار می‌گیرد؛ تعارض‌ش از این‌جاست که من خانوم خانه نیستم؛ این‌که کار من خانه‌نشینی و صبح تا شب شستن و رُفتن و پختن و برق‌انداختن نیست. برای من مهم است که زندگی شخصی خودم را هم داشته باشم؛ به معنای اینکه آرزوهای کاملا شخصی خودم را محقق کنم و به دنبال رشد و پیشرفت خودم هم باشم.
اما سوال و دغدغه ذهنی من این است که چرا باید دقیقا سن باروری زن‌ها در سنینی باشد که به طور معمول اگر کسی به دنبال پیشرفت‌های شغلی و اجتماعی باشد، باید دقیقا در همان سنین روی خودش سرمایه‌گذاری کند. من الان سی‌ساله‌م و تا به حال هزار جا و در هزار کار بپربپر کرده‌م. حالا دقیقا دارم احساس می‌کنم کم‌کم به پختگی‌یی رسیده‌م که وقت سرمایه‌گذاری همه‌جانبه برای پیشرفت‌های شغلی و شخصی فراهم شده است. اگر واقعا بخواهم پنج تا بچه داشته باشم و حتی با فرض اینکه تا روز به دنیاآمدن بچه هم به کارهای دیگر مشغول باشم، اما هر بچه دست کم یک سال کار تمام‌وقت بیست‌وچهار ساعته است. این یعنی این‌که در یک موقعیت ایده‌آل (البته نه چندان منطقی) دست کم پنج سال از زندگی‌م را باید تمام-وقت صرف بچه‌ها بکنم. این یعنی این‌که من تقریبا 37-38 ساله می‌شوم، بدون این‌که هیچ کار مهمی برای خود خودم انجام داده باشم.
بعد توی سی‌وهشت سالگی در حالی که پنج تا بچه قد و نیم‌قد دارم باید در بازار رقابت با کسانی بیفتم که دست کم ده سالی از من جلوتر هستند. در حالی که هر روز برای پنج آدمی‌زاده دیگر نگران‌م و مشغول‌م و مسئولیت دارم.

نمی‌دانم این تعارض را چه‌طور می‌شود حل کرد؟ یکی از دلایل مهمی که زن‌ها در طول تاریخ به لحاظ فعالیت‌های اجتماعی عقب افتاده‌ند، همین بچه‌داری زن‌ها و هم‌پوشانی سنین باروری با سنین سرمایه‌‌‌گذاری روی پیشرفت‌های شخصی است.
یکی از راه‌حل‌ها برای این مورد، فرزندخواندگی است. این البته مسئله پیچیده‌یی است که حل کردن‌ش چندان سرراست و ساده نیست و شاید بشود بخشی از عمر زن را در قسمت مربوط به زایمان و فرایندهای پس از آن، با این روش صرفه‌جویی کرد اما از بخش نگرانی و دغدغه و احساس مسئولیت چیزی کم نمی‌کند. راه‌حل دیگر مثلا داشتن پرستار تمام‌وقت برای بچه‌هاست که حتی توی خانه خود آدم هم زندگی کند. البته مطمئن نیستم در آن صورت، وقتی که آدم درگیر «جزئیات» رابطه با بچه‌هایش نباشد، آیا واقعا ازحضور آنها به اندازه‌ای که همه جزئیات را بداند لذت خواهد برد یا نه و اینکه اگر کس دیگری قرار است رابطه نزدیک‌تری با بچه‌ها داشته باشد، اساسا فلسفه این‌که آدم بچه بیش‌تری داشته باشد که بخواهد بدهد دست کس دیگری که تربیت و بزرگ‌شان کند، چیست؟
به راه‌ل‌های دیگر هم فکر میکنم. اما هنوز نه توانسته‌م به بچه‌ی کمتر رضایت بدهم و نه به فراموش‌کردن آرزوهای شخصی و پیشرفت‌های شغلی خودم.

۱۳۹۰ مرداد ۲۵, سه‌شنبه

۱۳۹۰ مرداد ۲۳, یکشنبه

مشارکت در تصمیم‌گیری‌های کلان

من و مرد دست‌هامان را گذاشته‌ایم زیر چانه‌مان، روی زمین دراز کشیده‌ایم و به کاغذی خیره شده‌ایم که داریم اولویت‌های زندگی را روی آن می‌نویسیم و با هم بحث می‌کنیم و بعضی جملات رو پس و پیش می‌کنیم.
بعد این سرکار جوجه خانوم چاهار دست و پا خودش را به ما می‌رساند، سرش را بین سر ما دو تا جا می‌کند و با دقت به کاغذ زیر دست‌مان خیره می‌شود. هر از چندگاهی هم سر از روی کاغذ برمی‌دارد و یک نگاه به دهن ما می‌کند و دوباره روی کاغذ خیره می‌شود. بلند بلند می‌خندم و می‌گویم: دخترجون این صحنه را تا آخر عمرم یادم نمی‌رود.

۱۳۹۰ مرداد ۱۸, سه‌شنبه

گشت ارشاد

کافی است ببیند من و مرد در حال بوس یا بغل هستیم، اول نگاه ثابتی می‌کند، بعد خنده‌ای می‌کند و پهن و عریض و طولانی و کمی هم گردن‌ش را کج می‌کند انگار که دارد تمرکز می‌گیرد بهتر رصد کند.
بعد اگر ما هم فقط نگاه‌ش کنیم، می‌زند به فاز شکایت و ادای گریه درآوردن و دست‌هاش را تکان دادن که من‌م بازی‌م.
بعد ما می‌کشیم‌ش طرف خودمان و دخترک را جوری می‌گذاریم توی بغل‌مان که وسط بغل ما دو تا باشد.
دیگر بیش‌تر بوس‌ها سهم آن وسطی می‌شود. ولی ما دو تا خوش‌بخت‌تر و راضی‌تریم همه بوس‌هامان را به صورت و گردن و دست و پاهای دخترک‌مان پرتاب کنیم. 

۱۳۹۰ مرداد ۱۶, یکشنبه

راه رفتن

دیروز پا شد. من و مرد و صندلی در فاصله‌های متفاوتی از او بودیم. صندلی از ما دو تا به‌ش نزدیک‌تر شد. چهار قدم تند برداشت و خودش را به صندلی رساند و ایستاد.
ما جیغ و خنده و تشویق و داد و بی‌داد؛ او هم طبق معمول، لب‌خند آرام و نگاه با طمأنینه به ما.

۱۳۹۰ مرداد ۱۱, سه‌شنبه

دو روز است که هر چیزی می‌خواهد انگشت اشاره‌ش را می‌گیرد طرف‌ش.
به هر طرف هم که بچرخانم‌ش، انگشت‌ش را به همان سمت نگه می‌دارد؛ بی‌سروصدا و داد و بی‌داد و در کمال آرامش و صبر انگشت اشاره‌ش را آن‌قدر به سمت چیز دل‌خواه‌ش نگه می‌دارد که بگیردش.

۱۳۹۰ مرداد ۱۰, دوشنبه

سِرتق

روی زمین دراز کشیده‌م و دارم تایپ می‌کنم. بدو بدو چاهار دست و پا خودش را به من می‌رساند و می‌نشیند روی کی‌بورد لپ‌تاپ و سعی می‌کند صفحه را بیاورد پایین و ببندد.
دست‌م را به مانیتور می‌گیرم که نتواند ببنددش.
نگاه‌ش می‌کنم. فاصله صورت‌هامون یک وجب هم نیست.
مستقیم توی چشم‌هام خیره می‌شود.
چشم از روی‌ش برنمی‌دارم و می‌خواهم به‌ش بفهمانم کی‌بورد لپ‌تاپ صندلی اختصاصی این خانوم یازده ماهه نیست.
سرش را می‌آورد جلو و پیشانی‌‍ش را می‌چسباند به پیشانی من؛ درحالی که چشم از توی چشم‌های من برنمی‌دارد.
چشم‌تو‌چشم و پیشانی‌تو‌پیشانی چند لحظه‌ای به هم خیره می‌شویم.
من را از رو می‌برد؛ از خنده ولو می‌شوم روی زمین.
من اصلا می‌توانم بچه تربیت کنم یعنی؟!

۱۳۹۰ مرداد ۸, شنبه

فوران عشق

عاشقانه‌ترین کارش این است که با دو تا دست‌هاش دو طرف صورت منو بگیرد و لب‌ها و لپ‌هام را تف‌مالی کند.

۱۳۹۰ مرداد ۶, پنجشنبه

تازگی‌ها یاد گرفته وقتی توی بغل است، پاهاش را می‌ندازه دور کمر آدم.
آی کیف وافر می‌دهد...

۱۳۹۰ مرداد ۵, چهارشنبه

متشکرم که با آن دو تا دندان و دو تا نصفه‌دندان‌ت این‌قدر با شیفتگی و لذت به مسواک زدن من نگاه می‌کردی و شلوارم را می‌کشیدی که مسواک را از من بگیری.

۱۳۹۰ مرداد ۴, سه‌شنبه

یازده ماهگی

از امروز که دقیقا یازده ماهه شد، هر بار که کلمه‌های "مامان"، "بابا"، "به‌به"، "اوه‌" و مثل اینها را گفتیم، تکرار کرد.
قبل‌ترها از هر چند بار، یک بارش را تکرار می‌کرد.
امروز از بس "بابا"، "بابا" کرد، باباش را برد آسمان هفتم و جایی آن‌ورتر حتی.

۱۳۹۰ مرداد ۳, دوشنبه

سیاست‌مدار

وقتی کاری می‌کند که نباید بکند، نگاه‌ش می‌کنم؛ بی‌حرف و بی‌لب‌خند.
مثلا بلند شده و دست‌هاش را گرفته به موهای من تا تعادل خودش را حفظ کند و من دردم می‌آید.
نگاه‌ش می‌کنم. به روبرو خیره می‌شود؛ درحالی‌که مثلا صورت‌ش بیش از بیست سانت از صورت من فاصله ندارد.
اصلا به من نگاه نمی‌کند. همان‌طور که به روبرو خیره شده است، دارد با خودش با جدیت حرف می‌زند.
من همچنان ساکت و صامت نگاه‌ش می‌کنم.
بعد از چند لحظه احساس می‌کنم خودش فهمیده است و دیگر بس است.
به محض اینکه فکر می‌کنم باید دوباره مهربان باشم، نگاه‌ش را از روبرو می‌ندازه روی صورت من. می‌خندد و خودش را پرت می‌کند توی بغل‌م.

۱۳۹۰ تیر ۲۵, شنبه

خوش‌بختی مطلق

وقت خواب‌ش است. اول روی تخت ما با هم بازی می‌کنیم و می‌خندیدم.
بازی کردن و خندیدن قبل از خواب، تکنیک من به جای کتاب خواندن و قصه گفتن است!
احساس می‌کنم کم‌کم دارد خسته می‌شود. چشم‌هام را می‌بندم تا او هم بخوابد.
می‌آید سرش را می‌گذارد روی بالش کنار سر من؛ دست‌ش را هم می‌ندازد دور گردن‌م.

مگر می‌توانم چشم‌م را بسته نگه دارم؟ دوباره شروع به پیچیدن درهم و غش و ضعف رفتن می‌کنیم.

۱۳۹۰ تیر ۲۴, جمعه

سلسله‌مراتب

خواب دیده‌م که نورانی شده‌م.
مرد می‌گوید: من فکر می‌کردم این بچه پیامبر است؛ از بس که از روز دنیا آمدن‌ش هی می‌خواست چیزی به ما بگوید. حالا کم‌کم مادرش دارد ادعای پیامبری می‌کند.
گفتم: اگر فکر می‌کردی بچه پیامبر است، باید حالا فکر کنی آن کسی که این بچه را زاییده، پس چیه.
گفت: اوه، اوه! همین‌طوری پیش بروید که الان مادر تو باید ادعای خدایی کند.

۱۳۹۰ تیر ۲۱, سه‌شنبه

عریان‌م کنی، می‌ترسم

دارد روی زمین بازی می‌کند. روبروش نشستم و نگاه‌ش می‌کنم.
به چشم‌هام نگاه می‌کند؛ چشم‌هاش را تنگ می‌کند، کمی سرش را رو به جلو خم می‌کند و عمیق می‌شود توی چشم‌هام.
جوری نگاه‌م می‌کند که انگار دارد از سوراخ کلید، داخل خانه را می‌بیند...
می‌ترسم جای قصر رویاهاش، خانه خانم هاویشام ببیند.
شکلک درمی‌آورم، حواس‌ش را پرت کنم.
چشم‌ش را از روی سوراخ کلید برمی‌دارد و می‌خندد.

۱۳۹۰ تیر ۲۰, دوشنبه

درد

من و دخترک توی هال بودیم.
مرد تو اتاق بود؛ اتاقی که معمولا سه‌تایی با هم توش بازی می‌کنیم. می‌خواست درس بخواند.
دخترک چاهار دست و پا از هال رفت به سمت اتاق.
یک لحظه دیدم نیست. رفتم بیاورم‌ش تا مرد کارش را بکند.
تا برسم به آنجا، شنیدم که دارد می‌کوبد به در بسته.
رسیدم. دیدم‌ش؛
ایستاده بود. دست چپ‌ش را گذاشته بود روی در. سرش پایین بود و با دست راست داشت به در می‌کوبید. سرش پایین بود. سرش را پایین انداخته بود. صحنه، ویران‌کننده بود.
پریدم بغل‌ش کنم.
در کسری از ثانیه بغض‌ش ترکید. هم‌چنان به در می‌کوبید. گریه عمیق‌ش، یکی از بدترین گریه‌هایی بود که تا حالا ازش دیده‌م.
محکم بغل‌ش کردم و به خودم فشارش دادم.
احساس ناامنی کرده بود.
احساس بی‌پناهی کرده بود.
احساس تلخ و عمیق بی‌پناهی، از شیوه گریه‌کردن‌ش معلوم بود.
چه‌قدر گریه‌ش شبیه گریه‌های من بود.

۱۳۹۰ تیر ۱۷, جمعه

برابری

دست‌هاش را می‌گذارد روی شانه‌های من و از جاش بلند می‌شود.
آن دو تا دست‌های کوچولو را روی دو تا شانه من.
من نشسته و او ایستاده؛ چشم‌درچشم می‌شویم.

۱۳۹۰ تیر ۱۵, چهارشنبه

چشماتو وا کن

ساعت از یک و نیم نصفه شب گذشته است و ما از خانه دوستی می‌آییم.
من رانندگی می‌کنم و مرد عقب کنار صندلی دخترک نشسته است.
کم‌کم بیدار شده است و گریه می‌کند. لالایی براش می‌خوانم.
خیابان‌ها کاملا خلوت است و جاده‌ها پهن شده‌اند.
کم‌کم می‌بینم که خودم از بالا دارم به زنی نگاه می‌کنم که رانندگی می‌کند اما حواس‌ش به جاده و ماشین نیست و زنی را می‌بینم که لالایی می‌خواند و صداها آن‌چنان در درون‌ش صدا می‌کنند که انگار از روز ازل این لالایی با گِل او سرشته شده است.
خودم را می‌بینم که هیچ‌کدام ازاین‌ها نیستم و دارم از فاصله به زنی نگاه می‌کنم که نه حواس‌ش به جاده است و نه به لالایی؛ اما دارد رانندگی می‌کند و از درون‌ش لالایی می‌خواند.
به زن نگاه می‌کنم. فاصله دارم از او. انگار یکی به جای او حواس‌ش هم به جاده است و هم به لالایی.
خودش کجاست؟ 
شاید دارد از بالا خودش را زیر نظر می‌گیرد.
تا برسیم خانه دارم به او نگاه می‌کنم؛ 
جاده از صدای لالایی زن پهن‌تر می‌شود.

۱۳۹۰ تیر ۱۳, دوشنبه

وقتی که خواب است

چه چیزی در این عالم زیباتر از یک فرشته کوچک است، در حالی‌که به پهلوی راست خوابیده و دست چپ‌ش به آرامی روی ران کوچک‌ش جا خوش کرده است؟ فرشته‌ای که لباس سفید تن‌ش است و ملافه سفید گل‌گلی‌ش از کمر تا پاهاش را پوشانده است و پاهای چاقالوی خوشمزه‌ش از زیر ملافه بیرون افتاده است و انگار که آرامش همه عالم ریخته در پلک‌های بسته‌ش و دهان نیمه‌بازش.
آن دست کوچک روی ران پا، آن چشم‌ها و مژه‌های افتاده، آن دهن، آن انگشتان دراز پاها، آن عشق که از سراپای تن‌ش توی اتاق ریخته است، می‌پرد توی قلب‌م؛ از قلب‌م سر ریز می‌کند توی همه تن‌م و کشیده می‌شود توی همه اتاق‌ها و همه خانه.

۱۳۹۰ تیر ۱۰, جمعه

لطفا ایمان بیاورم که این موجود به اطراف‌ش به شکلی مطلق، آگاه است

توی دست‌شویی ناخن‌هام را می‌گیرم. دست‌هام را که می‌شویم، می‌خواهم بیایم بیرون که می‌بینم چاهار دست و پا آمده پاهای منو بغل کرده است. بغل‌ش می‌کنم و ماچ‌مالی.
از در دست‌شویی که می‌خواهیم بیرون بیاییم، دست‌هاش را می‌گیرد به چارچوب در. دست‌هاش را آرام از روی چارچوب برمی‌دارم. یک قدم که از دست‌شویی خارج می‌شویم، توی بغل می‌چرخد و خودش را به طرف دست‌شویی پرتاب می‌کند.
بوس‌ش می‌کنم و می‌گویم چی شده است که عاشق دست‌شویی شده است.
به اتاق نشمین که می‌رسیم، فکر می‌کنم چک‌ش کنم.
پوشک‌ش را کثیف کرده است.

پ.ن. امروز هم دیدم خودش چاردست و پا رفته توی دست‌شویی و بلند شده دست‌ش  را گرفته جلوی وان حمام و ایستاده. هر وقت لازم است پوشک‌ش را عوض کنم، توی وان حمام می‌شورم‌ش. خودش جلوجلو رفته بود سرجاش ایستاده بود و منتظر بود من بیایم پیداش کنم و بشورم‌ش!
پس کی با من حرف می‌زنی جان دل؟

۱۳۹۰ تیر ۸, چهارشنبه

یک برنامه نوشته‌م براش، زده‌م روی یخچال با یک آهن‌ربایی که یک قاب کوچک (سه‌سانت‌درسه‌سانت)  گل خشک‌شده است و همین آخر هفته از یک باغ گل به عنوان صنایع دستی آنجا خریدم‌ش.
امروز صبحانه یک زرده تخم‌مرغ خورده است، یک کف دست آناناس و اندازه دو انگشت نان تمام‌گندم.
ناهار حدود ده تا نخود، یک نصفه سیب‌زمینی کوچک، نصف هویج کوچک و اندازه یک قاشق برنج و مقادیر بیش‌تری آناناس.
شام یک تکه گوشت ریش‌ریش شده، چند تا لوبیای پخته، یک نصفه هویج، یک چهارم گلابی.
آناناس را امروز برای اولین بار خورده. مدهوش طعم رنگ‌به‌رنگ‌ش شده بود و دست برنمی‌داشت.

۱۳۹۰ تیر ۶, دوشنبه

نگران

جایی می‌رویم که دخترک می‌تواند پیش چند تا بچه دیگر بازی کند. (در عمر کوتاه‌ش، این اولین بار است که چنین فرصتی دست داده است). همه بچه‌ها از او بزرگ‌ترند. همه‌شان می‌توانند از سرسره کوچک بالا بروند و سر بخورند. او فقط می‌تواند چاهار دست و پا برود. از ذوق دیدن بچه‌های دیگر از خوشی داد می‌زند و چاهار دست و پا به آنها نزدیک می‌شود و قاه‌قاه می‌خندد. آن‌قدر به وجود بچه‌های دیگر حساس است که کافی است از یک فاصله دور بچه‌ای را ببیند یا صداش را بشنود، دیگر همه حواس‌‌ش پرت شده است و گردن‌ش است که صدوهشتاد درجه می‌چرخد و ذوق‌هایی است که با صدای بلند از دیدن بچه‌های دیگر ابراز می‌شود.
دیگر کنار من بند نمی‌شود و تقریبا از خوشی در حال غش و ریسه است.

پسربچه‌ چاهار-پنج ساله‌ای از سرسره که پایین می‌آید، به‌ش نزدیک می‌شود. زبان‌ش را درمی‌آورد و می‌خندد. دخترک من هم می‌خندد بلند بلند. من هم می‌خندم. پسر زبان‌ش را بیشتر درمی‌آورد و دنبال دخترک می‌کند. دخترک هنوز می‌خندد اما انگار کمی متعجب هم شده است.
پسر زبان‌ش را نزدیک‌تر می‌آورد؛ نزدیک صورت دخترم. من می‌خندم. دخترک‌م انگار چیزی احساس می‌کند. خودش را عقب می‌کشد. انگار که احساس راحت‌نبودن به‌ش دست می‌دهد؛ هرچند که هنوز می‌خندد. پسرک دنبال‌ش می‌کند و زبان‌ش را بیش‌تر درمی‌آورد و به‌ش هی نزدیک‌تر می‌شود.
احساس خوبی ندارم؛ دختر را بغل می‌کنم. اگر بچه تنها بود؟ اگر زبان‌ش را کشیده بود به صورت‌ش؟ اگر دست‌ش را بالا آورده بود و دختر ده ماهه سرخوش من را لمس نابجایی کرده بود؟ چرا این‌قدر زبان‌ش دراز بود؟ چرا حس بد دارم؟ مگر همیشه من هستم که بغل‌ش کنم و از معرکه دورش کنم؟ تازه واقعا کسی که اول فهمید خودش بود، نه من.
این بچه خیلی به دیگران اعتماد می‌کند. به راحتی توی بغل همه می‌رود. با کسی غریبی نمی‌کند. کسانی که برای بار اول من و او را می‌بینند، باور نمی‌کنند که ما رفت‌وآمد چندانی با کسی نداریم و خانواده کوچک تنهایی هستیم. بچه‌های دیگر را می‌بیند می‌خواهد از خوشی مدهوش بشود.
چه‌طور یادش بدهم باید از خودش مراقبت کند؟ا

۱۳۹۰ تیر ۱, چهارشنبه

احوال گه‌مرغی

بعضی روزها آدم خیلی بدی هستم، پس مادر خیلی بدی هم هستم.
حوصله‌ش را ندارم. به پر و پای من می‌پیچد و خسته‌م می‌کند.
حال خراب‌م را می‌فهمد و حال‌ش خراب می‌شود. ولی هنوز نمی‌فهمد من با حال خراب نمی‌توانم عاشقانه بوس و بغل‌ش کنم. نمی‌توانم باهاش بازی کنم. هی من عقب می‌کشم، هی او خودش را بیش‌تر به من می‌چسباند و بیش‌تر از من می‌خواهد.
گاهی دل‌م خودم را می‌خواهد. تنهایی مطلق می‌خواهد. توی آن لحظه‌ها گریه‌م می‌گیرد برای خودم. به گه‌خوردن می‌افتم که بچه‌دارم. می‌بینم عین خر تو گِل وامانده‌م. بعد گریه‌م عصبی می‌شود؛ چون بی‌دفاع مطلق‌م، چون آسیب‌پذیر مطلق‌م. بعد با حرص هق‌هق می‌کنم.
هر چی می‌گویم گه خوردم، کسی صِدام را نمی‌شنود. باز بچه است که ناراحت است و بی‌قرار است و خودش را به پر و پای من می‌مالد.

بعد که حرص‌هام رو خوب می‌خورم و رکیک‌ترین فحش‌های عالم را به خودم و دنیا می‌دهم، می‌بینم بچه‌م قرار ندارد. می‌بینم آرامش را ازش سلب کرده‌م. می‌بینم چه بی‌انصاف‌م. می‌بینم که این عزیزترین موجود زندگی‌م را چه بی‌رحمانه آسیب می‌زنم. دل‌م براش می‌سوزد مامانی مثل من دارد. چشماش خیلی خوب‌ند. خنده‌هاش خیلی عمیق‌ند. اصلا کینه نمی‌داند چیست. اگر همان لحظه یک بغل عاشقانه بگیرم‌ش، همه‌چیز را یادش می‌رود. یادش می‌رود تا چند لحظه پیش برای چی زار می‌زدم. می‌دانم که می‌فهمد برای چی بوده است. اما از بس که دل‌ش هنوز صاف و ساده و زلال است، به یک فشار محبت‌آمیز توی بغل رضایت می‌دهد و همه چیز را می‌گذارد پشت سر زمانی که گذشت.

بعد که می‌خندد، می‌نشانم‌ش روی زمین و با هم بازی می‌کنیم. هی فکر می‌کنم او حق‌ش نیست. او حق‌ش نیست، من این‌قدر اخلاق‌ گندی داشته باشم. دوباره بوس و بغل‌ش می‌کنم. ازش عذرخواهی می‌کنم. می‌خواهم که من را ببخشد. می‌خواهم که بداند بعضی وقت‌ها خیلی ضعیف‌م، خیلی بی‌توان‌م، خیلی آسیب‌پذیرم. حال و روز عاطفی‌م در جزر و مدّ دائمی‌ست. گاهی روزها می‌خواهم خودم را بکُشم و حتی حضور او هم -به لحاظ ذهنی- تغییری در حس‌م ایجاد نمی‌کند. البته این جمله آخر را به‌ش نمی‌گویم. سرش را جوری می‌چرخاند که انگار می‌گوید: برو بابا! حال و حوصله این حرف‌ها  را ندارم. حالا که داری می‌خندی، بیا با هم بازی کنیم یا منو بغل کن با هم چرخ بزنیم و هی منو بوس کن.

بعد من این کارها را می‌کنم؛ در حالی که هنوز یکی توی دل‌م دارد به حال خودش گریه می‌کند و صدای هق‌هق‌ش می‌پیچد توی صدای خنده‌های من.


۱۳۹۰ خرداد ۳۰, دوشنبه