۱۳۹۰ اسفند ۷, یکشنبه

وظیفه‌شناس

کلی بیسکوئیت ریخته روی زمین، در حالی‌که دقیقا ده دقیقه قبل جارو کرده بودم. به‌ش می‌گویم دوباره همه جا را که کثیف کردی، باز باید جارو بزنم.
یه اسباب‌بازی دارد که وقتی حرکت‍ش می‌دهد، گوی‌های توش با صدای بلند بالا و پایین می‌پرند. چند وقت پیش که داشتم جاروبرقی می‌کشیدم، رفته این اسباب‌بازی را آورده و دقیقا کنار من ایستاده و آن را محکم می‌کشد روی زمین؛ هم شکل‌ش شبیه جاروبرقی است و هم صداش کم از صدای جارو ندارد.
خلاصه وقتی گفتم دوباره باید جارو بکشم، پریده رفته این اسباب‌بازی را آورده و تند تند می‌کشد به جایی که خرده بیسکوئیت‌]ها را ریخته است.


۱۳۹۰ اسفند ۵, جمعه

عاشقانگی

گاهی می‌آد بی‌هوا دست‌ش را می‌ندازد دور گردن من، سرم را می‌چرخاند و دهن‌ش را باز می‌کنه و لب‌های منو می‌گیره توی دهن‌ش؛ اوج ابراز احساسات‌ش این است که با همه عشق‌ش و شش تا دندان پایین و شش تا دندان بالا، لب‌های منو گاز بگیره و قاه قاه بزند.

۱۳۹۰ دی ۲۳, جمعه

من بودم یعنی؟

هنوز صدای سیفون توالت می‌آید که تصمیم می‌گیرم داستان زنی را بنویسم که فلان است و بهمان است. از توالت که بیرون می‌آیم می‌ایستم جلوی در گنده کمد دیواری که آینه دارد و به خودم نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم که منظورم دقیقا از فلان و بهمان چیه؟ چیزی به ذهن‌م نمی‌رسد و متوجه شلوار صورتی راه‌راه‌م می‌شوم که دو تا بند صورتی دراز از کمرش آویزونه و بلوزم هم یه لباس کاموایی مشکی بلند است که مردم نرمال اینها را با ساق یا جوراب و پوتین‌های بلند می‌پوشند. حالا من این لباس را با شلوار خواب راه راه صورتی پوشیده‌م از ابتکاراتی است که مادرش کون گشادی من است که وقتی عصری از بیرون آمده‌م، فقط شلوارم را عوض کرده‌م و دیگه حوصله نداشتم لباسم را هم دربیاورم.
سعی می‌کنم فکرم را از شلوار صورتی راه‌راه به زنی که فلان است و بهمان است معطوف کنم. یادم می‌ا‌فتد این شلوار را تقریبا دو سال پیش وقتی سر دخترم حامله بودم واسه خودم خریدم، آخه دو سایزی از سایز معمول من بزرگ‌تر است و توش راحت راحتم.

خواستم درباره این فلان و بهمانی بگویم. بعله. من یک سال و چاهار ماه است که بچه دارم ولی گاهی حرکاتی ازم سر می‌زنه که ‌خودم چند لحظه مثلا روی پله می‌شینم و به حرکت فوق ‌لذکر فکر می‌کنم و برمی‌گردم در حالی که دارم با تعجب به خودم نگاه می کنم می‌گویم: من بودم یعنی؟

البته داستانی هم نیست که بخواهم تعریف کنم. موضوع این بود که من دختر را ساعت حدود ده شب بردم که بخوابانم. داد و بیداد و دعوا و گریه راه انداخت. من هم که یک ساعت قبلش چند تا ایمیل عصبانی با مدیر مهدکودک‌ش رد و بدل کرده بودم و حسابی اعصابم خاکشیر بود، یه اه گنده گفتم و از اتاق اومدم بیرون. باباش آمد بالا و دختر را از بغل من گرفت. محکم به خودش فشارش داد و بردش توی اتاق‌ش و با هم شروع به بازی کردن. من هم توی راهرو نشستم روی زمین، خسته و کوفته و بی‌دفاع و مستاصل. نگاهش که به من افتاد، آمد بغلم و خواست که با هم برویم پایین. هنوز به پیچ راه‌پله نرسیده بودیم و همه‌ش سه تا پله را رفته بودیم که پای من روی موکت‌های زرشکی پله‌ها لیز خورد و دو تا پله رو رفتم پایین، در حالی که بچه از بغل‌م ول شد و به پشت یه دو تا پله را هم اون رفت پایین و من با جیع و هوار بچه رو روی هوا قاپ زدم.
مرد از توی توالت پرید بیرون. من داشتم از وحشت جیغ می‌زدم که بچه رو انداختم و بچه داشت از ته گلو جیغ می‌زد با وحشت. مرد بغل‌ش کرد و بردش. من همه بدن‌م می‌لرزید و دندان‌هام به هم می‌خورد. دست‌م رو جلوی دهن‌م گرفته بودم و هی داد می‌زدم من بچه رو انداختم زمین... بچه دیگه صدای خنده‌ش از اتاق می‌آمد که من گوشه پیچ پله‌ها تکیه دادم به دیوار و اشکای عصبی‌م همین جوری گوله‌گوله سرازیر شد. در همین حینی که از وحشت خودم را به دیوار چسبانده بودم، داشتم از تعجب از حرکت خودم شاخ در می‌اوردم و فکر می‌کردم که تقریبا یادم نمی‌اد هیچ‌وقت توی زندگی‌م این همه ترسیده باشم.... ترس را با همه سلول‌های تن‌م و روح‌م حس کردم... این من بودم یعنی؟

دختر حالا داشت دیگر طبقه پایین انار می‌خورد و هر هر و کر کر می‌کرد. بعد رفتم بالا که بروم دستشویی  و سیفون رو که زدم، فکر کردم داستان زنی را باید بنویسم که فلان و بهمان است...

 

۱۳۹۰ دی ۹, جمعه

روی زمین نشسته‌یم و داریم لازانیا می‌خوریم. یک دفعه دست‌ش را می‌گذارد روی پای باباش که می‌خواد همین الان برود بیرون.
وسط راه باباش دست‌ش را آرام می‌گیرد.
دست‌ش را درمی‌آورد و به‌ش نگاه می‌کند. به بابا نگاه می‌کند. به دست‌ش نگاه می‌کند. سرش کج می‌شود.
با آن یکی دست ته مانده‌های گوشت و نخود فرنگی را از روی دست‌ش برمی‌دارد و می‌گذارد کنارش.
همه اینها در سکوت اتفاق می‌افتد.
بابا می‌زند روی پیشانی‌ش و شرمنده سرش را پایین می‌ندازد.

۱۳۹۰ دی ۸, پنجشنبه

دو سه روزی هست که شلوارهاش را خودش می‌پوشد، یعنی نمی‌گذارد من دست بزنم. خودش می‌پوشد، البته اغلب برعکس و تانصفه؛ زورش نمی‌رسد تا کمر بکشد بالا!
لباس‌هاش را هم خودش انتخاب می‌کند. لباس‌هاش را توی یک کشوی پایین گذاشتم که خودش دست‌ش به‌ش می‌رسد. هر وقت می‌خواهیم بیرون برویم لباس‌های مورد علاقه‌ش را می‌آورد که بپوشد. فقط به من نشان می‌دهد که اعلام کند چی انتخاب کرده، بعد می‌رود دور از من یک جایی می‌شیند و شروع می‌کند به کشتی گرفتن با لباس‌ها.
دیروز یه شلوار قهوه‌ای با یک بلوز راه راه سورمه‌ای و زرشکی به‌ش پوشاندم. بعد رفته سر لباس‌هاش یک شلوار مشکی شبیه شلوار جین با یک پیراهن بنفش آستین کوتاه آورده است برای خودش. لباس‌های قبلی را درآوردیم و بر اساس میل خانوم لباس‌هاش را عوض کردیم.

۱۳۹۰ دی ۷, چهارشنبه

من دارم از آشپزخانه می‌آیم بیرون. قمقه آب‌ش را پرت می‌کند روی زمین. می‌افتد روی پای من. خم می‌شوم و می‌گویم آخ!
می‌آید دست‌ش را می‌گذارد روی پیشانی‌م و می‌مالد. بعد دو تا دست‌ش را می‌ندازد دور گردن‌م و بغل‌م می‌کند.

۱۳۹۰ آذر ۲۸, دوشنبه

باباش بستنی می‌خورد و چند تا سرقاشق هم به دخترک می‌دهد. بعد می‌پرد به ظرف آب‌ش که روی پله‌هاست اشاره می‌کند که به‌ش بدهم. آب را که می‌گیرد، می‌رود طرف باباش و آب را به طرف او می‌گیرد. او می‌گوید متشکرم اما من تشنه نیستم. دوباره اصرار می‌کند. بابا می‌گوید خودت بخور که تشنه‌ای.
آب را می‌گیرد و قلپ قلپ تند تند می‌خورد؛ خیلی تشنه بوده است.

۱۳۹۰ آذر ۲۳, چهارشنبه

آینه


دوستان کانادایی‌ای داریم که هر هفته شب‌های جمعه یا شنبه با هم هستیم. چون ما دخترک را داریم هر هفته دیدارمان خانه ماست تا ددخترمان برای بازی کردن و خوابیدن راحت باشد. یک هفته ما شام درست می‌کنیم و یک هفته اون‌ها شام درست می‌کنند و با خودشان می‌آورند. تا به حال خیلی از کارهای اولین بارش را پیش این‌ها انجام داده است.
هفته قبل پیش همین دوستان، چنگال دست‌ش گرفت و با دقت و آرامش همه غذاش را با چنگال گذاشت توی دهن‌ش و خورد. (همیشه با دست غذا می‌خورد)
این هفته وقتی داشتیم شام می‌خوردیم، دستمال را گرفتم جلوی دهن‌م و آرام چند بار روی لب‌هام فشار دادم که یعنی لب‌م رو دارم تمیز می‌کنم. از نوع نگاه‌ش فهمیدم که دستگاه ضبط صوت وتصویر را روشن کرده است. یک دستمال هم دادم دست‌ش، زل زده بود به من و دقیقا با حرکات من، آرام دستمال رو روی لب‌هاش فشار می‌داد. ا
انگار داشتم توی آینه دهن‌م را تمیز می‌کردم!

۱۳۹۰ آذر ۲۱, دوشنبه

دیشب خواب‌ش را می‌بینم که دارد درباره گرایش‌های چپ در عمل‌کرد خداوند اظهارنظر می‌کند!
هی توی خواب فکر می‌کنم ای بابا! تو دیگه از کجا می‌دونی جنبش چپ چیه؟ آخه بچه پانزده ماهه! هان؟

۱۳۹۰ آبان ۲۴, سه‌شنبه

پدرخوانده

چند وقت پیش فیلم مستندی دیدم درباره زبان بدن. توی فیلم با مثال آوردن حالت‌های بدنی سیاست‌مداران تفسیر می‌کرد که هر کدام از این حالات و ژست‌ها چه معانی پنهانی دارند. مثلا یکی‌ش این بود که جورج بوش همیشه توی دیدارهای رسمی‌ش دست‌ش را می‌گذارد پشت مهمان‌ش و چند باز آرام می‌زند به پشت طرف مقابل؛ این معناش حمایت و در عین حال اعلام قدرت و بزرگ‌تر بودن از طرف مقابل است.
مدتی است هر وقت خانوم زیبا رو بغل می‌کنم، دست‌ش را که می‌ندازد دور شانه‌م، چند بار هم آرام تِپ تِپ می‌زند به پشت‌م.

۱۳۹۰ مهر ۲۰, چهارشنبه

وقتی دخترک خودش را از شیر گرفت


نه ماهه که شد، تصمیم گرفتم توی یازده ماهگی از شیر بگیرم‌ش. چون توی دوازده ماهگی‌ش قرار بود که شروع کند مهدکودک برود و من برگردم سر کار و زندگی‌م و خانه را عوض کنیم و فکر کردم این‌ها همه‌ش برای یک بچه یک ساله شاید زیاد باشد. دست کم یازده ماهگی از شیر بگیرم‌ش که دیگر مهدکودک هم می‌رود به سختی نیفتد و به شیر نخوردن عادت کند.
نتوانستم این کار را بکنم؛ به دلایلی چند که یکی از مهم‌ترین‌هاش این بود که خودم از شیردادن لذت بی‌اندازه‌ای می‌بردم و ارتباط عاطفی-بدنی‌مان خیلی خوب بود. ولی همه‌ش توی ذهن‌م با خودم درگیر بودم که کی و چه‌طوری و با چه شیوه‌ای باید شیرندادن را شروع کنم.
همین طوری ادامه پیدا کرد تا همین چند روز پیش که سیزده ماه و نیمه شد. یک روز که سرما خورده بود و حال‌ش خوب نبود و بعد از شام‌ش موقع خواب شیر خورد، همه چیزهایی را که از بعد از ظهر خورده بود، بالا آورد.

دیگر طرف سینه نیامد و شیر نخواست! الان دقیقا چهار شبانه‌روز است که حتی نیم‌نگاهی هم به شیر نکرده است. آن‌قدر رفتارش عادی است که انگار هیچ‌وقت شیر نخورده است.
گاهی از تسلط و استقلال بی‌حد این موجود یک‌ساله به زندگی شخصی خودش و خواسته‌هاش احساس شگفت‌زدگی همراه با ترس دارم. یعنی واقعا یک آدم یک ساله این‌قدر توانایی دارد که خودش، خودش را از شیر بگیرد؟

گفته بودم چند وقت پیش که تصمیم گرفته بودم یک مهدکودک گروهی بفرستم‌ش، شب خواب‌ش را دیدم که به من گفت من را آنجا نبر؟



۱۳۹۰ شهریور ۲۶, شنبه

چند ماه داشتم فکر می‌کردم که حالا چه‌طوری مهدکودک و حالا کجا و حالا پیش کی و حالا چه‌جوری و حالا دل‌تنگی و حالااحساس گناه و چه و چه و چه.
روز اول از ساعت 7.30 صبح رفت. ساعت دو بعدازظهر رفتم دنبال‌ش، در حالی سه بار زنگ زده بودم که مطمئن باشم حال‌ش خوب است.
داشت با دو تا بچه دیگر با اسباب‌بازی بازی می‌کرد. صداش کردم، من را که دید، لب‌خند زد و دوباره سرش را برگرداند طرف بچه‌ها و مشغول بازی شد.
اصلا من را دید؟
باید اعتراف کنم که ته دل‌م خوش‌حال نبودم که این‌قدر آن‌جا را دوست داشت.
بعد چند روز که گذشت، با احساس آزادی‌یی که بعد از یک سال خانه‌نشینی مطلق سخت به مذاق‌م خوش‌مزه می‌آمد، دل‌م قرص شد که مهدکودک‌ش را دوست دارد.
حالا عصرهای بعد از مهد، به هر دومان بیش‌تر از قبل خوش می‌گذرد با هم. به وضوح بیش‌تر از قبل باهاش بازی می‌کنم و بیش‌تر از قبل با هم می‌خندیم.
نمی‌دانستم خودم هم به اندازه او و بلکه هم بیش‌تر، به این احساس آزادی نیاز دارم. 

۱۳۹۰ شهریور ۲۴, پنجشنبه

ماچ

دخترک مریض است و نمی‌تواند برود مهدکودک. من نمی‌توانم پیش‌ش بمانم و باید بروم دانشگاه.
باباش سر کار نمی‌رود و ترجیح می‌دهد یک روز کامل را با دخترش سر کند.
می‌بردش کتاب‌خانه. می‌گوید دخترک همه‌ش دنبال بچه‌های دیگر توی کتاب‌خانه در حال غش و ضعف بوده است و همه‌ش می‌خواسته برود با آنها بازی کند.
می‌گویم باید دقت کند که بچه مریض نرود بچه‌های دیگر را تاچ (touch) کند، چون بچه‌ها زود از هم سرماخوردگی می‌گیرند.
می‌گوید رفته است توی کتاب‌خانه دست‌هاش را از هم باز کرده و یک پسرک بزرگ‌تر از خودش را محکم بغل کرده و بعد دوتایی با هم خورده‌ند زمین.
می‌گوید ای بابا! این دختر ما کارش از «تاچ» گذشته است و به «ماچ» رسیده است.

۱۳۹۰ شهریور ۸, سه‌شنبه

شیر

من چه‌طور باید تو را از شیر بگیرم؟ چه‌طور باید خودم را راضی کنم تا از این لذت بی‌مثال محروم بشوم؟
عاشقانه‌ترین ارتباط‌م با تو وقت شیردادن است.
من این پیوستگی تن‌به‌تن با این آدم را دوست دارم؛ سخت.

۱۳۹۰ مرداد ۳۱, دوشنبه

این سرکار خانوم 73 سانتی من چند روزی است که دیگر خودش راه می‌رود و غذا که می‌خورد یک لقمه توی دهن خودش و یک لقمه توی دهن من می‌گذارد. گاهی هم لقمه‌ی توی دهن خودش را با دندان جلویی‌هاش نصف می‌کند و ادامه‌ش را می‌گذارد توی دهن من.

۱۳۹۰ مرداد ۲۶, چهارشنبه

دوست‌م گفت که دوست دارم باز هم بچه داشته باشم؟ گفتم: تو که می‌دانی من دوست دارم پنج تا بچه داشته باشم. گفت آره، همیشه این را به‌ش گفته‌ام. اما می‌خواهد بداند الان که دخترم دارد یک‌ساله می‌شود باز هم به بچه بعدی فکر می‌کنم؟
گفتم البته بچه‌«های» بعدی.
بعله. من دوست دارم پنج تا بچه داشته باشم، با خودمان بشویم هفت تا. یک خانواده پر جمعیت متشکل از آدم‌های متفاوت و در عین حال متحد را دوست دارم. مادرشدن تجربه نابی است که به نظرم هیچ‎یک از تجربه‌های دیگر زندگی به این اندازه همه‌جانبه، به این اندازه بنیادین و به این اندازه عمیق نیست. من اگر بتوانم در فرصتی که برای زندگی‌کردن در این دنیا دارم، چند بار چنین تجربه فوق عادی‌یی داشته باشم، حتما آدم خوش‌بختی خواهم بود.
اما با این خواسته، مساله بسیار مهمی در تعارض قرار می‌گیرد؛ تعارض‌ش از این‌جاست که من خانوم خانه نیستم؛ این‌که کار من خانه‌نشینی و صبح تا شب شستن و رُفتن و پختن و برق‌انداختن نیست. برای من مهم است که زندگی شخصی خودم را هم داشته باشم؛ به معنای اینکه آرزوهای کاملا شخصی خودم را محقق کنم و به دنبال رشد و پیشرفت خودم هم باشم.
اما سوال و دغدغه ذهنی من این است که چرا باید دقیقا سن باروری زن‌ها در سنینی باشد که به طور معمول اگر کسی به دنبال پیشرفت‌های شغلی و اجتماعی باشد، باید دقیقا در همان سنین روی خودش سرمایه‌گذاری کند. من الان سی‌ساله‌م و تا به حال هزار جا و در هزار کار بپربپر کرده‌م. حالا دقیقا دارم احساس می‌کنم کم‌کم به پختگی‌یی رسیده‌م که وقت سرمایه‌گذاری همه‌جانبه برای پیشرفت‌های شغلی و شخصی فراهم شده است. اگر واقعا بخواهم پنج تا بچه داشته باشم و حتی با فرض اینکه تا روز به دنیاآمدن بچه هم به کارهای دیگر مشغول باشم، اما هر بچه دست کم یک سال کار تمام‌وقت بیست‌وچهار ساعته است. این یعنی این‌که در یک موقعیت ایده‌آل (البته نه چندان منطقی) دست کم پنج سال از زندگی‌م را باید تمام-وقت صرف بچه‌ها بکنم. این یعنی این‌که من تقریبا 37-38 ساله می‌شوم، بدون این‌که هیچ کار مهمی برای خود خودم انجام داده باشم.
بعد توی سی‌وهشت سالگی در حالی که پنج تا بچه قد و نیم‌قد دارم باید در بازار رقابت با کسانی بیفتم که دست کم ده سالی از من جلوتر هستند. در حالی که هر روز برای پنج آدمی‌زاده دیگر نگران‌م و مشغول‌م و مسئولیت دارم.

نمی‌دانم این تعارض را چه‌طور می‌شود حل کرد؟ یکی از دلایل مهمی که زن‌ها در طول تاریخ به لحاظ فعالیت‌های اجتماعی عقب افتاده‌ند، همین بچه‌داری زن‌ها و هم‌پوشانی سنین باروری با سنین سرمایه‌‌‌گذاری روی پیشرفت‌های شخصی است.
یکی از راه‌حل‌ها برای این مورد، فرزندخواندگی است. این البته مسئله پیچیده‌یی است که حل کردن‌ش چندان سرراست و ساده نیست و شاید بشود بخشی از عمر زن را در قسمت مربوط به زایمان و فرایندهای پس از آن، با این روش صرفه‌جویی کرد اما از بخش نگرانی و دغدغه و احساس مسئولیت چیزی کم نمی‌کند. راه‌حل دیگر مثلا داشتن پرستار تمام‌وقت برای بچه‌هاست که حتی توی خانه خود آدم هم زندگی کند. البته مطمئن نیستم در آن صورت، وقتی که آدم درگیر «جزئیات» رابطه با بچه‌هایش نباشد، آیا واقعا ازحضور آنها به اندازه‌ای که همه جزئیات را بداند لذت خواهد برد یا نه و اینکه اگر کس دیگری قرار است رابطه نزدیک‌تری با بچه‌ها داشته باشد، اساسا فلسفه این‌که آدم بچه بیش‌تری داشته باشد که بخواهد بدهد دست کس دیگری که تربیت و بزرگ‌شان کند، چیست؟
به راه‌ل‌های دیگر هم فکر میکنم. اما هنوز نه توانسته‌م به بچه‌ی کمتر رضایت بدهم و نه به فراموش‌کردن آرزوهای شخصی و پیشرفت‌های شغلی خودم.

۱۳۹۰ مرداد ۲۵, سه‌شنبه

۱۳۹۰ مرداد ۲۳, یکشنبه

مشارکت در تصمیم‌گیری‌های کلان

من و مرد دست‌هامان را گذاشته‌ایم زیر چانه‌مان، روی زمین دراز کشیده‌ایم و به کاغذی خیره شده‌ایم که داریم اولویت‌های زندگی را روی آن می‌نویسیم و با هم بحث می‌کنیم و بعضی جملات رو پس و پیش می‌کنیم.
بعد این سرکار جوجه خانوم چاهار دست و پا خودش را به ما می‌رساند، سرش را بین سر ما دو تا جا می‌کند و با دقت به کاغذ زیر دست‌مان خیره می‌شود. هر از چندگاهی هم سر از روی کاغذ برمی‌دارد و یک نگاه به دهن ما می‌کند و دوباره روی کاغذ خیره می‌شود. بلند بلند می‌خندم و می‌گویم: دخترجون این صحنه را تا آخر عمرم یادم نمی‌رود.

۱۳۹۰ مرداد ۱۸, سه‌شنبه

گشت ارشاد

کافی است ببیند من و مرد در حال بوس یا بغل هستیم، اول نگاه ثابتی می‌کند، بعد خنده‌ای می‌کند و پهن و عریض و طولانی و کمی هم گردن‌ش را کج می‌کند انگار که دارد تمرکز می‌گیرد بهتر رصد کند.
بعد اگر ما هم فقط نگاه‌ش کنیم، می‌زند به فاز شکایت و ادای گریه درآوردن و دست‌هاش را تکان دادن که من‌م بازی‌م.
بعد ما می‌کشیم‌ش طرف خودمان و دخترک را جوری می‌گذاریم توی بغل‌مان که وسط بغل ما دو تا باشد.
دیگر بیش‌تر بوس‌ها سهم آن وسطی می‌شود. ولی ما دو تا خوش‌بخت‌تر و راضی‌تریم همه بوس‌هامان را به صورت و گردن و دست و پاهای دخترک‌مان پرتاب کنیم. 

۱۳۹۰ مرداد ۱۶, یکشنبه

راه رفتن

دیروز پا شد. من و مرد و صندلی در فاصله‌های متفاوتی از او بودیم. صندلی از ما دو تا به‌ش نزدیک‌تر شد. چهار قدم تند برداشت و خودش را به صندلی رساند و ایستاد.
ما جیغ و خنده و تشویق و داد و بی‌داد؛ او هم طبق معمول، لب‌خند آرام و نگاه با طمأنینه به ما.

۱۳۹۰ مرداد ۱۱, سه‌شنبه

دو روز است که هر چیزی می‌خواهد انگشت اشاره‌ش را می‌گیرد طرف‌ش.
به هر طرف هم که بچرخانم‌ش، انگشت‌ش را به همان سمت نگه می‌دارد؛ بی‌سروصدا و داد و بی‌داد و در کمال آرامش و صبر انگشت اشاره‌ش را آن‌قدر به سمت چیز دل‌خواه‌ش نگه می‌دارد که بگیردش.

۱۳۹۰ مرداد ۱۰, دوشنبه

سِرتق

روی زمین دراز کشیده‌م و دارم تایپ می‌کنم. بدو بدو چاهار دست و پا خودش را به من می‌رساند و می‌نشیند روی کی‌بورد لپ‌تاپ و سعی می‌کند صفحه را بیاورد پایین و ببندد.
دست‌م را به مانیتور می‌گیرم که نتواند ببنددش.
نگاه‌ش می‌کنم. فاصله صورت‌هامون یک وجب هم نیست.
مستقیم توی چشم‌هام خیره می‌شود.
چشم از روی‌ش برنمی‌دارم و می‌خواهم به‌ش بفهمانم کی‌بورد لپ‌تاپ صندلی اختصاصی این خانوم یازده ماهه نیست.
سرش را می‌آورد جلو و پیشانی‌‍ش را می‌چسباند به پیشانی من؛ درحالی که چشم از توی چشم‌های من برنمی‌دارد.
چشم‌تو‌چشم و پیشانی‌تو‌پیشانی چند لحظه‌ای به هم خیره می‌شویم.
من را از رو می‌برد؛ از خنده ولو می‌شوم روی زمین.
من اصلا می‌توانم بچه تربیت کنم یعنی؟!

۱۳۹۰ مرداد ۸, شنبه

فوران عشق

عاشقانه‌ترین کارش این است که با دو تا دست‌هاش دو طرف صورت منو بگیرد و لب‌ها و لپ‌هام را تف‌مالی کند.

۱۳۹۰ مرداد ۶, پنجشنبه

تازگی‌ها یاد گرفته وقتی توی بغل است، پاهاش را می‌ندازه دور کمر آدم.
آی کیف وافر می‌دهد...

۱۳۹۰ مرداد ۵, چهارشنبه

متشکرم که با آن دو تا دندان و دو تا نصفه‌دندان‌ت این‌قدر با شیفتگی و لذت به مسواک زدن من نگاه می‌کردی و شلوارم را می‌کشیدی که مسواک را از من بگیری.

۱۳۹۰ مرداد ۴, سه‌شنبه

یازده ماهگی

از امروز که دقیقا یازده ماهه شد، هر بار که کلمه‌های "مامان"، "بابا"، "به‌به"، "اوه‌" و مثل اینها را گفتیم، تکرار کرد.
قبل‌ترها از هر چند بار، یک بارش را تکرار می‌کرد.
امروز از بس "بابا"، "بابا" کرد، باباش را برد آسمان هفتم و جایی آن‌ورتر حتی.

۱۳۹۰ مرداد ۳, دوشنبه

سیاست‌مدار

وقتی کاری می‌کند که نباید بکند، نگاه‌ش می‌کنم؛ بی‌حرف و بی‌لب‌خند.
مثلا بلند شده و دست‌هاش را گرفته به موهای من تا تعادل خودش را حفظ کند و من دردم می‌آید.
نگاه‌ش می‌کنم. به روبرو خیره می‌شود؛ درحالی‌که مثلا صورت‌ش بیش از بیست سانت از صورت من فاصله ندارد.
اصلا به من نگاه نمی‌کند. همان‌طور که به روبرو خیره شده است، دارد با خودش با جدیت حرف می‌زند.
من همچنان ساکت و صامت نگاه‌ش می‌کنم.
بعد از چند لحظه احساس می‌کنم خودش فهمیده است و دیگر بس است.
به محض اینکه فکر می‌کنم باید دوباره مهربان باشم، نگاه‌ش را از روبرو می‌ندازه روی صورت من. می‌خندد و خودش را پرت می‌کند توی بغل‌م.

۱۳۹۰ تیر ۲۵, شنبه

خوش‌بختی مطلق

وقت خواب‌ش است. اول روی تخت ما با هم بازی می‌کنیم و می‌خندیدم.
بازی کردن و خندیدن قبل از خواب، تکنیک من به جای کتاب خواندن و قصه گفتن است!
احساس می‌کنم کم‌کم دارد خسته می‌شود. چشم‌هام را می‌بندم تا او هم بخوابد.
می‌آید سرش را می‌گذارد روی بالش کنار سر من؛ دست‌ش را هم می‌ندازد دور گردن‌م.

مگر می‌توانم چشم‌م را بسته نگه دارم؟ دوباره شروع به پیچیدن درهم و غش و ضعف رفتن می‌کنیم.

۱۳۹۰ تیر ۲۴, جمعه

سلسله‌مراتب

خواب دیده‌م که نورانی شده‌م.
مرد می‌گوید: من فکر می‌کردم این بچه پیامبر است؛ از بس که از روز دنیا آمدن‌ش هی می‌خواست چیزی به ما بگوید. حالا کم‌کم مادرش دارد ادعای پیامبری می‌کند.
گفتم: اگر فکر می‌کردی بچه پیامبر است، باید حالا فکر کنی آن کسی که این بچه را زاییده، پس چیه.
گفت: اوه، اوه! همین‌طوری پیش بروید که الان مادر تو باید ادعای خدایی کند.

۱۳۹۰ تیر ۲۱, سه‌شنبه

عریان‌م کنی، می‌ترسم

دارد روی زمین بازی می‌کند. روبروش نشستم و نگاه‌ش می‌کنم.
به چشم‌هام نگاه می‌کند؛ چشم‌هاش را تنگ می‌کند، کمی سرش را رو به جلو خم می‌کند و عمیق می‌شود توی چشم‌هام.
جوری نگاه‌م می‌کند که انگار دارد از سوراخ کلید، داخل خانه را می‌بیند...
می‌ترسم جای قصر رویاهاش، خانه خانم هاویشام ببیند.
شکلک درمی‌آورم، حواس‌ش را پرت کنم.
چشم‌ش را از روی سوراخ کلید برمی‌دارد و می‌خندد.