۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۹, یکشنبه

آره

دراز کشیده‌م روی مبل، دارم کتاب می‌خوانم. دخترک می‌آید سرش را می‌چسباند به سر من و مشغول خوردن خوراکی‌ش می‌شود.
یک دفعه سر بالا می‌کنم و آن هم سرش می‌آید بالا، چشم‌توچشم می‌شویم. می‌گویم: خوشگلیا.
می‌گوید: آره.... خوشگلم.... خوشگلم خب.
یک‌جوری می‌گوید آره، انگار که دارد از بدیهی‌ترین مسأله طبیعت حرف می‌زند. یک‌جوری می‌گوید آره، انگار که تعجب کرده چه‌طور تا حالا متوجه نبوده‌م. یک‌جوری می‌گوید آره انگار که خودش هم هم‌زمان متوجه این واقعیت شده. یک‌جوری می‌گوید آره، که از همه آره‌های دیگری که تا به امروز در زندگی‌م شنیده‌م، معناهای مستتر در آن را می‌شود کشف کرد و هی دوباره از اول.
یک‌جوری می‌گوید آره که هرمنوتیک باید بیاید این وسط لنگ بیندازد.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۹, پنجشنبه

مشهور خوبان‌م

دخترک دارد چیپس می‌خورد. من همه اتاق را جارو کرده‌م همین الان. جارو برقی را که سرجاش می‌گذارم، می‌بینم چیپس‌ها روی زمین پخش هستند. عصبانی می‌شوم. می‌گویم چرا اینها را زمین ریخته؟ عصبانی‌تر هم می‌شوم حتا و شروع می‌کنم به جمع‌کردن خرده چیپس‌ها و دوباره می‌پرسم چرا اینها را روی زمین ریخته و اگر نمی‌خورده باید توی ظرف‌ش نگه می‌داشته.
می‌گوید: عیبی نداره حالا.
می‌گویم: عیب داره. همین الان خونه رو جارو کرده‌م.
باز می‌گوید: عیبی نداره بابا.
می‌گویم: ببین. خیلی عیب داره. این کار تو بده. اگه چیزی رو نمی‌خوری نباید ادامه‌ش رو روی زمین بریزی.
می‌آید جلوتر، صاف تو چشم‌های من نگاه می‌کند، چشم‌هاش برق می‌زند و مژه‌هاش بلندش انگار تیزتر می‌شود. این حالتی است که وقتی می‌خواهد سِرتِقی کند  و خودش را ثابت کند، می‌گیرد. می‌گوید: "من" ریختم.
می‌گویم: بعله که کار توئه. این کار بد کار خودته.
و دوباره مشغول جمع کردن می‌شوم و هر لحظه عصبانی‌تر.
به من نزدیک می‌شود، می‌آید آرام می‌زند به پشت من و می‌گوید: ناراحت نباش دیگه بابا... خب؟ ناراحت نباش دیگه.
در کثری از ثانیه همه عصبانیت‌م توی فضا محو می‌شود، محکم بغل‌ش می‌کنم و قاه‌قاه می‌خندم.
با من می‌خندد و همان‌طور می‌زند به پشت‌م و تکرار می‌کند: ناراحت نباش دیگه بابا.

از همان روزی که من را به اسم صدا کرد و "جون" صمیمانه‌‌ی غلیظی هم به‌ش اضافه کرد، باید می‌فهمیدم هیچ‌کس اندازه این فضول‌چه‌خانوم‌میرزا خودش را با من دوست نزدیک نمی‌داند.


۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۷, سه‌شنبه

می‌شه لطفا؟

می‌گوید: مامان‌جون تو دوست منی، می‌دونی؟
لب‌خند کش‌دار توی صورت‌م پخش می‌شود.
می‌گوید: من تو رو خیلی دوست دارم مامان‌جون.
همان‌طور که کفش‌هاش را دارم می‌پوشانم که برویم بیرون، می‌گویم من‌م همین‌طور.
می‌گوید: می‌شه لطفا بوس‌ت کنم.هان؟
دیگر خودم پخش زمین می‌شوم.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۹, دوشنبه

صدای تو خوب است

دخترک منو گاهی به اسم صدا می‌کند. به اسم صدا می‌کند و صداش خیلی صمیمی است. صداش خیلی صمیمی است و انگار هزار سال است که منو می‌شناسد.
هر بار این‌طوری صدام می‌کند، توی دل‌م رگبار غنچه می‌شود، اما نمی‌خواهم این براش عادت بشود. می‌خواهم که فاصله‌م باهاش حفظ باشد. می‌خواهم مامان‌ش باشم و این حس دوگانه، احساسات عجیب و متناقضی درست می‌کند.
منو به اسم صدا می‌کند و انگار هیچ‌کس اندازه او منو نشناخته است، از بس که صداکردن‌ش از اعماق دور آشنایی می‌آید، از بس که این صدا کردن براش طبیعی است...
+
الان دارد با لگوهاش بازی می‌کند. یک برج بزرگ ساخته است و می‌گوید: مامان‌جون این خونه‌ی توئه...
دیشب تا صبح تب داشت و من محکم بغل‌ش کرده بودم و پاهاش را با حوله خیس پوشانده بودم تا بالاخره راضی شده بود داروی تب‌بر بخورد. صبح پا شده، آمده منو بغل کرده و می‌گوید: مامان من تو را ناراحت کردم. چی‌را؟ چی‌را من تو رو ناراحت کردم؟ منو بوس می‌کند و می‌گوید: آخه چی‌را من تو رو ناراحت کردم؟

۱۳۹۲ فروردین ۲۳, جمعه

من خود به چشم خویشتن دیدم که جان‌م می‌رود

پسر کوچولوی من حالا دیگر تقریبا نه ماهه‌ست. این آقا وزن دوران تولدش کاملا معمولی بود. در واقع روی نمودار رشد کودک که خط‌کش سنجش قد و وزن همه بچه‌های دنیاست، روی 50 درصد بود. کم‌کم روند رشدش کم و کم‌تر شد تا اینکه از حدود چهارماهگی الگوی رشدش روی نمودار جایی بین یک درصد و سه درصد بود. سه تا متخصص اطفال عوض کردیم. بارها توی بیمارستان کودکان آرمایش خون و مدفوع دادیم. آزمایش‌ها چیزی را نشان نمی‌داد. دکترها هی می‌گفتند این بچه سالم است و چیزی‌ش نیست. این بچه هر دو ساعت یک بار شب‌ها از خواب بیدار می‌شد (و می‌شود) و شیر می‌خواست. این یعنی اینکه من در این نه ماهه، هیچ‌وقت بیشتر از دو-سه ساعت پشت سر هم نخوابیده‌م. بگذریم. قصه من نیست فعلا؛ قصه این بچه کوچولوی بی‌گناه است.
در حالی که همه دکترها و همه آدم‌های باتجربه‌تر اطراف‌مان به ما گفتند که این طبیعی است و همه بچه‌ها که عین هم نیستند و یک نگاهی به قد و قواره خودتان بندازید بعد انتظار داشته باشید بچه رستم داشته باشید و همه این‌ها، ما اما فکر می‌کردیم که این طبیعی نیست. کلی این وسط کتاب خوندیم و مقاله خوندیم و با هر کسی که رسیدیم، مشورت کردیم اما چیز اساسی دستگیرمان نشد.
تا اینکه دو هفته قبل خانمی که متخصص گفتاردرمانی بود، ما را دید و در حالی که داشت می‌گفت چه پسر بامزه‌یی و چه خوش‌اخلاق و چه فلان و بهمان و پسرک هم داشت با خنده و زبان‌درازی دل‌بری می‌کرد، یک دفعه خانمه از من پرسید آیا مشکلی با شیر دادن به این بچه دارم؟ گفتم فکر نمی‌کنم اما مشکل با وزن‌ش و میزان رشدش دارم و قصه را گفتم. گفت که این بچه مشکلش این است که زبان‌ش به کف دهن‌ش تقریبا (نه کاملا) چسبیده است. این باعث می‌شود نتواند شیر بخورد و در نتیجه نتواند خوب وزن بگیرد...
منم اولین بار بود درباره چنین چیزی می‌شنیدم. آمدم خانه وسرچ کردم و دیدم که بعله. این می‌تواند دلیل کمبود وزن‌ش در این همه مدت باشد. دل‌م ریش شد. این بچه این همه مدت نمی‌توانسته درست و حسابی شیر بخورد و هیچ دکتر و متخصصی حتی یک بار دست نبرد به دهان بچه که ببیند زبان‌ش درست کار می‌کند یا نه.
قصه آن شب که تا صبح درباره این ماجرا خواندم و اشک ریختم و چقدر به خودم لعنت فرستادم و چقدر با خودم دعوا کردم که باید زودتر می‌فهمیدم، همه به کنار. فردا صبح‌ش بچه‌ها را گذاشتم توی ماشین رفتیم یک مرکز مخصوص بهداشتی که فوری با یک متخصص شیردهی صحبت کنم. پسر کوچولو را معاینه کرد و گفت بله. همین است. من را اورژانسی به کلینیک شیردهی ارجاع داد. آخرهفته با دکتر کلینیک صحبت کردم که گفت من را به بیمارستان ارجاع می‌دهد، اما احتمالا لیست انتظار طولانی دارد و باید منتظر باشم تا تماس بگیرند. من هم تحقیق کردم و خلاصه فهمیدم مشکل را بعضی از دندان‌پزشکان متخصص اطفال با لیزر می‌توانند حل کنند.
دیروز وقت داشتیم. مساله این‌طوری بود که باید این اتصال بین زبان و دهان قطع می‌شد. دندان‌پزشک می‌توانست این کار را با لیزر و بدون بی‌هوشی انجام بدهد. توی بیمارستان، بچه را بی‌هوش می‌کنند و با چاقوی جراحی این اتصال را می‌برند. من می‌خواستم این کار را هر چه زودتر انجام بدهیم برای اینکه هر چی دیرتر بشود، دردی که برای بچه دارد بیشتر است و دیگر اینکه این مساله به‌حرف‌افتادن بچه را با مشکلات مهمی روبرو می‌کند. یکی از دلایل لکنت بعضی از بچه‌ها (و خیلی از آدم‌بزرگ‌ها) همین می‌تواند باشد؛ چون بچه نمی‌تواند زبان‌ش را به خوبی تکان بدهد، با تلفظ درست حروف و کلمات مشکل پیدا می‌کند.
خلاصه دیروز تنها بچه را بردم مطب دندان‌پزشکی. قبل‌ش پرس‌وجو کرده بودم و یه مقاله 29 صفحه‌ای که دکتر پیشنهاد کرده بود، خوانده بودم. آدم‌هایی که این تجربه را سر بچه‌هاشان داشتند، گفتند یک عمل 30 ثانیه‌یی است و زود تمام می‌شود.
پام را که توی مطب گذاشتم مضطرب شدم. نگران. دلشوره. قلب‌م بلندبلند می‌زد و چشم‌هام هی منتظر بودند تا سیل جاری کنند.
بعد از نیم ساعت توضیحات و عکس و فیلم، به من گفتند بهتر است من بروم بیرون از مطب، قدم بزنم و پنج دقیقه بعد برگردم و بچه را تجوبل بگیرم.
همین‌طور که داشتند به من می‌گفتند برای خودم بهتر است که آنجا نمانم، داشتند پسر کوچولوی نازنین من را هم قنداق‌پیچ می‌کردند تا با دست‌هاش مزاحم کارشان نباشد. همه بدن‌م می‌لرزید. پسرک جیغ می‌کشید و دست و پا می‌زد و با چشم‌هاش التماس می‌کرد که نروم...
از اتاق آمدم بیرون. در مطب را باز کردم و بیرون ایستادم. فریادش بلند شد. جیغ. جیغ. جیغ. بلند. بلند. بلند. نتوانستم جایی بروم. پاهام بی‌حس شد. تکیه دادم به در مطب. فریادها از عمیق‌ترین جای این موجود بی‌گناه کوچک درمی‌آمد. سیل اشک جاری بود.
رفتم توی مطلب. نمی‌توانستم بروم توی اتاقی که داشتند کار می‌کردند. یک آینه روبروی در ورودی مطب بود. به خودم نگاه کردم. چشم‌هام قرمز بود و موهای سفیدم به نظرم رسید از همیشه بیشتر توی چشم می‌زنند. پسرک هم‌جنان فریادهای از عمق جان می‌زد. من روی‌م به دیوار بود و با هر فریاد سرم را محکم‌تر به دیوار فشار می‌دادم. از سرما می‌لرزیدم. ژاکت‌م را دور خودم هرچی سفت‌تر می‌کردم، گرم‌م نمی‌شد و بچه از درد و گریه به نفس‌نفس افتاده بود. با هر بازدم فکر می‌کردم نفس بعدی‌م دیگر درنمی‌آید و همین‌جا باید من را چال کنند.
ساعت موبایل‌م می‌گفت کل ماجرا حدود دو دقیقه طول کشید. برای من دو قرن بود اما. با هر فریاد پسرک، یک بار جان‌م از تن‌م در‌می‌رفت و دوباره برمی‌گشت که دوباره بشنوم و این درد تمام نشود.
بغل‌ش که کردم نفس‌ش دیگر درنمی‌آمد. فشارش دادم به خودم. هنوز می‌لرزیدم و اشک‌هام سرازیر بود. شیرش دادم. شاید پنج دقیقه. آرام شد. خندید. شد همان بچه یک ساعت قبل.
از مطب درآمدیم و طبقه پایین آن ساختمان رفتیم توی یک شیرینی‌فروشی. یک خانم ایرانی ما را دید و گفت چه بچه شیرینی. امروز اینجا از بچه‌ها عکس می‌گیرند و یک مسابقه دارند. ببر عکس‌ش را بگیر. این بچه برنده می‌شود.
یک شیرینی نارگیلی خریدیم و ماچ‎موچ کنان رفتیم به سمت ماشین.


۱۳۹۲ فروردین ۱۴, چهارشنبه

مرا زبان سخن نیست، بل زبان چشیدن است

تازگی‌ها زده‌م تو خط کتاب‌های آشپزی و دارم عشق می‌کنم با چیزایی که درست می‌کنم. سعی هم می‌کنم که به سمت رژیم vegan بروم. یعنی سه ماهی گوشت و مرغ و هیچ محصول لبنی نخوردم؛ اما بعد که هی بچه‌ها مریض شدند و بی‌خوابی و خستگی داشت منو می‌کشت، دیگر نتوانستم خیلی رعایت کنم و الان یک وعده غذا درست می‌کنم، خودم گوشت و مرغ‌ش را نمی‌خورم. لبنیات را هم به خاطر حساسیت پسر کوچولو کاملا قطع کرده‌م. (خب گاهی از پنیر نمی‌توانم بگذرم والبته به‌ندرت هم ماست)




امتحان کردن چیزهای جدید هم که از بیماری‌های قدیم من است؛ این دفعه نوبت یک جور کدو حلوایی بود butternut squash . آخرین باری که کدو حلوایی خوردم فکر کنم هشت ساله بودم و زمستان بود و خانه مادربزرگ‌م زیر کرسی خوردیم که احتمالا از مزه‌ش خوش‌م نیامده (البته احتمال بیشتر این است که مامان‌م خوش‌ش نیامده) که دیگر هیچ‌وقت توی خانه‌مان پخته نشده است.
خلاصه این چیزی که درست کردم دستورش را از این کتاب برداشتم.



این کدوها را از وسط دو نصف کردم. تخمه‌هاش را درآوردم و با چاقو خط‌های لوزی‌شکل روش زدم که توش هم خوب بپزد.
سیر ریزشده (هنوز سیرنابودکن ندارم) با روغن زیتون به‌ش زدم و به‌نحوبخشنده‌ای نمک و فلفل سیاه. این بخشندگی (generously) چه‌قده خوب درمیاد توی کانتکست نمک و فلفل پاشیدن! بعد فر را 400 درجه گرم کردم و یک ساعت گذاشتم تو فر.

توی دستور غذا این بود که لوبیای سفید کنسروشده بریزیم. خب من دیدم حالا که یک ساعت طول می‌کشد این یکی درست بشود، می‌شود چند رنگ لوبیا ریخت تو قابلمه خودش برای خودش توی این یک ساعت بپزد. لوبیای سفید و سیاه و قرمز را با هم قاطی کردم و گذاشتم سرگاز. نمک و فلفل زدم. توی دستور غذا این بود که باید دانه خردل هم می‌زدم. خب من برای اولین بار دانه خردل امتحان کردم و نصف‌ش که از ماهی‌تابه وقتی روغن داغ شد، شوت شد بیرون و بقیه‌ش هم از بس در حال تعجب و هیجان بودم، توی روغن سوخت.



خلاصه دوباره روغن ریختم و یک کم تره فرنگی تو روغن و چند دقیقه‌ای تفت دادم. نمک و فلفل زدم و پودر کاری به شکلی بخشنده (غذای هندی توی خانه ما طرفداران متعصبی دارد). بعد لوبیاهای پخته‌شده را قاطی کردم و تفت دادم، مثلا شاید سه دقیقه. زیر ماهی‌تابه را خاموش کردم. بعد یک مشت اسفناج توش خرد کردم.

کدوها را هم از فر بیرون آوردم. بعد که کمی خنک شد، برگرداندم و توی ظرف چیدم. مخلوط تره‌فرنگی و لوبیاها و اسفناج را ریختم توی کاسه خالی کدوها و کنارش هم خامه ترش (sour cream) که البته فکر کنم اگر ماست موسیر داشتم حتما در بهشت دیگری روی کدوهای پخته‌م باز می‌شد.


خوش‌مزه بود.

۱۳۹۲ فروردین ۹, جمعه

تنگ‌بودن مکان عشق‌ورزی

بابا به دخترک: تو گل منی؟
دخترک به بابا: نه.
بابا: پس چی هستی؟
دخترک: من ستاره بابام.

من به دخترک: ستاره مامان هم هستی؟
دخترک: نه.
من: چرا؟
دخترک: اون ستاره توئه (اشاره به پسر کوچولو)
من: خب هر دوتون ستاره من هستین. اون هست، تو هم هستی.
دخترک: نه، نمی‌شه.
من: چرا نمی‌شه؟
دخترک: آخه جا نیس دیگه! تو ستاره من جا نیس دیگه.

۱۳۹۲ فروردین ۴, یکشنبه

اندر نبرد خروس با ببر و اژده‌ها

اخیرا دو تا کتاب خوانده‌م در دو حوزه مختلف؛ یکی درباره زنی که تربیت چینی را از تربیت غربی بهتر می‌دانست (که خیلی برای همه کسانی که بچه‌هاشان را دارند در جایی غیر از ایران -به‌ویژه امریکای شمالی- بزرگ می‌کنند، توصیه می‌کنم). و  دیگری هم اساسا درباره خاطره‌نویسی از غذا (food memoir).
نویسنده اول یک زن چینی و نویسنده دوم یک زن سنگاپوری‌ند. از بس متولد سال ببر بودن مهم بوده است که هر دو این را در عنوان کتاب آورده‌ند؛ یکی مادر ببر است و آن یکی ببری در آشپزخانه!
این دو بانوی ارجمند توضیح داده‌ند که متولد سال ببر بودن چطور آنها را طغیان‌گر، غیرقابل‌کنترل، لجباز، قوی، و متکی‌به‌نفس  کرده است و خلاصه این‌که چه‌طور همیشه حرف، حرف خودشان بوده است و کسی را آدم حساب نمی‌کرده‌ند.

باید از همین حالا کلاس بدن‌سازی و فکرسازی و روح‌سازی بروم؛ ظاهرا نبردهای تن‌به‌تن بی‌شماری با دخترک در پیش است.
تازه جهاد اکبر هم می‌کنم که گوگل نکنم پسر متولد سال اژده‌ها چطور؟

ای مردم؛
مادر خروس را چه شود با دختر ببر و پسر اژده‌ها؟

۱۳۹۲ فروردین ۳, شنبه

دخترک غذاش را دست نزده است.
قوری چای را می‌آورم سر میز با دو تا فنجان دسته‌دار. چای را که می‌ریزم از توی فنجان‌ها بخار بلند می‌شود.
به دخترک می‌گویم: پس چرا غذات رو نمی‌خوری؟
می‌گوید: مامان، چقدر این داغه. (به قوری اشاره می‌کند)
می‌گویم: بعله. آب جوش توی قوری‌ه و داغه. حالا تو چرا غذات رو نمی‌خوری؟
می‌گوید: مامان، لیوانا بخار دارن.
می‌گویم: بعله. چای داغ توشونه، بخار دارن. حالا غذات رو دوست نداشتی؟
می‌گوید: وای، وای، وای. چای داغه.
می‌گویم: بعله، داغه. غذات؟
می‌گوید: چای مال مامان و باباس.
می‌گویم: من دارم با تو صحبت می‌کنم. چرا وقتی من دارم درباره غذا صحبت می‌کنم تو جواب منو نمی‌دی و داری درباره چای حرف می‌زنی؟
باز می‌خواهد یک اظهارنظر فیلسوفانه درباره چای کند که می‌گویم اول باید درباره غذا حرف بزنیم.
مکث می‌کند.
روبروی‌م روی صندلی بلند در ارتفاع یکسان با من نشسته است.
می‌گوید: مامان؟ (با لحن محکم، در حالی که دارد مستقیم توی چشم‌هام نگاه می‌کند)
می‌گویم: بعله؟
دو تا دست‌هاش را می‌گذارد روی سینه‌ش و می‌گوید: منم حرف دارم.



چای من سرد می‌شود.
یکی باید منو با کاردک از روی صندلی جمع کند.

۱۳۹۲ فروردین ۱, پنجشنبه

دخترک دست‌هاش را از هم باز می‌کرد و هی می‌پرید هوا. می‌گفت مامان من دارم پرواز... مامان پرواز... پرواز...
دیروز دوباره داشت می‌پرید هوا با دست‌های باز. گفت: مامان بیا بریم آسمون... بریم آسمون... آسمون
گفتم باشه بریم. انگار دید چه زود گفتم باشه، فکر کرد پیشنهاد خودش را ارتقا بدهد، بنابراین گفت: مامان اصَنّی بریم مون (moon)
این دختر دو و نیم ساله بچه همان زنی است که تا همین  پنج سال پیش فکر می‌کرد می‌شود دست‌ها را باز کرد و پرید رفت روی ماه.
چشم‌هام روی دست‌های کشیده دخترک رو به سقف خشک شد.
دخترجون من از روی ماه پرت شدم رو زمین و دارم تلوتلو می‌خورم.
جایی بین ماه و زمین آویزان مانده‌م. روزها روی زمین‌م و شب‌ها روی ماه.

۱۳۹۱ اسفند ۶, یکشنبه

قارقار

پسرکوچولو در مرحله ق‌ق‌ق‌ق‌ق گفتن است.
وقتی بخواهیم با هم بازی صدادار کنیم، من هم قق‌ق‌ق‌ق‌ق می‌کنم.
وقتی ادامه می‌دهیم و هر دو با غش‌غش خنده و جیغ ق‌ق‌ق‌ق‌ق می‌کنیم، انگار دسته کلاغ‌ها دارند رد می‌شوند.
به دخترک می‌گویم اسباب‌بازی‌هاش را جمع کند. می‌گوید: نه. می‌گویم لطفا جمع کند. می‌گوید: نه.
می‌گویم: چه معنی داره من چیزی بگم تو بگی نه؟
می‌گوید: معنی داره.
می‌گویم: چه معنی‌ای داره؟
می‌گوید: معنی داره.
می‌گویم: خب بگو مثلا چه معنی‌ای؟
دست‌ش را می‌گذارد روی سینه‌ش و می‌گوید: "من" معنی دارم.

و یکی از اسباب‌بازی‌ها را برمی‌دارد و راه‌ش را می‌کشد و می‌رود.
ختم مکالمه.
*
من در نقش مادر: احساس سنگ‌شدگی و با پوزه به‌خاک‌مالیدگی.
من در نقش ناظر بیرونی: قاه‌قاه خنده و ذوق‌مرگی.

۱۳۹۱ بهمن ۲۷, جمعه

زبان‌آموزی

دخترک کلمه "پاره" را یاد گرفته بود، بعد به تمام معانی نزدیک به آن تعمیم می‌داد. کلمه‌های سوراخ و روزنه و حفره را بلد نبود؛ بعد مثلا به سوراخ توی دیوار می‌گفت پاره. به دیزاین حفره توی یک مجسمه می‌گفت "پاره شده". کم‌کم "سوراخ" را یاد گرفت و توانست "سوراخ" را از "پاره" تشحیص بدهد. حالا به هر چیز گرد کوچکی می‌گوید "سوراخ". مثلا اولین بار که توجه‌ش به خال دست من جلب شد، گفت: دست مامان سوراخه!

چیز دیگری که یاد گرفته بود "دونه" بود. "دونه" را فقط در ارتباط با سیب و گلابی بلد بود. وقتی برای‌ش سیب یا گلابی قاچ می‌کردم و وسط‌ش را می‌گرفتم، یاد گرفت این‌هایی که وسط این میوه‌هاست "دونه" است.
چند روز بعد داشتم پوشک پسر کوچولو را عوض می‌کردم. تا پوشک را باز کردم، با هیجان از کشف یک چیز عظما، یک دفعه زد روی پای من گفت: "مامان، دونه‌ش! دونه داداشی."

۱۳۹۱ بهمن ۲۴, سه‌شنبه

فریب

دخترک کلمه‌ی "اصلا" را تازه یاد گرفته؛ می‌گوید "اصَن".
چند روزی توی تب بین 38 تا 39.5 درجه غوطه‌ور بود. ریه‌ش و گوش‌ش چرک کرده بود. دکتر آنتی‌بیوتیکی داده بود که خیلی بدمزه بود. هیچ‌جوره زیر باز خوردن این دارو نمی‌رفت؛ حتی توی بستنی هم قاطی می‌کردم، دیگر بستنی را نمی‌خورد. اینکه همه بستنی‌ها و آب پرتقال‌ها و کاکائوهایی که دارو توش بود، "تصادفا" روی زمین، روی مبل و روی میز می‌ریخت، شگردی بود که ایشان با قیافه‌ای معصومانه بعد از انجام عملیات منو خبر می‌کرد و می‌گفت: مامان...اِه...اِه... ریخت که...
خلاصه بار دومی که داشتم درباره خوبی‌های دارو و زیبایی‌های دختر قشنگی که دارو می‌خورد و زود خوب می‌شود و می‌تواند برود بازی کند حرف می‌زدم که گفت: مامان...نه...نه...نه نه نه.... گفتم: نه نداریم. دارو باید بخوری تا خوب بشوی. صاف زل زد به من، دست‌ش را تکان داد جلو صورت‌ش و ابروهای پرپشت‌ش را توی هم گره کرد و گفت: اصَن... اصَن.... نه نه... اصَن.
آن‌قدر خوش‌مزه این کار را کرد که خنده‌م گرفت و ماچ‌باران‌ش کردم.

۱۳۹۱ بهمن ۱۱, چهارشنبه

سرشاری

احساس سپاس‌گزاری چه‌قدر آدم را سرشار می‌کند.
از معدود دفعاتی که در درون‌م احساس خلاء نمی‌کنم وقت‌هایی است که از چیزی سپاس‌گزارم و این حس، خالیِ من را پُر می‌کند.
وقتی به زبان می‌آورم‌ش دیگر قُل‌قُل سرریز می‌کند.


۱۳۹۱ دی ۲۶, سه‌شنبه

فضول محله

پسر کوچولو به مرحله فضول‌بازی رسیده است. دست‌ می‌اندازد و همه چیز را قاپ می‌زند؛ از بشقاب و کاسه و لیوان روی میز گرفته تا موهای من و کت بابا و نان بربری و دماغ دخترک! کلا دارد پنجه قوی می‌کند.
بازیگوش است و این روزها که از نشستن و خوابیدن متنفر است، وقتی وایمیستونم‌ش به خودش خیلی افتخار می‌کند. موقع وایسادن برای خودش دست می‌زند و خودش را رقصان‌رقصان تشویق می‌کند.

۱۳۹۱ دی ۲۳, شنبه

خواب خوش

خواب دیدم یک بچه دیگر دنیا آورده‌م؛ توی همان دو سه روز اول سه تا خانه کادو گرفتم!
یعنی برم تو کار سومی؟

۱۳۹۱ آذر ۲, پنجشنبه

دختر کوچولوی من خیلی بی‌گناه است. مشکل تنفسی دارد؛ اینجا بعضی‌ها روشان نمی‌شود بگویند «آسم». می‌گویند تشخیص آسم برای بچه زیر سه سال راحت نیست، برای همین به جاش بگوییم مشکل تنفسی. اسم‌ش هر چی که باشد، فرقی در زمان‌هایی که نفس‌ش تنگ می‌شود و به خس‌خس می‌افتد، نمی‌کند.
یک سرماخوردگی ساده این موجود نازنین کوچولو، کابوسی می‌شود که معمولا توی بخش اورژانس بیمارستان تمام می‌شود، وقتی که اکسیژن به‌ش می‌زنند، چند ساعتی نگه‌ش می‌دارند و گاهی در دفعات بعدی دوز دارو را زیاد می‌کنند تا بالاخره راه نفس‌ش باز بشود.
این فقط یکی از دل‌مشغولی‌های معمول من است؛ سرماخوردگی، نفس، نفس، نفس که از گلوی این فرشته نیم‌وجبی درنمیاد. این فقط یکی‌ش است. تقریبا تمام روزهای من در رفت‌وآمد بین دفتر کار انواع و اقسام دکتر برای دخترک و پسر کوچولو دارد می‌گذرد. هزار تا از این کابوس‌های همزمان دارم که کسی را ندارم درباره‌شان حرف بزنم و جایی را ندارم که درباره‌شان بنویسم. وقتی دارم رانندگی می‌کنم توی مغزم دارم بلند بلند با خودم حرف می‌زنم. به خودم فحش می‌دهم. فقط وقت‌های رانندگی با خودم هستم. البته بچه‌ها توی ماشین‌ند، اما دیگر شرایط این‌طوری است که این وقت‌ها خالی‌ترین فرصت‌هایی‌ند که پیدا می‌کنم با خودم بلند بلند حرف بزنم.
می‌روم دکتر و می‌گویم من خیلی خسته‌م، چی کار کنم؟ می‌پرسد خواب شب‌م چطور است؟ می‌گویم آن چندباری که باید برای شیر دادن بیدار شوم، خیلی برام سخت نیست. اما مساله این است که تمام شب تا خود صبح دارم خواب می‌بینم. همه آدم‌هایی که تا به حال در زندگی دیده‌م را هر شب دارم از لحظه چشم‌بستن تا چشم‌باز کردن می‌بینم. صبح‌ها که از خواب بیدار می‌شوم احساس یک سرباز جنگی را دارم که از صحنه نبرد برگشته است و تازه نیاز دارد که برود استراحت کند، درد جنگ را از تن‌ش دربیاورد. بعد صبح‌ها هم این‌جوری است که می‌بینم زندگی شخصی‌م خودش صحنه جنگ است. این احساس واقعی‌م است که دارم زره می‌پوشم و زیر باران آتش، یک‌تنه می‌جنگم؛ در حالی‌که دو تا بچه‌م را به دندان گرفته‌م.
این وبلاگ را گذاشته‌م لحظه‌های خوش این جنگِ تن‌به‌تنِ هر روزه، یادم بماند.
اما زخم‌هام را چی که توی این جنگ برمی‌دارم؟ اما زخم‌هام چی؟ اما زخم‌هام چی پس؟

۱۳۹۱ آبان ۳۰, سه‌شنبه

ناخن پام نمی‌دانم به کجا خورده و شکسته. ناخن‌گیر که برمی‌دارم، دخترک خودش را به دو می‌رساند که بنده خارج از حوزه استحفاظی ایشان عمل بی‌ربطی مرتکب نشوم. ناخن‌م را که می‌خواهم بگیرم، دردم می‌آید و هی می‌گویم آخ...آخ... دخترک کله‌ش را به نزدیک‌ترین نقطه به پای رسانده و با هر آخ من، می‌گوید: نازی... نازی...

۱۳۹۱ آبان ۱۵, دوشنبه

انار

از خوشی‌های روزهای پاییزی ما این است که یک انار برداریم، من قاچ کنم و پوست کلفت و پوسته‌های نازک‌ش را بِکنم و دخترک هم تندتند دون‌ش کند. بعد با هم مُشت مُشت انار بخوریم و بخندیم.

۱۳۹۱ آبان ۱۳, شنبه

از آن حرکت‌ها که می‌شود براش رمان نوشت

دخترک پای پسر کوچولو را می‌گیرد توی دو تا دستاش. کف پاش را خوب نگاه می‌کند. بعد می‌کشد روی لپ‌هاش، بعد چشم‌هاش را می‌بندد و می‌کشد روی چشم‌هاش. بعد می‌برد طرف لب‌هاش و می‌بوسدش.
یک‌طوری این کار را می‌کند که انگار دارد نقشی را بازی می‌کند که هزار بار قبل‌ش تمرین کرده است؛ هم‌چین با آرامش، هم‌چین با اعتماد به نفس، هم‌چین غرق در صحنه و بی‌توجه به جهان اطراف، همچین حرفه‌ای عاشق.

۱۳۹۱ آبان ۱۱, پنجشنبه

قرعه فال به نام من دیوانه زدند

مادر بودن به آدم نشان می‌دهد که چه ضعف‌هایی داری و چه‌قدر کم‌توانی. نور می‌ندازد روی همه ناتوانی‌هات و نتوانستن‌هات، روی همه بی‌فکری‌هات و بی‌توجهی‌هات.
هیچ‌وقت این‌همه خودم را عریان ندیده بودم که حالا دارم می‌بینم. هر بی‌فکری و کم‌توجهی و ناتوانی‌م در لحظه، فرو می‌رود توی چشم‌م. قبل‌ها هر گندی می‌زدم به سر خودم می‌زدم؛ حالا مسئول دو تا آدم دیگر هستم.
هر روز دارم خودم را بازخواست می‌کنم؛ بابت هر اتفاق کوچک و بزرگی، دادگاه تشکیل می‌دهم. توی این دادگاه خودم متهم‌م همیشه. اگر هم کسی را مقصر بدانم، آخر دادگاه همه تبرئه می‌شوند؛ جز خودم. گناه‌ها به گردن خودم است. چه‌طور هی یادم می‌رود که مسئول‌م در برابر همه کارهایی که دارم می‌کنم و دارم نمی‌کنم
این‌همه ناکامل، این‌همه بی‌توجه، این‌همه ناتوانی که من‌م؛ منی که مادر دو تا آدم‌م...

۱۳۹۱ آبان ۱۰, چهارشنبه

تلنگر

مرد سه روز مسافرت کاری بود. شب بچه‌ها را خواباندم. آمدم که با هم چایی بخوریم. داشت با حرارت درباره میزگردهایی که شب قبل توی هتل از سی.ان.ان دیده بود حرف می‌زد. مسائلی که زنان مطرح کرده بودند درباره انتخابات امریکا و مطالبات‌شان براش خیلی فکربرانگیز بود و داشت از من می‌پرسید که درباره هر کدام چه فکری می‌کنم.
من آن روز از ساعت چهار بعد از ظهر از خستگی نیمه‌-بی‌هوش بودم و ثانیه‌شماری می‌کردم شب برسد که بتوانم بخوابم.
مرد با حرارت حرف می‌زد. درباره چرایی ترویج سقط جنین از طرف فمنیست‌ها، درباره اینکه استدلال پشت سقط جنین چی هست و درباره مطالبات زنان و درباره اینکه فمنیست‌هایی که توی رسانه‌ها خواسته‌های زنان را نمایندگی می‌کنند، چه‌قدر نماینده واقعی زنان هستند و...
من اما دیگر حال‌م از خستگی گذشته بود. احساس خواب دیگر نداشتم. فقط حس می‌کردم چشم‌هام نمی‌بیند و سرگیجه دارم و صداهای محوی از دوردست درباره مسائل زنان معاصر و جنبش‌های فمینیستی داشتم می‌شنیدم. مغزم که هیچ، چشم و گوش‌م هم خاموش مطلق بود.
مرد مرتب از من سوال می‌کرد. خیلی هیجان بحث داشت. گفتم فردا حرف بزنیم. نظری در واقع نداشتم. هیچ فکری درباره برابری و فمینیسم، حق زن بر بدن خودش و چه و چه نمی‌کردم.
رفتم که بخوابم، یه‌هو گریه‌م گرفت.
یه‌هو دل‌م برای خودم خیلی تنگ شد.

۱۳۹۱ آبان ۷, یکشنبه

خب هر روز خوشگل کن

می ‌خواهیم برویم خانه دوست‌م. یک کم ریمل می‌زنم و یک رژلب کم‌رنگ.
دخترک که منو می‌بیند، چند لحظه مکث می‌کند و به صورت‌م خیره می‌شود. دست به مژه‌هام می‌کشد و به لب‌هام. لبخند می‌زند و می‌گوید: مامان... به‌ بَ... به بَ... به بَ...

۱۳۹۱ آبان ۳, چهارشنبه

«عشق کردن» فعل بابام بود. یادم نیست ازش شنیده باشم بگوید از چیزی خوشش می‌آید یا چیزی را دوست دارد؛ اصولا با چیزها «عشق» می‌کرد.
من اما این فعل هیچ‌وقت وارد دایره لغات‌م نشده بود. فکر کنم زیادی اختصاصیِ بابا بود. از دیگران هم به ندرت شنیده بودم‌ش. دیگر اینکه من برعکس بابام، بی‌پرده نظر نمی‌دادم و اصلا  هم تمایلی نداشتم دیگران را در جریان خوش‌آمدن‌ها و بدآمدن‌هام بگذارم، چه برسد به اینکه بخواهم به‌شان اجازه بدهم بدانند از چه چیزهایی ممکن است عشق کنم.
*
امزوز یکی ازم پرسید چطورم. گفتم: خوووووب. با بچه‌هام دارم «عشق می‌کنم».

۱۳۹۱ آبان ۱, دوشنبه

مرد می‌گوید نباید انتظار داشته باشیم بچه‌هامان آدم‌های ویژه‌ای باشند؛ ما از هزار جور رقابت، آدم‌های فعلی از آب درآمده‌ایم. نباید فکر کنیم بچه‌هامان مثل ما یا بیش‌تر از ما باشند. باید این باور را بپذیریم که بچه‌های ما آدم‌های متوسط هستند و اگر بیش‌تر از متوسط شدند، خوشحال باشیم اما "انتظار" بیش‌تر نداشته باشیم.
هنوز فرصت نشده بپرسم پس سهم یاد دادن پشتکار و سخت‌کوشی چی می‌شود؟ وقت نشده حرف بزنیم و من بگویم انتظار باهوش‌بودن ندارم، منتظر نمره آی‌کیوی بالاتر از متوسط افراد جامعه نیستم برای بچه‌هام، اما می‌خواهم که ارزش سخت‌کوشی را یاد بگیرند، چون به نظرم آدم‌های قوی، آدم‌های باهوش‌تر نیستند، آدهم‌های با پشتکار بیش‌تر هستند. این را که می‌شود به بچه‌ها یاد داد. نه؟ بعد انتظار داشت که با تلاش بیش‌تر از متوسط افراد جامعه جلوتر باشند. نمی‌شود؟

۱۳۹۱ مهر ۳۰, یکشنبه

در دل رازی دارم

رابطه‌م با پسر کوچولو یک جور رابطه‌ی عاشقانه‌ی دزدکی است که خیلی خوشمزه و قند-تو-دل-آب‌کن است.
خب معمولا سعی می‌کنم مراعات دخترک را بکنم و از اظهار غش‌وضعف واضح برای پسر کوچولو در حضور دخترک اجتناب کنم؛ البته ماچ و بوسه و بغل و قربان‌صدقه برای هردوشان -تقریبا همزمان و باهم- هست؛ اما غش‌وضعف عریان دیگر خیلی تابلو است و برای همین آن مدل اظهار عشق‌ها می‌ماند برای وقت‌هایی که سر دخترک گرم کار خودش است.
مثلا پوشک پسر کوچولو را عوض کردم و دارم می‌روم دست‌هام را بشورم که یک چشمک دزدکی به‌ش می‌زنم، او هم می‌خندد و لپ‌ش چال می‌افتد.
کلا وقتی دارم از کنارش رد می‌شوم یک بوس یا یک چشمک می‌فرستم و او هم زود اشارات را می‌گیرد و دست‌وپاش را تکان می‌دهد، می‌خندد، باز لپ خوشگل‌ش چال می‌افتد و با چشم تا جایی که سرش را بتواند بچرخاند من را دنبال می‌کند.
این دزدکی بودن‌ش آی می‌چسبد؛ آی می‌چسبد.

۱۳۹۱ مهر ۵, چهارشنبه

پسرکوچولو با چشماش آدم را می‌خورد؛ از بس که زل عمیق به ته چشم‌ها می‌زند و پلک هم نمی‌زند.
وقتی دارد من را می‌خورد، هی می‌گویم "آخ جون... آخ جون..."
از ذوق من می‌خندد، لپ راست‌ش چال می‌افتد.
خنده گنده یک دهن بی‌دندان از همه آبشارها و جنگل‌ها و دریاهای دنیا خوش‌تر است.

۱۳۹۱ مهر ۳, دوشنبه

آتوریته

هر بار صدام رو برای دخترک بلند می‌کنم یا هر وقت دعواش می‌کنم، انگشت اشاره‌ش را می‌گذارد روی دماغ‌ش و به من می‌گوید: مامی... هیش... هیش.... هیش....