۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۱, چهارشنبه

پشت میز نشسته‌م و غرق کار خودم هستم.
دارد برای خودش بازی می‌کند. هر از گاهی نیم‌نگاهی به‌ش می‌ندازم.
چاهاردست‌وپا می‌آید تا به زیر میز می‌رسد.
پاچه‌های شلوار منو می‌کشد.
رومیزی را می‌زنم بالا. دو تا دست‌هاش را با هم به شلوارم گرفته است و می‌کشد.
نگاه‌ش که می‌کنم، دست‌هایش را می‌آورد بالا، یعنی: بغل.
نگاه‌م که توی چشماش گره می‌خوره، دست‌هاش را محکم به هم می‌کوبد.
نمی‌دانم خودش را تشویق می‌کند که تا زیر میز رسیده یا من را که زاییدم‌ش.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۰, سه‌شنبه

پاهاش وحشی‌ند؛ توی هیچ کفشی جا نمی‌شوند.

در مکتب استاد اعظم

اول یک‌راست تلاش کرد که راه برود؛ وقتی دید هنوز راه رفتن ممکن نیست، تصمیم گرفت خودش را روی زمین بکشد. خودش را کج‌کجی روی زمین می‌کشید؛ طوری که خودش را یک بار چاهاردست‌وپا می‌کشید و دومین حرکت، تلاش برای بلندشدن از حالت نشسته بود که البته موفق نمی‌شد و دوباره یک بار دیگر چاهاردست‌وپا می‌رفت جلو ودوباره تلاش برای بلندشدن.
اصلا این‌جوری شد که چاهاردست‌وپا رفتن را یاد گرفت. اول مطمئن بود که یک‌راست می‌تواند راه برود. یعنی این‌قدر اعتماد به قدرت‌ش. بعد که نتوانست، هیچ‌وقت شکایت نکرد یا گریه نکرد یا غرغر نکرد، همه تلاش‌ش را کرد تا راه برود. وقتی باز هم نشد، بالاخره چاهاردست‌وپا را خوب یاد گرفت.
حالا اگر چیزی که می‌خواهد روی زمین باشد، چاهار دست و‌پا می‌رود تا به‌ش برسد.  اگر روی میز یا مبل باشد، بلند می‌شود از جاش و خود -بدون کمک من- دست‌هاش را می‌گیرد به همان بلندی و آرام‌آرام قدم برمی‌دارد تا به چیزی که می‌خواهد نزدیک بشود و برش دارد.
و در این نشانه‌هاست برای آنان که اهل تفکرند؛ بعله! بچه همچین آیات روشنی است.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۸, یکشنبه

روز مادر

مهم‌ترین کار زندگی‌م تا به امروز، زاییدن او بوده است.
مغزم داشت سوت می‌کشید.
دخترک روی مبل داشت بازی می‌کرد و من داشتم ظرف‌های شام را از روی میز جمع می‌کردم. مرد رفته بود توی اتاق و احتمالا بچه را به امان من گذاشته بود.
من نمی‌دانستم که روی مبل است.
یک دفعه صدای تق بلندی آمد. در واقع چند صدم ثانیه قبل‌تر انگار که سرم را بلند کرده بودم و دیده بودم که از روی مبل بلند شده که بایستد. از پشت پرت شده بود روی زمین.
دو-سه قدم بیشتر باهاش فاصله نداشتم. نفس‌ش رفت انگار. محکم بغل‌ش گرفتم، فریادهای بلند می‌زد.
یکی مغزم را گرفت و کوبید به دیوار، محکم.
مرد سر رسید و دوتایی‌مان را بغل کرد و بچه را سرگرم کرد.
مغزم به دَوَران افتاده بود.
بعد از چند لحظه دخترک ساکت شد و شروع کرد به خندیدن.
من اما از سردرد نمی‌توانستم سرم را بلند کنم.
اشک‌های توی چشم‌هام از یک جایی از توی همان کله انگار می‌آمدند.

دخترک! با چی خودت را به من وصل کرده‌ای آخر؟
سرم درد می‌کند. خیلی درد می‌کند. آن‌قدر که اشک‌هام را سرازیر کرده است.
چطور همچنین موجود مقدسِ بی‌مثالی را به موجود همچین بی‌فکر شلخته‌ای مثل من داده‌اند؟
دخترک!
من واقعا سرم به یک جای سخت کوبیده شد، وقتی که از پشت سر افتادی.
ظرفیت‌م برای همچین مسئولیتی هنوز به‌اندازه و به‌قاعده نیست بچه‌جون.
قبل از آویزان کردن رشته‌های وجودت به همه من، من را محک هم زده بودی تو؟

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۷, شنبه

آن روی سکه مادرانگی

امروز خیلی خسته بودم.
هنوز هم شب‌ها هر دو ساعت یک‌بار بیدار می‌شوی و شیر می‌خواهی؛ من اما دیگر بدن‌م توان این‌همه بیدارشدن‌های پیاپی را ندارد. یعنی داشت قبل‌تر اما سه چهار ماه است که دیگر ندارد. به خصوص که هر بار که بیدار می‌شوم دست کم تا چهل‌وپنج دقیقه بعدترش خواب‌م نمی‌برد. این خواب و بیدارشدن‌ها هم هر بار با سردردهای زیادی همراه است.
امروز دیگر آن‌قدر خسته بودم که به گریه افتاده بودم.
تو هی می‌خندیدی و شاد و شنگول و پر انرژی بودی.
من گریه می‌کردم و تو فکر می‌کردی دارم یک کار جدید می‌کنم تا بخندانم‌ت. می‌خندیدی و من باز گریه می‌کردم.
دیگر آن‌قدر به‌م فشار آمده بود که خنده تو هم تن‌م را نمی‌توانست از خستگی و فشار نجات بدهد.
امروز حاضر بودم بمیرم، حاضر بودم برای خودم یک قبر پیدا کنم بروم توش بخوابم. اگر کسی هم پیدا می‌شد و روم خاک می‌ریخت که خیلی هم خوب بود؛ اقلا آدم توی قبر می‌تواند همه تن‌ش کشیده، دراز بکشد و بخوابد و صدایی به گوش‌ش نرسد.
من امروز خیلی خسته بودم؛ آن‌قدر که حاضر شده بودم برای یک ساعت خواب بمیرم.
چرا این‌قدر تنهام؟
بچه‌بزرگ کردن کار یک نفر نیست.
و من خودم هنوز چه‌قدر ضعف دارم. من انگار مادرشدن برام زود بوده است. من از خستگی و خواب و ناامیدی و تنهایی امروز می‌توانستم حتی خودم را بکشم.

پ.ن. الان دقیقا 1.29 نیمه‌شب است. بالاخره دخترک حدود چهاربعدازظهر یک ساعتی خوابید و من هم توانستم چرتی بزنم؛ هرچند وقتی بیدار شد، انگار کسی با مشت کوبید به سرم و از خواب بیدارم کرد و سردرد بدی گرفته بودم. اما راضی بودم؛ هزینه ماجرا از خودکشی به یک قرص مسکن تقلیل پیدا کرده بود و این موفقیت عظمایی بود.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۴, چهارشنبه

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاه‌ت

نمی‌دانم چرا هر وقت که نگاه‌م می‌کنی، احساس می‌کنم یک پیر جهان‌دیده پشت آن چشم‌ها نشسته است، دخترجون.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۳, سه‌شنبه

رژه

دست‌هاش را که می‌گیریم تا راه‌ش ببریم، عین سربازهایی که دارند ازشان سان می‌بینند، راه می‌رود.
یعنی یک هیکل کوچولو با یک لباس سفیدسرهمی و پاهای لخت، پاهاش را محکم و پرقدرت به هوا پرتاب می‌کند و با هر قدم لب‌هاش به پهنه صورت‌ش باز می‌شود و برمی‌گردد بالای سرش به من نگاه می‌کند ببیند به اندازه خودش ذوق کرده‌م یا نه.
بعله که ذوق کرده‌م عزیز دل من؛ بعله که ذوق کرده‌م آرام جان من.
قد می‌کشی و آرام آرام قدم‌برداشتن یاد می‌گیری؛ با هر قدم شکوفه‌یی در کسری از ثانیه توی دل من می‌کاری.
از هال که به اتاق خواب برسی، دل‌م را گلستان کرده‌ای. 

۱۳۹۰ اردیبهشت ۷, چهارشنبه

تانگو

<iframe width="480" height="390" src="http://www.youtube.com/embed/MUnhQOZcqE0" frameborder="0" allowfullscreen></iframe>

این آهنگ نامجو را می‌گذاریم، با هم می‌رقصیم.
دخترک توی بغل من، دو دست‌ش پشت شانه‌های من، دست راست من پشت کمرش و دست چپ‌م پشت گردن‌ش کمی به پایین‌تر.
با آهنگ پیچ‌وتاب می‌خوریم.
من زمزمه می‌کنم توی گوش او.
او می‌خندد توی گوش من.

مست مست مست‌یم از رقص دونفره‌مان.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۶, سه‌شنبه

هیچ‌کس اندازه یک بچه این‌قدری جرات برداشتن قدم‌های به این بزرگی را ندارد؛ وقتی هنوز راه رفتن هم نمی‌تواند حتی.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۳, شنبه

اسمایلی ابرو بالا

دو شب پیش ساعت از 11 هم گذشته بود و نخوابیده بود.
گذاشتم‌ش روی تخت‌ش و روش یک ملافه نازک کشیدم که بخوابد.
آمدم بیرون که دیدم دارد گریه می‌کند. قاعدتا چند لحظه‌ای این غر و لند ادامه پیدا می‌کرد و خواب‌ش می‌برد.
احساس کردم زود صداش قطع شده است. رفتم ببینم که به همین زودی خواب‌برده است؟
دیدم بلند شده از جاش، ایستاده و دو تا دست‌ش را گرفته به لبه تخت و تا من را دیده است توی چارچوب در، دارد هی می‌خندد: هه‌هه هه‌هه‌هه‌هه‌‌هه هه‌هه‌هه
این اولین بار بود که همچین شیرین‌کاری‌ای نشان می‌داد. اول ترسیدم که ای وای، اگر می‌افتاد چی؛ بعد که دیدم دارد به من هرهر می‌خندد، مرد را صدا کرده‌م، دو تایی کنار هم نشسته‌یم و داریم قربون‌صدقه‌ش می‌رویم.
آن هم روی پا شاد و شنگول و هوشیار ایستاده است. به ما دو تا نگاه می‌کند و هی می‌گوید: هه هه‌هه‌هه هه‌هه‌هه‌هه‌هه‌هه هه هه هه 

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱, پنجشنبه

سیل و طوفان

دخترجون‌م ببخش منو.
نتوانستم جلو خودم را بگیرم.
وقتی روی تخت دراز کشیده بودم و تو نشسته بودی و بعد بلند شدی و خودت را انداختی روی دل من، آن‌چنان هیجان و شوق بی‌اختیار و سیل‌آسایی به من دست داد که با اینکه سرمای سختی خورده‌م و گلوم چرک کرده است، نتوانستم جلو خودم را بگیرم و همه سر و صورت و گردن و دست و پات را غرق بوس‌های گرم نکنم.
اگر سرما خوردی، ببخش منو. خب؟

۱۳۹۰ فروردین ۲۹, دوشنبه

حیات

سایه دست‌ها و تن‌ش از سایه دست‌های من پررنگ‌تر و مشخص‌تر و قوی‌تر است؛
انگار که چگالی نیروی زندگانی در وجودش از من خیلی بیش‌تر است.

۱۳۹۰ فروردین ۲۷, شنبه

منتهی‌الیه

ساعت 11.30 شب است. شیر می‌خورد اما باز خواب‌ش نمی‌برد. می‌دانم خواب‌ش می‌آید.
می‌روم بغل‌ش می‌کنم. محکم همه خودش را به همه من می‌چسباند و دو تا دست‌هاش را می‌اندازد روی شانه‌های من.
خسته‌تر از آنی است که مثل همیشه تند بچرخه به طرف بیرون، وقتی بغل‌ش می‌کنم.
همان‌طور می‌ماند. خودش در من و دست‌هاش آویزان‌شده از شانه‌های من.
نگاه‌ش که می‌کنم، چشم‌هاش باز باز است.
روی تخت می‌نشینم و آرام به عقب و جلو می‌روم و آهنگی را با صدایی از درونی‌ترین نقطه گلوم -جایی زیر جناق سینه- براش زمزمه می‌کنم؛ عین ذکرهای مانترا.
در من تن‌ش کم‌کم حل می‌شود.
سرش را می‌گذارد روی شانه راست‌م.
صورت‌ش به سمت صورت من است. سرم را که آرام بچرخانم، لب‌هام روی صورت‌ش می‌رود.
چشم‌هاش بسته می‌شود. انگار هزار سال است به خواب رفته است.
من جلو و عقب می‌روم و ذکر آهنگین‌م را می‌گویم.
اگر بگویند در این حال بمیر، آرزوی دیگری ندارم.

۱۳۹۰ فروردین ۲۶, جمعه

یک هفته‌ای هست که می‌تواند از حالت خوابیده بنشیند و زور بزند و خودش را بالا بکشد تا بایستد.
اگر هم‌چین موجود کوچولوی کوتاه‌قدی راه بیفتد و برای خودش قدم هم بزند، حتما از خنده خودم را می‌کُشم.

۱۳۹۰ فروردین ۲۵, پنجشنبه

وقتی شیطونی خنده‌دار می‌کند، اسم‌ش می‌شود «شَمبولَک»؛
ترکیب شمبلیله و مارمولک.

۱۳۹۰ فروردین ۲۴, چهارشنبه

بقچه چهل تیکه من

بردیم‌اش عکاسی. یک بچه دیگر دید تقریبا هم‌سن و سال خودش. مادر بچه آوردش نزدیک پیش این شنبلیله خانوم من.
تا بچه را دید شروع کرد به قاه‌قاه خنده. دست بچه را دو دستی گرفته بود و هی می‌خندید. آن بچه احساس غریبگی می‌کرد. خودش را هی عقب می‌کشید و هن‌هن می‌کرد. هر چی آن خودش را بیشتر عقب می‌کشید و وحشت‌زده نگاه می‌کرد، این خنده‌هاش بلندتر می‌شد...
امروز دوست‌م گفت: بیا این هم بچه اجتماعی. حالا هی تو بگو می‌خوام دور و بر بچه‌م شلوغ باشد که اجتماعی بشود.
بعد گفت این بچه بی‌نظیره. اصلا بقچه‌ی هوش و شعور و فهم و آگاهی است. اصلا برای خودش یک‌پارچه آدم باشخصیت است.
ماجرای شکستن در را به‌ش گفته بودم. امروز می‌گفت با این شخصیتی که از بچه‌ت سراغ دارم، به نظرم داشته است همان موقع دنبال کلید می‌گشته بیاید در را برای تو باز کند، ولی احتمالا فقط قدش به قفل در نمی‌رسیده و هاج و واج مانده بوده که مامان من دارد چی کار می‌کنه از پشت در.

۱۳۹۰ فروردین ۲۳, سه‌شنبه

خانوم و آقای آشنا پسر دوم‌شان سه ماه قبل دنیا آمده است. می‌رویم دیدن‌ش. پسرک ناز و زیبا و دوست‌داشتنی و خنده‌رویی است.
دخترک را بغل می‌کنم تا نزدیک پسرک باشد و مثل هر وقت دیگری که بچه کوچک می‌بیند، شاد بشود و  ابراز احساسات کند.
اما دخترک همه حواس‌ش به خانوم آشناست که بین همه حاضران با لباس‌های خاکستری و مشکی و سورمه‎‌ای، ژاکت قرمز پوشیده است.
می‌گویم دخترک انگار به مادر بچه بیشتر از خود بچه علاقه‌مند است.
خانوم آشنا با خنده و با صدای بلند می‌گوید: آخه می‌دونه من پسر دارم! حواس‌ش خوب جَمعه!
آخر منی که در حد امکان، لباس‌های سفید و سبز و زرد تن دخترک می‌کنم، چی بگویم به این خانوم؟

۱۳۹۰ فروردین ۲۲, دوشنبه

می‌پرسد دوست دارم وقت‌هایی را که شیرش می‌دهم؟
می‌گویم که دوست دارم.
می‌گوید که او دوست نداشته است.
می‌گوید که دوست داشته هرچه زودتر بچه‌هاش را از شیر بگیرد. برای اینکه احساس حیوانی به‌ش دست می‌داده است. احساس می‌کرده مثلا خودش گاو است و بچه مثلا گوساله.
می‌پرسد من چه حسی دارم؟
می‌گویم خب؛ اغلب وقت‌هایی که شیرش می‌دهم انگار که در لحظه مک زدن یک برق فشار قوی به من وصل می‌کنند و با همان فشار، آرامش به درون من روانه می‌کنند.
لبخند مبهمی می‌زند. می‌فهمم که سر در نمی‌‌‌آورد من چه می‌گویم.
لبخند مبهمی می‌زنم. سردرنمی‌آوردم که چه می‌گوید.

پایان مکالمه. نقطه.   

۱۳۹۰ فروردین ۲۱, یکشنبه

ایستاده تمام‌قد

امروز جلو یک میز کوتاه را گرفت، خودش بلند شد، روی پاش ایستاد و مشغول بازی با خرت‌وپرت‌های روی میز شد.
یعنی همه بچه‌های دنیا این‌قدر شگفت‌انگیزند؟

۱۳۹۰ فروردین ۱۹, جمعه

زاویه دید

می‌گذارم‌ش روی تخت که عوض‌ش کنم. یک لحظه پارچه زیرش را که روی یک زیرانداز پلاستیکی‌مانند است، برمی‌دارم که بگذارم کنار و پارچه تمیزی به جاش زیرش بیندازم.
سر برمی‌گردانم و می‌بینم که آرام است و لبخند عمیقی به لب‌ش است و آرامش عین یک سطح دریای بی‌موج جنوب تمام صورت‌ش را گرفته است و همان‌طوری به من خیره شده است.
بعد با واقعیت عظمایی روبرو می‌شوم و با صدای فیش‌فیش مبهمی می‌فهمم که دست‌هام روی تخت خیس شده‌اند.
بله! پتوی روتختی‌مان خیس‌ِخیس شده است.
می‌آیم بگویم واااااای که دوباره چشم‌م به لبخند و چشم‌خند و آرامش بی‌نظیر اجزای صورت‌ش می‌افتد. حتی با خودم فکر می‌کنم چشم‌هاش برقی از شیطنت هم می‌زند.
خنده‌م می‌گیرد و بلند قاه‌قاه می‌زنم و ازش تشکر بلندبالایی هم می‌کنم.
با خنده من لبخند او هم صدادار می‌شود و با هم از چنین رویداد فوق العاده‌ای  ذوق می‌کنیم!

پتو را می‌گذارم کنار که بشورم‌ش.

۱۳۹۰ فروردین ۱۶, سه‌شنبه

امروز اتفاق افتاد

تک‌زنگ می‌زند که یک لحظه بروم بیرون و چیزی را که جا گذاشته است، براش ببرم.
باران تندی می‌آید. می‌پرم بیرون. یک بوس هم برایش می‌فرستم و می‌دوم که بروم توی خانه.
در بسته است.
دستگیره را می‌چرخانم.
تکان نمی‌خورد.
شنبلیله پشت در نشسته است و دارد بازی می‌کند.
دوباره دستگیره را می‌چرخانم؛ به راست، به چپ.
در باز نمی‌شود.
نفس‌م حبس می‌شود.
در را فشار می‌دهم.
انگار که قفل شده است.
من این ور درم.
بچه‌م آن ور در است.
فشار می‌آورم و باز هم فشار.
در تکان نمی‌خورد.
بچه‌م آن ور در است.
با همه قدرتی که دارم با تن‌م می‌کوبم به در.
آن‌قدر می‌کوبم و می‌کوبم تا در باز می‌شود؛
چارچوب چوبی در می‌شکند و تکه‌تکه‌ش می‌ریزد روی زمین.
قفل و پایه قفل هم از جاشان درمی‌آیند و با پیچ‌های بزرگ‌شان می‌افتند روی زمین.
می‌پرم تو و گنجشک‌م را بغل می‌کنم. محکم به خودم فشارش می‌دهم. صدای تالاپ تالاپ قلب‌م را می‌شنوم.
*
آرام که می‌شوم، باور نمی‌کنم من این کار را کرده باشم.
من؟ یک آدم ریقوی بی‌زور زدم در خانه را شکستم؟
هرچقدر سعی می کنم به یاد بیاورم که توی آن لحظات چه اتفاقی افتاد، نمی‌توانم.
فقط یادم می‌آید هی فکر می‌کردم من این ور در هستم و بچه‌م اون ور در.
فقط یادم می‌آید تن‌م را می‌کوبیدم به دری که فاصله انداخته بود بین منی که ابن ورش بودم و او که آن ورش بود.

زورم مثل یک اژده‌ها زیاد شده بود؛ در که هیچی، هر چیز دیگری هم که بود انگار داغان‌اش می‌کردم.
*
این من بودم؟
این کی بود؟
من بودم که در را شکستم؟

۱۳۹۰ فروردین ۱۰, چهارشنبه

چشم‌هایش

روی تخت می‌نشینم و زانوهام را می‌آورم بالا. می‌گذارم‌ش روی زانوها. نگاه‌م می‌کند. مستقیم توی چشم‌هام زل می‌زند. مستقیم توی چشم‌هاش زل می‌زنم.
چشم‌هاش ستاره دارد؛ مژه‌هاش شعاع نور ستاره‌اند.
مستقیم به چشم‌های من نگاه می‌کند؛ مستقیم. چشم‌هاش را نمی‌چرخاند. پشت این چشم‌ها... آخ پشت این چشم‌ها...
چه‌قدر از من قوی‌تر است؛ چه‌قدر زور روح‌ش از من بیش‌تر است.
تاب نگاه مستقیم‌ش را ندارم؛ شعاع نور چشم‌م را می‌زند.
تو کی هستی بچه؟
چشم‌هاش را به گوشه می‌چرخاند، گردن‌ش را خم می‌کند و می‌خندد.
نجات پیدا می‌کنم.

۱۳۹۰ فروردین ۷, یکشنبه

مدهوش‌م

وقتی روی زمین نشسته و دارد با خرده‌ریزهای اطراف‌ش بازی می‌کند و من سرم را می‌گذارم روی پاهاش. او هم هر دو دست‌ش را می‌گذارد روی سر من، عین جادستگیره‌ای.
بعد سرم را بلند می‌کنم که جیغ-خنده‌م را تحویل‌ش بدهم و دست‌ چاقالوهاش را ماچ کنم که می‌بینم لبخند می‌زند به من؛ عمیق، عمیق، عمیق.

۱۳۹۰ فروردین ۵, جمعه

اگر چیزی را نتواند با دست‌هاش بگیرد، تلاش می‌کند پاهاش را به آن برساند و با پاش آن چیز را به دست‌ش نزدیک کند.
از پاهاش هم خیلی خوب استفاده می‌کند. پاها هم به اندازه دست‌ها قابلیت و انعطاف‌پذیری دارند. اگر آموزش هدف‌مند به بچه داده نشود، به نظرم اصلا می‌تواند کلا از پاها به جای دست‌ها استفاده کند.








۱۳۹۰ فروردین ۳, چهارشنبه

بحری‌ست بحر عشق که هیچ‌ش کناره نیست

یکی منو نجات بدهد؛ گیج و منگ‌م.
اصلا کی این‌همه بزرگ شد که نفهمیدم؟!
کی یاد گرفت به طرف کنترل تلویزیون و قمقه قرمز و بند صورتی کفش‌ش و روزنامه و کاغذها و کتاب‌های من شیرجه بزند؟
کی یاد گرفت دست‌های منو بگیرد و انگشت‌هام را بکند توی دهن‌ش و مک بزند؟
کی یاد گرفت دست‌های بی‌هوای منو توی هوا بقاپد و سرش را بمالد روی آن؟
کی یاد گرفت توی بغل‌م هی وول بخورد تا خوب خودش را جا کند و اندازه بغل من بشود؟
کی یاد گرفت دیگر نگذارد غذا توی دهن‌ش بگذارم، آن را از من بگیرد و خودش با تلاش خستگی‌ناپذیر راه قاشق را به دهان‌ش پیدا کند؟
کی یاد گرفت تا شیر می‌خورد، زود بچرخد و روی شکم بلند شود و خودش آروغ بزند؟
کی یاد گرفت به حرف‌های من و مرد با دقت گوش بدهد و حتی گاهی به حرف‌های ما بخندد؟
کی یاد گرفت نگاه‌های عمیق بکند، وقتی حواس‌مان به‌ش نیست و آن‌قدر نگاه‌کردن را ادامه بدهد که سر برگردانیم و وقتی خیال‌ش راحت شد، دوباره مشغول کارش بشود؟
کی یاد گرفت شب‌ها دیگر بدون شیر و لالایی و تکان‌تکان خواب‌ش ببرد؟
اصلا کی یاد گرفت یک عضو واقعی و حقیقی خانواده ما بشود و برای خودش هویتی کاملا مستقل پیدا کند؟
کی؟
چهطور متوجه نشدم؟
دخترجون!
تا همین هفت ماه پیش هنوز توی دل من بودی آخر!
کی دل من این طور رفت؟
کی توی تمام سلول‌هام صدای خنده‌های تو و طعم نگاه‌ مهربان چشم‌های زیبای تو حک شد که اصلا خبردار هم نشدم حتی؟
من کجام؟ تو کجایی؟
من کی‌م؟ همان آدم هفت ماه پیش‌م یعنی؟
یعنی ممکن است با این‌همه عشقی که به جان‌م روان شده است، همان آدم سابق باشم؟!
یکی منو نجات بدهد؛ من گیج‌م، من منگ‌م...