۱۳۹۱ دی ۲۶, سه‌شنبه

فضول محله

پسر کوچولو به مرحله فضول‌بازی رسیده است. دست‌ می‌اندازد و همه چیز را قاپ می‌زند؛ از بشقاب و کاسه و لیوان روی میز گرفته تا موهای من و کت بابا و نان بربری و دماغ دخترک! کلا دارد پنجه قوی می‌کند.
بازیگوش است و این روزها که از نشستن و خوابیدن متنفر است، وقتی وایمیستونم‌ش به خودش خیلی افتخار می‌کند. موقع وایسادن برای خودش دست می‌زند و خودش را رقصان‌رقصان تشویق می‌کند.

۱۳۹۱ دی ۲۳, شنبه

خواب خوش

خواب دیدم یک بچه دیگر دنیا آورده‌م؛ توی همان دو سه روز اول سه تا خانه کادو گرفتم!
یعنی برم تو کار سومی؟

۱۳۹۱ آذر ۲, پنجشنبه

دختر کوچولوی من خیلی بی‌گناه است. مشکل تنفسی دارد؛ اینجا بعضی‌ها روشان نمی‌شود بگویند «آسم». می‌گویند تشخیص آسم برای بچه زیر سه سال راحت نیست، برای همین به جاش بگوییم مشکل تنفسی. اسم‌ش هر چی که باشد، فرقی در زمان‌هایی که نفس‌ش تنگ می‌شود و به خس‌خس می‌افتد، نمی‌کند.
یک سرماخوردگی ساده این موجود نازنین کوچولو، کابوسی می‌شود که معمولا توی بخش اورژانس بیمارستان تمام می‌شود، وقتی که اکسیژن به‌ش می‌زنند، چند ساعتی نگه‌ش می‌دارند و گاهی در دفعات بعدی دوز دارو را زیاد می‌کنند تا بالاخره راه نفس‌ش باز بشود.
این فقط یکی از دل‌مشغولی‌های معمول من است؛ سرماخوردگی، نفس، نفس، نفس که از گلوی این فرشته نیم‌وجبی درنمیاد. این فقط یکی‌ش است. تقریبا تمام روزهای من در رفت‌وآمد بین دفتر کار انواع و اقسام دکتر برای دخترک و پسر کوچولو دارد می‌گذرد. هزار تا از این کابوس‌های همزمان دارم که کسی را ندارم درباره‌شان حرف بزنم و جایی را ندارم که درباره‌شان بنویسم. وقتی دارم رانندگی می‌کنم توی مغزم دارم بلند بلند با خودم حرف می‌زنم. به خودم فحش می‌دهم. فقط وقت‌های رانندگی با خودم هستم. البته بچه‌ها توی ماشین‌ند، اما دیگر شرایط این‌طوری است که این وقت‌ها خالی‌ترین فرصت‌هایی‌ند که پیدا می‌کنم با خودم بلند بلند حرف بزنم.
می‌روم دکتر و می‌گویم من خیلی خسته‌م، چی کار کنم؟ می‌پرسد خواب شب‌م چطور است؟ می‌گویم آن چندباری که باید برای شیر دادن بیدار شوم، خیلی برام سخت نیست. اما مساله این است که تمام شب تا خود صبح دارم خواب می‌بینم. همه آدم‌هایی که تا به حال در زندگی دیده‌م را هر شب دارم از لحظه چشم‌بستن تا چشم‌باز کردن می‌بینم. صبح‌ها که از خواب بیدار می‌شوم احساس یک سرباز جنگی را دارم که از صحنه نبرد برگشته است و تازه نیاز دارد که برود استراحت کند، درد جنگ را از تن‌ش دربیاورد. بعد صبح‌ها هم این‌جوری است که می‌بینم زندگی شخصی‌م خودش صحنه جنگ است. این احساس واقعی‌م است که دارم زره می‌پوشم و زیر باران آتش، یک‌تنه می‌جنگم؛ در حالی‌که دو تا بچه‌م را به دندان گرفته‌م.
این وبلاگ را گذاشته‌م لحظه‌های خوش این جنگِ تن‌به‌تنِ هر روزه، یادم بماند.
اما زخم‌هام را چی که توی این جنگ برمی‌دارم؟ اما زخم‌هام چی؟ اما زخم‌هام چی پس؟

۱۳۹۱ آبان ۳۰, سه‌شنبه

ناخن پام نمی‌دانم به کجا خورده و شکسته. ناخن‌گیر که برمی‌دارم، دخترک خودش را به دو می‌رساند که بنده خارج از حوزه استحفاظی ایشان عمل بی‌ربطی مرتکب نشوم. ناخن‌م را که می‌خواهم بگیرم، دردم می‌آید و هی می‌گویم آخ...آخ... دخترک کله‌ش را به نزدیک‌ترین نقطه به پای رسانده و با هر آخ من، می‌گوید: نازی... نازی...

۱۳۹۱ آبان ۱۵, دوشنبه

انار

از خوشی‌های روزهای پاییزی ما این است که یک انار برداریم، من قاچ کنم و پوست کلفت و پوسته‌های نازک‌ش را بِکنم و دخترک هم تندتند دون‌ش کند. بعد با هم مُشت مُشت انار بخوریم و بخندیم.

۱۳۹۱ آبان ۱۳, شنبه

از آن حرکت‌ها که می‌شود براش رمان نوشت

دخترک پای پسر کوچولو را می‌گیرد توی دو تا دستاش. کف پاش را خوب نگاه می‌کند. بعد می‌کشد روی لپ‌هاش، بعد چشم‌هاش را می‌بندد و می‌کشد روی چشم‌هاش. بعد می‌برد طرف لب‌هاش و می‌بوسدش.
یک‌طوری این کار را می‌کند که انگار دارد نقشی را بازی می‌کند که هزار بار قبل‌ش تمرین کرده است؛ هم‌چین با آرامش، هم‌چین با اعتماد به نفس، هم‌چین غرق در صحنه و بی‌توجه به جهان اطراف، همچین حرفه‌ای عاشق.

۱۳۹۱ آبان ۱۱, پنجشنبه

قرعه فال به نام من دیوانه زدند

مادر بودن به آدم نشان می‌دهد که چه ضعف‌هایی داری و چه‌قدر کم‌توانی. نور می‌ندازد روی همه ناتوانی‌هات و نتوانستن‌هات، روی همه بی‌فکری‌هات و بی‌توجهی‌هات.
هیچ‌وقت این‌همه خودم را عریان ندیده بودم که حالا دارم می‌بینم. هر بی‌فکری و کم‌توجهی و ناتوانی‌م در لحظه، فرو می‌رود توی چشم‌م. قبل‌ها هر گندی می‌زدم به سر خودم می‌زدم؛ حالا مسئول دو تا آدم دیگر هستم.
هر روز دارم خودم را بازخواست می‌کنم؛ بابت هر اتفاق کوچک و بزرگی، دادگاه تشکیل می‌دهم. توی این دادگاه خودم متهم‌م همیشه. اگر هم کسی را مقصر بدانم، آخر دادگاه همه تبرئه می‌شوند؛ جز خودم. گناه‌ها به گردن خودم است. چه‌طور هی یادم می‌رود که مسئول‌م در برابر همه کارهایی که دارم می‌کنم و دارم نمی‌کنم
این‌همه ناکامل، این‌همه بی‌توجه، این‌همه ناتوانی که من‌م؛ منی که مادر دو تا آدم‌م...

۱۳۹۱ آبان ۱۰, چهارشنبه

تلنگر

مرد سه روز مسافرت کاری بود. شب بچه‌ها را خواباندم. آمدم که با هم چایی بخوریم. داشت با حرارت درباره میزگردهایی که شب قبل توی هتل از سی.ان.ان دیده بود حرف می‌زد. مسائلی که زنان مطرح کرده بودند درباره انتخابات امریکا و مطالبات‌شان براش خیلی فکربرانگیز بود و داشت از من می‌پرسید که درباره هر کدام چه فکری می‌کنم.
من آن روز از ساعت چهار بعد از ظهر از خستگی نیمه‌-بی‌هوش بودم و ثانیه‌شماری می‌کردم شب برسد که بتوانم بخوابم.
مرد با حرارت حرف می‌زد. درباره چرایی ترویج سقط جنین از طرف فمنیست‌ها، درباره اینکه استدلال پشت سقط جنین چی هست و درباره مطالبات زنان و درباره اینکه فمنیست‌هایی که توی رسانه‌ها خواسته‌های زنان را نمایندگی می‌کنند، چه‌قدر نماینده واقعی زنان هستند و...
من اما دیگر حال‌م از خستگی گذشته بود. احساس خواب دیگر نداشتم. فقط حس می‌کردم چشم‌هام نمی‌بیند و سرگیجه دارم و صداهای محوی از دوردست درباره مسائل زنان معاصر و جنبش‌های فمینیستی داشتم می‌شنیدم. مغزم که هیچ، چشم و گوش‌م هم خاموش مطلق بود.
مرد مرتب از من سوال می‌کرد. خیلی هیجان بحث داشت. گفتم فردا حرف بزنیم. نظری در واقع نداشتم. هیچ فکری درباره برابری و فمینیسم، حق زن بر بدن خودش و چه و چه نمی‌کردم.
رفتم که بخوابم، یه‌هو گریه‌م گرفت.
یه‌هو دل‌م برای خودم خیلی تنگ شد.

۱۳۹۱ آبان ۷, یکشنبه

خب هر روز خوشگل کن

می ‌خواهیم برویم خانه دوست‌م. یک کم ریمل می‌زنم و یک رژلب کم‌رنگ.
دخترک که منو می‌بیند، چند لحظه مکث می‌کند و به صورت‌م خیره می‌شود. دست به مژه‌هام می‌کشد و به لب‌هام. لبخند می‌زند و می‌گوید: مامان... به‌ بَ... به بَ... به بَ...

۱۳۹۱ آبان ۳, چهارشنبه

«عشق کردن» فعل بابام بود. یادم نیست ازش شنیده باشم بگوید از چیزی خوشش می‌آید یا چیزی را دوست دارد؛ اصولا با چیزها «عشق» می‌کرد.
من اما این فعل هیچ‌وقت وارد دایره لغات‌م نشده بود. فکر کنم زیادی اختصاصیِ بابا بود. از دیگران هم به ندرت شنیده بودم‌ش. دیگر اینکه من برعکس بابام، بی‌پرده نظر نمی‌دادم و اصلا  هم تمایلی نداشتم دیگران را در جریان خوش‌آمدن‌ها و بدآمدن‌هام بگذارم، چه برسد به اینکه بخواهم به‌شان اجازه بدهم بدانند از چه چیزهایی ممکن است عشق کنم.
*
امزوز یکی ازم پرسید چطورم. گفتم: خوووووب. با بچه‌هام دارم «عشق می‌کنم».

۱۳۹۱ آبان ۱, دوشنبه

مرد می‌گوید نباید انتظار داشته باشیم بچه‌هامان آدم‌های ویژه‌ای باشند؛ ما از هزار جور رقابت، آدم‌های فعلی از آب درآمده‌ایم. نباید فکر کنیم بچه‌هامان مثل ما یا بیش‌تر از ما باشند. باید این باور را بپذیریم که بچه‌های ما آدم‌های متوسط هستند و اگر بیش‌تر از متوسط شدند، خوشحال باشیم اما "انتظار" بیش‌تر نداشته باشیم.
هنوز فرصت نشده بپرسم پس سهم یاد دادن پشتکار و سخت‌کوشی چی می‌شود؟ وقت نشده حرف بزنیم و من بگویم انتظار باهوش‌بودن ندارم، منتظر نمره آی‌کیوی بالاتر از متوسط افراد جامعه نیستم برای بچه‌هام، اما می‌خواهم که ارزش سخت‌کوشی را یاد بگیرند، چون به نظرم آدم‌های قوی، آدم‌های باهوش‌تر نیستند، آدهم‌های با پشتکار بیش‌تر هستند. این را که می‌شود به بچه‌ها یاد داد. نه؟ بعد انتظار داشت که با تلاش بیش‌تر از متوسط افراد جامعه جلوتر باشند. نمی‌شود؟

۱۳۹۱ مهر ۳۰, یکشنبه

در دل رازی دارم

رابطه‌م با پسر کوچولو یک جور رابطه‌ی عاشقانه‌ی دزدکی است که خیلی خوشمزه و قند-تو-دل-آب‌کن است.
خب معمولا سعی می‌کنم مراعات دخترک را بکنم و از اظهار غش‌وضعف واضح برای پسر کوچولو در حضور دخترک اجتناب کنم؛ البته ماچ و بوسه و بغل و قربان‌صدقه برای هردوشان -تقریبا همزمان و باهم- هست؛ اما غش‌وضعف عریان دیگر خیلی تابلو است و برای همین آن مدل اظهار عشق‌ها می‌ماند برای وقت‌هایی که سر دخترک گرم کار خودش است.
مثلا پوشک پسر کوچولو را عوض کردم و دارم می‌روم دست‌هام را بشورم که یک چشمک دزدکی به‌ش می‌زنم، او هم می‌خندد و لپ‌ش چال می‌افتد.
کلا وقتی دارم از کنارش رد می‌شوم یک بوس یا یک چشمک می‌فرستم و او هم زود اشارات را می‌گیرد و دست‌وپاش را تکان می‌دهد، می‌خندد، باز لپ خوشگل‌ش چال می‌افتد و با چشم تا جایی که سرش را بتواند بچرخاند من را دنبال می‌کند.
این دزدکی بودن‌ش آی می‌چسبد؛ آی می‌چسبد.

۱۳۹۱ مهر ۵, چهارشنبه

پسرکوچولو با چشماش آدم را می‌خورد؛ از بس که زل عمیق به ته چشم‌ها می‌زند و پلک هم نمی‌زند.
وقتی دارد من را می‌خورد، هی می‌گویم "آخ جون... آخ جون..."
از ذوق من می‌خندد، لپ راست‌ش چال می‌افتد.
خنده گنده یک دهن بی‌دندان از همه آبشارها و جنگل‌ها و دریاهای دنیا خوش‌تر است.

۱۳۹۱ مهر ۳, دوشنبه

آتوریته

هر بار صدام رو برای دخترک بلند می‌کنم یا هر وقت دعواش می‌کنم، انگشت اشاره‌ش را می‌گذارد روی دماغ‌ش و به من می‌گوید: مامی... هیش... هیش.... هیش....

۱۳۹۱ مهر ۲, یکشنبه

۱۳۹۱ شهریور ۳۰, پنجشنبه

دنیا را در همین لحظه متوقف کنید برای من

روی مبل دراز می‌کشم که پسر کوچولو را شیر بدهم. 

دخترک خودش را می‌رساند. روی کوسنی که سرم را گذاشته‌م تکیه می‌دهد و دست‌ش را می‌ندازد دور گردن‌م.
پسر کوچولو کم‌کم خواب‌ش می‌برد.
شانه دخترک را می‌بوسم. سرش را خم می‌کند و پیشانی من را می‌بوسد.

۱۳۹۱ شهریور ۲۷, دوشنبه

جانِ جانِ جانِ جان

تا سرحد مرگ خسته‌م.

دخترک را به اسم صدا می‌کنم، تو چشام نگاه می‌کند می‌گوید: جان؟

اندازه یک نوزاد تازه‌متولدشده سبک می‌شوم.

۱۳۹۱ شهریور ۲۵, شنبه

شلغم

هیچ فکر نمی‌کردم این کلمه این‌قدر ظرفیت‌های پنهان شگفت‌انگیزی داشته باشد؛ به ندرت کلمه‌ای پیدا می‌کنم که زور داشته باشد قد و قواره عشق تند و گنده به یک بچه را در خودش حمل کند و معنا را برساند و آدم احساس آخیش کند.
نمی‌دانم چه رازی در ترکیب ش-ل-غ-م وجود دارم که هر وقت پسر کوچولو را صدا می‌زنم باهاش، احساس می‌کنم عشق‌م را تمام و کمال براش به نمایش گذاشته‌م؛ شلغم.
در ترکیباتی مثل شلغم من، شلغم مامان، شلغم‌پسر، شلغم پخته. شلغم‌بلا و غیره.
باید اعتراف کنم دخترک را هم گاهی «شلغم‌بانو» صدا می‌زنم و از خودم سخت مشعوف‌م.

۱۳۹۱ شهریور ۲۲, چهارشنبه

مرا به وسعت تشکلیل برگ‌ها ببرید

از وقتی پسر کوچولو می‌خندد به من، فکر می‌کنم می‌توانم هر لحظه برای بچه سوم و بچه‌های بعد از آن حتی، اعلام آمادگی جهانی کنم.

۱۳۹۱ شهریور ۱۹, یکشنبه

رسد آدمی به جایی

کارم به جایی رسیده که ظرف شدن تبدیل به تفریح روزهام شده است.
ظرف‌ها را توی ماشین ظرف‌شویی نمی‌گذارم. منتظر می‌شوم شب که همه خواب‌ند یا وسط روز که بچه‌ها می‌خوابند، بروم سر فرصت ظرف‌ها را کف‌مالی کنم و آب‌شان بکشم؛ این‌جوری احساس می‌کنم وقت مطلوبی را به خودم اختصاص داده‌م و تفریح قابل ملاحظه‌ای کرده‌م.

پ.ن. ظرف‌شستن تا قبل از این، مزخرف‌ترین وظیفه توی کارهای خانه بوده البته.

۱۳۹۱ تیر ۳۰, جمعه

۱۳۹۱ تیر ۲۴, شنبه

عذاب وجدان ندارم که تعمیم بدهم

چند روز پیش داشتم از در خانه یکی از دوستام درمی‌آمدم که خانم پیری (شاید 70-80 ساله) گفت: سلام مامانی! بچه‌ت کی میاد؟ بهش گفتم. گفت می‌دانم که بچه‌م پسر است؟ (اینجا خیلی‌ها مایل نیستند جنسیت بچه را بدانند و ترجیح می‌دهند در لحظه تولد ذوق‌زده بشوند!) گفتم می‌دانم، اما او از کجا می‌داند؟ گفت از حالت شکم‌ت و اینکه بچه‌های دختر انگار که توی شکم افقی قرار می‌گیرند و بچه‌های پسر عمودی. چند وقت قبل یک خانم (احتمالا) اهل یکی از کشورهای اروپای شرقی هم وقتی با دخترک برای قدم زدن رفته بودیم، گفت که از پشت معلوم نیست که باردارم و این برای این است که باسن و کفل‌ها بزرگ نشده‌ن و فقط شکم جلو آمده است و این در فرهنگ آنها یعنی بچه پسر.
*
داشتم به مامان یکی از دوستام می‌گفتم اگر کاری دارد بروم براش انجام بدهم. می‌گفت که سبک‌تر از من هم دور و برش هستند؛ می‌گفتم به هر حال تعارف نکند، چون من هر روز از صبح تا شب دارم کار می‌کنم و احساس سنگینی هم ندارم. می‌گوید خب بعله! پسر همین است دیگر! آدم رو فعال می‌کند. سر دختر است که آدم شل می‌شود و هی می‌افتد یک گوشه. مامان دوست‌م حدود 70-75 ساله است. می‌گویم البته من سر دخترم هم دقیقا همین‌طور بودم.
یک خانم آشنای دیگر می‌گوید چقدر خوشگل شدی، این بچه حتما پسر است! زن‌ها سر بچه دختر زشت و سنگین می‌شوند! می‌گویم خوشگل شدم چون موهام را کوتاه کردم و موی کوتاه به من می‌آید. سر دخترم هم همه می‌گفتند خوشگل و اکتیو شده‌ای پس حتما بچه پسر است! حتی یکی گفت به نظرم سونوگرافی اشتباه کرده که گفته بچه دختر است؛ شواهد نشان می‌دهد این بچه پسر است!
*
به این آدم‌ها با آرامش جواب‌های کوتاه خانمانه‌ی مودبانه می‌دهم؛ البته بعد با داد و بیداد برای خواهرم توضیح می دهم که بعضی از هم‌وطنان ارجمند بر این باور مشعشع‌ند که آلت توی شلوار بچه‌ای که هنوز به دنیا نیامده، برای سر و وشکل و حال و احوال و زیر و بم مادر تعیین و تکلیف می‌کند.

۱۳۹۱ تیر ۱۵, پنجشنبه

من را هر لحظه ثبت و ضبط می‌کند

هنوز حرف که زیاد نمی‌زند اما در تقلید حالات و لحن حرف‌زدن استاد بی نظیری شده است.  البته این کار را از چندماهگی هم می‌کرد.
مثلا دارد کاری می‌کند که به‌ش می‌گویم نه. این کار نه.
اخم‌ش را درهم می‌کشد، دست راست‌ش را می‌زند پشت کمرش، دست چپ‌ش را می‌آورد بالاو با انگشت اشاره‌ش رو به من خطاب می‌کند و شروع می کند به بحث‌کردن. مهلت حرف‌زدن هم به من نمی‌دهد؛ وقتی می‌آیم وسط حرف‌ش بپرم و توضیح بدهم چرا این کار را نباید کرد و چه کار باید به جاش کرد؛ صداش  را بلندتر می‌کند، انگشت‌ش را محکم‌تر توی هوا تکان می‌دهد و دارام دیمبورش جدی‌تر می‌شود؛ دقیقا به معنی اینکه "من هنوز حرفام تموم نشده"!
هیچ نمی‌دانستم وقتی می‌خواهم حرف‌م را به کرسی بنشانم ابروهام را درهم می‌کشم و انگشت اشاره‌م را توی هوا تکان می‌دهم.

۱۳۹۱ تیر ۱۲, دوشنبه

می‌گوید "همین دو تا بسه‌ها". بعد با لحن آرام‌تری ته جمله‌ش اضافه می‌کند "مامان‌جون".
مامان‌م است که دارد توصیه عتاب‌آلوده‌ای می‌کند که دو تا بچه بس است. می‌خندم و می‌گویم اه؛ هاهاها‌... چرا مامان؟ بچه‌داشتن خیلی خوب است. دارم به بیشتر هم فکر می‌کنم. هه‌هه‌هه‌هه.
اما او اصلا شوخی ندارد؛ نمی‌خندد و حتی مثل همیشه هم نمی‌گوید هرطوری خودم صلاح می‌دانم.
از چیزهایی می‌گوید که نقریبا برای اولین بار است که دارم ازش می‌شنوم‌شان. مثلا معتقد است هیکل‌م خراب می‌شود و از ریخت و قیافه می‌افتم. (مامان؟ این تویی واقعا؟) بعد اضافه می‌کند که گذشته از هیکلی که به خاطر بچه‌دارشدن از دست می‌دهم، آیا حیف من نیست که با این همه استعداد مهم‌ترین سال‌های عمرم را صرف بزرگ‌کردن بچه کنم؛ درحالی‌که می‌توانم پیشرفت کنم و به جاهای بهتری برسم؟ (مگه تا حالا به کجا رسیدم که به "بهترش" برسم؟ خب مامان‌م است دیگر؛ فکر می‌کند الان خیلی جاهای خوبی هستم). به نظرم سکوت‌م براش مشکوک است؛ چون درباره من سکوت، علامت مخالفت مطلق است

تیر آخر را برای قانع‌کردن من شلیک می‌کند؛ می‌گوید اصلا همه اینها به کنار؛ اصلا بچه بزرگ کنی که آخر سر به چه دردت بخورد؟ همه عمرت را پاش بگذاری که آخرش چی بشود؟ مگر بچه به آدم وفا می‌کند؟ تا دست چپ و راست‌ش را شناخت می‌رود پی زندگی خودش و پشت سرش را هم نگاه نمی‌کند که بابایی داشته و ننه‌ای داشته...
دارد به در می‌گوید، دیوار بشنود.
انگاری دل‌ش از دست من بد پر است.

۱۳۹۱ تیر ۱۰, شنبه

روزهای ساده

از به‌ترین وقت‌های روزگار، وقتی است که با دخترک حمام می‌رویم. من توی وان دراز می‌کشم، شکم گنده‌م از آب می‌زند بیرون.  لیف‌ش را برمی‌دارد روی شکم من می‌کشد بعد هم با کاسه آب سبزرنگی که دارد روی دل‌م آب می‌ریزد و بعد دست می‌کشد که آب‌ها زودتر بروند.
سقف حمام باز می‌شود و از روی دل گنده‌م بلند می‌شوم می‌روم روی پشت‌بام از خوشی قاه قاه می‌کنم.

۱۳۹۱ خرداد ۲۴, چهارشنبه

این من‌م که یک ماه دیگر دوباره می‌زایم

خودم را دوست دارم؛ هر وقت جلو آینه قدی می‌ایستم می‌بینم که شکم بزرگ‌شده‌م را چه دوست دارم؛ هی به‌ش دست می‌کشم و خوشی مهم‌ترین حسی‌ست که در این لحظه‌ها دارم. چه بدن‌م به نحو فوق‌العاده‌ای انعطاف‌پذیر و نردیک به روح طبیعت و عالم هستی است. همیشه فکر می‌کردم این روح است که اهمیت مطلق دارد و بدن صرفا مرکب روح است؛ بارداری و زاییدن و شیردادن و بزرگ شدن و جمع شدن، همگی یادم داده است شگفتی «بدن» چیزی از شگفتی روح کم ندارد.
اگر وقت کنم جلو آینه به صورت‌م دقیق نگاه کنم، باید حتما قربون‌صدقه پوست شفاف و چشم‌های آرام‌م بروم.
حتی وقتی زیر چشم‌هام دم‌به‌ساعت گود می‌افتد و سیاه ‌می‌شود، باز هم خودم را دوست دارم.
انگار هیچ‌وقت این‌قدر زیبا و آرام نبوده‌ام.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۲, جمعه

مادربزرگ آن دو تا بچه ایرانی گفت که اشتباه کرده است که آمده اینجا و شش ماهه که مانده است. گفت حضورش فقط بچه‌ها را گیج کرده است.
گفتم ولی محبتی که بچه‌ها از شما می‌بینند؟ گفت محبتی که من می‌کنم اصلا قابل مقایسه با ضرری نیست که دارم به‌شون می‌زنم.
گفت که من مال یک نسل دیگر و فرهنگ دیگر و طرز تفکر دیگری هستم. باید بپذیریم بچه‌ای که اینجا به دنیا می‌آید، دیگر مال اینجاست. و ما با طرز فکرهامان فقط روند حضور این بچه‌ها در این جامعه را سخت‌تر می‌کنیم.
مادربزرگ حتی تا آنجا پیش رفت که گفت اصلا من سردرنمی‌آورم چرا پدر و مادرهای ایرانی اصرار دارند که توی خانه با بچه فارسی حرف بزنند؟ اصلا این کار چه مزیتی دارد؟ جز اینکه بچه را گیج و ویج کند و روند قاطی‌شدن‌ش را در جامعه کندتر کند؟ کاسه داغ‌تر از آش شدم و گفتم: پس فرهنگ، پس شکاف نسلی، پس رابطه ما با بچه‌هامان چی؟
گفت وقتی انتخاب کردید بیایید اینجا و بچه‌ها را اینجا به دنیا بیاورید و اینجا بزرگ‌شان کنید، باید شما خودتان را به محیط نزدیک کنید، نه اینکه بچه را مجبور کنید که به شما نزدیک شود و به تبع آن از جامعه‌ای که دارد در آن زندگی می‌کند، دور بیفند.

پ.ن. این مادربزرگی است که با بچه‌ها انگلیسی حرف می‌زند، در حالی که مادر بچه‌ها را که یک بار دیده بودم، با آنها فارسی حرف می‌زند!

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۰, چهارشنبه

چه به من وصل است

وقتی یک احساس عمیق دارم؛ مثلا وقتی یک آهنگ خیلی خوب می‌شنوم یا خبری می‌شنوم که به شادی یا به غم تکان‌م می‌دهد، بچه‌م توی دل‌م قِل می‌خورد.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۹, سه‌شنبه

هر روز وقتی آواز می‌خواند و برای خودش لالای لالای می‌گوید، وقتی با جدیت با اسباب‌بازی‌هاش حرف می‌زند و حتی دست‌هاش را تکان می‌دهد و بخشی از پیام‌ش را به اسباب‌بازی‌ها با اشارات دست و سرش منتقل می‌کند، وقتی صورت‌ش را می‌چسباند به صورت من و هی می‌گوید: بو...بو...بو... (یعنی بوس)، وقتی باباش که از درمی‌آید می‌دود کفش‌هاش را برمی‌دارد و جفت‌کرده می‌گذارد توی جاکفشی؛ وقتی بی‌هوا می‌آید و منو بوس می‌کند؛ وقتی از دست‌م فرار می‌کند، وقتی دست می‌ندازد دور گردن‌م؛ وقتی منو پر می‌کند از احساس ناب «زندگی»، فکر می‌کنم که چه کار دیگری در دنیا انجام بدهم که لذت بیش‌تری از این ببرم؟ چه چیزی را در جهان تغییر بدهم راضی‌ترم به جای اینکه وقت‌م را صرف «زندگی» با این بچه بکنم؟

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۶, شنبه

پلنگ

چند روزی است که اسم‌ش از پشنگ (یکی از شونصد اسمی که باهاش صداش می‌کنم) تبدیل شده به «پلنگ».
سرکش شده است؛ تیزپا شده است؛ از دست من فرار می‌کند؛ می‌رود سر کیف من و پشت دیوار قایم می‌شود و همه محتوایاتش را می‌ریزد بیرون. دیگر برای غذا پیش‌بند نمی‌بندد و روی صندلی خودش نمی‌نشیند. از صندلی‌های میز ناهارخوری می‌رود بالا و ایستاده غذاش را با قاشق و چنگال از روی میز می‌خورد. سر نشستن توی صندلی ماشین باید کشمکش کنیم و آخر سر به زور بنشیند. توی پارکینگ و هر جای دیگری اگر کسری از ثانیه دست‌ش را ول کنم تا سوئیچ را کیف دربیاورم، مثل تیر رهاشده از کمان غیب می‌شود به چشم‌برهم‌زدنی.
خلاصه در کمال آرامش، برای خودش پلنگی شده است که من با این شکم گنده‌م گاهی به گرد پاش هم نمی‌رسم.