۱۳۸۹ آبان ۱۵, شنبه

در دوماه و ده روزگی اتفاق افتاد

امروز آن‌قدر حرف زد و حرف زد و حرف زد که من را انگشت به‌دهان گذاشت.

امروز چه من بودم پیش‌ش و چه نبودم، داشت با اصواتی که بیش از یک بخش دارند، بی‌وقفه حرف می‌زد. انگار داشت داستان بلندی را هی تعریف می‌کرد که کلی هم وسط تعریف‌کردن‌ش احساساتی می‌شد. من هم باهاش همراهی می‌کردم و ازش می‌خواستم ماجرا را با جزئیات بیشتری بگوید و او هم با هیجان تمام، زیر و بم کردن صدایش، بلند و کوتاه کردن‌ش و طولانی‌کردن و خنده‌ها و اخم‌هاش داستان‌ش را می‌گفت.

این مدل ارتباط‌ برقرار کردن را یک ماهی هست که یاد گرفته‌است. اما مساله این بود که امروز برای اولین بار دیگر صرفا از گریه یا خنده و نق و غر برای ارتباط با اطراف‌ش استفاده نکرد. در واقع امروز این ابزارها را به کلی کنار گذاشت و تلاش کرد احساس‌ها و خواسته‌هاش را با مجموعه‌ای از اصوات به‌هم‌متصل و پیوسته بیان کند.

من را می‌گویی؟ من چه حسی داشتم؟
یا داشتم همه جاش را بوس‌باران می‌کردم؛ از کف پا تا ساق‌ها تا زانوها تا پشت پا تا ران‌ها و یا داشتم از خوشی به سر و صورت خودم می‌زدم و از زور هیجان و خنده و لذت و خوش‌بختی از نفس می‌افتادم...

۱۳۸۹ آبان ۱۴, جمعه

زبان‌آموزی

برای این دخترک دوماهه آواز می‌خوانم و چقدر تلاش می‌کند که با من همراهی کند! تا حدی لب‌هاش را مثل لب‌های من تکان بدهد و یا صداهایی تا حد امکانات موجودش، شبیه اصوات من از خودش دربیاورد. امروز با مرد، دوتایی، آوازی را با هم می‌خواندیم؛ درحالی‌که هر دو زل زده بودیم توی چشم‌های دخترک. از ذوق داشت پس می‌افتاد! به دهن جفت ما نگاه می‌کرد و هی صداهای ما را سعی می‌کرد تکرار کند و خنده‌های بلند می‌کرد؛ انگار که می‌فهمید ما هر دو خوشحال‌یم و انگار که از خوشحالی ما خوش و خرم بود.

زیباست این روزها و لحظه‌ها... این روزها که برای حرف‌زدن با ما، همه اعضای بدن‌ش را به یاری می‌گیرد. این روزها که اصوات تولیدی‌ش دیگر تک‌حرفی نیستند. این روزها که انگار بیشتر واضح می‌شود که هی می‌خواهد چیزی را بگوید و می‌فهمد که ما زبان‌ش را نمی‌فهمیم.

ای کاش به جای آن‌که او زبان ما را یاد می‌گرفت، ما زبان او را یاد می‌گرفتیم.

۱۳۸۹ آبان ۸, شنبه

درد

نمی دانم خوب است آدم‌ها دوماهگی زندگی‌شان را به یاد نمی‌آورند یا نه. مثلا اگر دخترک این روز را روزگاری به خاطر می‌آورد، چه‌قدر ممکن بود اذیت بشود. امروز که واکسن‌ش را زدیم ، سخت‌ترین گریه دوماهه زندگی‌ش را کرد. همه صورت‌ش از اشک خیس شد.

نیمه‌های شب، یک‌باره با جیغ از خواب بیدار شد. هرکاری کردم آرام نشد. حتی شیر هم اصلا نمی‌خواست و این مهم‌ترین اسلحه من برای آرام‌کردن‌ش هم بلااستفاده ماند. سریع لباس پوشیدیم و بردیم‌ش بیمارستان. خیلی درد می‌کشید و از شدت گریه به هق‌هق افتاده بود.

بعد از یک ربع احساس کردم دیگر نمی‌توانم اشک‌هاش را تحمل کنم. به التماس افتادم که تو رو خدا گریه نکن. هرچه‌قدر محبت می‌توانستم توی دست‌هام ریختم و به خودم بیشتر فشارش دادم. اما آرام نمی‌شد و من دیگر حال خودم را نمی‌فهمیدم. احساس می‌کردم جان‌م ذره‌ذره با هر هق این دخترک دارد از سلول‌های تن‌م خارج می‌شود. چشم‌هام سیاهی می‌رفت و اشک‌هام سرازیر شده بود. 
اصلا مساله در اختیار من نبود. کم‌کم از زمان و مکان منفک می‌شدم و در درد بچه غرق می‌شدم و دردش آب‌م می‌کرد.

وقتی به‌ش مسکن دادند و توی بغل‌م خوابش برد، فکر کردم کسانی که بچه‌هاشان سرطان می‌گیرند یا هر بیماری صعب‌العلاج دیگری، چه‌طور به زندگی ادامه می‌دهند؟

بعد از درد و رنج یک بچه، اصلا عالم هستی چطور می‌تواند هم‌چنان وجود داشته باشد؟

۱۳۸۹ آبان ۶, پنجشنبه

واکسن

مامان‌‌م خواب دیده است که من دارم قورمه‌سبزی می‌پزم و توش بادمجان هم انداخته‌ام و می‌گویم خواستم ببینم مزه‌ش چه جوری می‌شود. صبح که از خواب بیدار می‌شود می‌گوید توی خواب داشتم به‌ت می‌گفتم تو که همیشه دل‌ت می‌خواهد هر روز یک چیز جدید تجربه کنی. خواهرک می‌گوید از این دختر هیچ‌چیز بعید نیست که. از این آدم ماجراجویی که دل‌ش هر روز می‌خواهد زندگی‌ش تغییر کند و دنبال یک چیز دیگر است که عجیب نیست.
واقعا من را می‌گویند؟
من ماجراجو هستم؟ من هر روز می‌خواهم یک چیز جدید تجربه کنم؟ 
چند وقت است دیگر خودم را این‌طوری نمی‌شناسم؟ از کِی این تصور توی ذهن مامان و خواهرک نقش بسته و هنوز هم پاک نشده است؟ چه خودم را این‌طوری نمی‌شناسم.
اما چه خوشحال‌م از این تصویر ذهنی‌شان از من.

پ.ن. دخترک را امروز می‌خواهم ببرم برای واکسن. خونده‌م که تا دو سه روز بعدش بچه بی‌قرار است و احتمالا تب دارد و درد می‌کشد. مضطرب‌م که خیلی اذیت بشود؛ با اینکه می‌دانم چنین روزی را به خاطر نخواهد آورد حتی اگر خیلی هم دردش بیاید ولی طاقت درد کشیدن‌ش را ندارم. 
و می‌دانم حتی اگر این روز خاص و دردش به خاطرش نماند، این درد یک جایی، گوشه‌ای از ذهن‌ش اثر خودش را می‌گذارد.

۱۳۸۹ آبان ۵, چهارشنبه

کی بچه شروع به حرف زدن می‌کند؟

من سردرنمی‌آورم چرا بچه آدمی‌زاد باید از پنج و شش ماهگی بتواند حرف بزند؟ اصلا کی هم‌چین قراری گذاشته است و هم‌چین قراردادی را در طول میلیون‌ها سال زندگی بشر نوشته است؟

این دخترک خیلی تلاش می‌کند که حرف بزند. نمی‌توانم توضیح بدهم چقدر زور می‌زند که حرف بزند. نمی‌تواند؛ و آن‌قدر دست و پاهاش را تکان می‌دهد گاهی، که دیگر از نفس می‌افتد. هی به‌ش می‌گویم: بگو... بگو... آخر تو چقدر حرف توی دل‌ت داری... بگو دخترک‌م...

هی زور می‌زند و صدا درمی‌آورد اما انگار که جلو حرف‌زدن‌ش را می‌گیرند. و همیشه بعد از هر تلاش، من با تعجب و عصبانیت می‌گویم آخر چرا جلوت را می‌گیرند که حرف نزنی؟ چرا نمی‌گذارند حرف بزنی؟ و وقتی می‌گویم "نمی‌گذارند" خودم هم دقیقا نمی‌دانم منظورم چه کسانی است. فقط می‌دانم یک جبری این وسط نمی‌گذارد این دخترک حرف بزند. جلوش را می‌گیرند و حرف‌هایش را در مجموعه‌ای از اصوات و تکان‌های شدید دست و پا محدود می‌کنند.

مرد که از روز اول می‌گفت این بچه می‌خواهد حرف بزند.... هی می‌گفت مطمئن است که مادر عیسی هم همچین حرکاتی ازعیسی می‌دیده است و ادعا می‌کرده است بچه‌اش دارد توی گهواره حرف می‌زند!

خواهرک امروز می‌گوید آخر اگر او به حرف بیفتد الان که خیلی چیزها را می‌گوید که نباید بگوید! می‌گوید جلوش را می‌گیرند که حرف بزند...بعد می‌گوید از روز اولی که فهمیده من باردارم، می‌دانسته است که این بچه روح بزرگی  دارد. گفت که همیشه فکر می‌کرده است این بچه ربطی به من و خودش دارد و حدس می‌زند که روح‌ش از من هم متکامل‌تر باشد و اصلا روح حمایت‌گر و رهبر من باشد...

گفت عکس‌هایی که ازش دیده است (آخرین عکس‌ها را تقریبا تا یک‌ونیم ماهگی‌ش فرستاده بودم) به نظرش رسیده است این بچه چه زود رشد کرده است صورت‌اش و مثل آدم‌های بالغ شده است. گفت که به نظرش چشم‌های دخترک درشت و عجیب شده‌اند. گفت که عمه‌اش هی به عکس‌هاش نگاه می‌کرده و هی می‌گفته این بچه یه چیزی دارد. اما چی؟ چی؟ نمی‌دانم. گفت که بهش گفته است این بچه روح بزرگی دارد و او هم گفته: آره.... دقیقا همین است. همین است...

گفتم که چشم‌هاش تیله‌ای شده‌اند و دیروز خانمی که آمد رد شد گفت که این دخترک چشم‌های بسیار زیبایی دارد...


۱۳۸۹ آبان ۴, سه‌شنبه

سیلی که بیاید و ویران کند جان‌م را

بلندش می‌کنم که آروغ بزند روی شانه‌م. هی سرش را روی شانه‌م بالا و پایین می‌کند تا بهترین و راحت‌ترین نقطه را پیدا کند. بعد بلافاصله به خواب عمیقی فرو می‌کند؛ اصلا انگار که از روز ازل شانه زن را آفریده‌اند تا بچه‌ها روی‌ش به خواب‌های عمیق فرو بروند و زیبا بشوند و خواستنی بشوند و بوسیدنی و خورندنی. و زن یک‌باره معنای ناب آرامش مثل سیل از روی شانه‌های‌ش روان بشود به همه جان‌ش...

۱۳۸۹ آبان ۳, دوشنبه

چرا بچه‌دار شدم

موهای‌ش و ابروهاش دارند کم‌کم از سیاه انگار که به قهوه‌ای متمایل می‌شوند. چند روزی است دارد دست‌های خودش را می‌شناسد و انگار که چشم‌هاش هم دارند فواصل نزدیک را تشخیص می‌دهند. هی دست‌هایش را می‌آورد جلو چشم‌هاش و از بس نزدیک می‌کند که چشم‌هاش چپ می‌شود! بعد دوباره دور می‌کند و نزدیک می‌کند و هی این بازی را با خودش تکرار می‌کند.
چهره‌اش که خیلی خیلی شبیه مرد بوده است دارد کمی تغییر می‌کند.
انگیزه من برای بچه‌دار شدن با خیلی از آدم‌ها فرق داشت. من هیچ‌وقت از این آدم‌های عاشق بچه محسوب نمی‌شدم. در همه زندگی‌م اغراق نیست اگر بگویم نوزادی را هیچ‌وقت بغل نکرده بودم. من بچه می‌خواستم؛ چون می‌خواستم مرد را امتداد بدهم. من می‌ترسیدم از اینکه روزی مرد را به هر دلیلی از دست بدهم. من آن مرد را آن‌قدر دوست داشتم که دل‌م می‌خواست کلی آدم دیگر از روی‌ش تکثیر کنم و همه‌شان را داشته باشم. می‌خواستم مرد را تا انتهای زندگی‌م امتداد بدهم؛ بچه‌دار شدم و بچه‌م مثل سیبی بود که از وسط با مرد نصف شده بود. حالا که دو ماهه شده است دارد این چهره کم‌کم تغییر می‌کند و احساس من هم به همراه چهره او.
من دیگر بدون این موجود نمی‌توانم زندگی کنم. من از مرد خیلی وقت‌ها جدا هستم. جدا می‌خوابم. جدا بیرون می‌روم. جدا غذا می‌خورم. جدا با بچه حرف می‌زنم و جدا فکر می‌کنم.
انگار که بچه مانده است و مرد رفته است. 

۱۳۸۹ آبان ۲, یکشنبه

تنهایی

یک روزی منو می‌گذاری و می‌روی دختر جون.
از من که دیگر به پدر و مادرت فداکارتر نمی‌شوی.
من هم گذاشتم‌شان و رفتم.
تو هم می‌گذاری و می‌روی.
و 
زندگی همین است.

پ.ن. فقط ای کاش که یادم بماند.

۱۳۸۹ مهر ۳۰, جمعه

در پنجاه‌وهشت روزگی اتفاق افتاد

امشب کلی مهمان داشتیم و این دخترک آرام و ساکت توی بغل ما نشسته بود و آدم های جدید را نظاره می‌کرد.
شب که رفتند، شروع کردم باهاش به حرف زدن. گفتم امروز دکتر رفتم و هی کار کردم و وقت نکردم با تو حرف بزنم. هی حرف زدم و حرف زدم و کم‌کم ساعت دوازده شبی شروع کرد به همه حرف‌های من به جواب دادن. با آق...ق...قا.... با خنده‌های بلند و با تکان‌دادن دست‌هاش و آق...ق...قاهاش دیوانه‌ام کرد این دخترک.
شب احساس کردم که خوشبخت‌م و زندگی ارزش این همه درد و رنج را دارد!

۱۳۸۹ مهر ۲۹, پنجشنبه

آدم نرمالی که این دخترک شده است

دیشب دخترک یازده‌ونیم خوابیده است و اولین بار برای شیر پنج‌ونیم بیدار شده است. این رکورد شش‌ساعت خواب مرتب قبل از اینکه حتی دو ماهه بشود، برای من خیلی امیدوارکننده است. البته شش ساعت به‌ندرت اتفاق می‌افتذ اما تقریبا حدود ده روزی هست که اولین بیدارشدن‌ش برای شیرِ شبانه، بین چهار تا شش ساعت است.
چه زود این آدمیزاده دارد روی روال می‌افتد؛ زودتر از آنچه تصورش می‌رفت. دیروز داشتم برای دوست ژاپنی‌م تعریف می‌کردم روز زایمان چطور گذشت. احساس می‌کردم دارم از خاطرات هزار سال پیش حرف می‌زنم. بس که توی این کمتر از دو ماه زندگی‌م زیر و رو شده است.

کافی است ببرم‌ش بیرون و توی کالسکه بنشانم‌ش و از لای جاهای جدید و آدم‌های جدید رد بشوم. توجه همه اطرافیان را جلب می‌کند؛ بس که با اندازه کوچولوش با کنجکاوی و لذت و آرامش و لبخندی محو بر لب، دارد اطراف‌ش را برانداز می‌کند.
وقتی می‌روم بیرون، دل‌م برای‌ش تنگ می‌شود! وقتی خواب است، دل‌م برای‌ش تنگ می‌شود!
زندگی منِ بیزی، بیشتر از آنی است که تصور می‌کنم تغییر کرده است.
دیگر به دانشگاه و پذیرشی که فعلا یک سال عقب انداختم‌ش، فکر هم نمی کنم یا به کار یا به آرزوهام.

یک خنده ای که صبح‌های کله‌ی‌سحر هنوز چشم‌هاش را باز نکرده، تحویل من می‌دهد، را به دنیا نمی‌دهم. لذت‌ش آن‌قدر ناب و دست‌نیاتنی و یگانه است که با چیزهای دیگری که تجربه کرده‌م تا حالا، قابل‌ِمقایسه هم نیست؛ چه برسد به جای‌گزینی.

۱۳۸۹ مهر ۲۵, یکشنبه

سایه

این روزها با مامان می‌رویم خرید سوغاتی. برخلاف گذشته اصلا تحریک نمی‌شوم که برای خودم خرید کنم. هیچ‌چیز منو وسوسه نمی‌کند که پوشیده بشود. چند وقت است دیگر برای خودم چیزی نخریدم راستی؟ حالا چرا دیگر تمایلی به خریدن ندارم؟ شاید چون تن‌م سایز سابق نیست و نمی‌دانم تا کی وضع به همین منوال خواهد بود. الان هیچ‌کدام از لباس‌های گذشته‌م تن‌م نمی‌رود و با کمبود لباس مواجه‌ام ولی دوست هم ندارم لباس جدید بخرم.
ولی مطمئن نیستم همه دلیل‌ش این باشد. انگار که یادم رفته است چه‌قدر از خرید کردن برای خودم لذت می‌بردم. چه‌قدر گاه‌وبی‌گاه به خودم جایزه می‌دادم وقتی یک کاری را به سرانجام رسانده بودم. 
کم‌کم یادم می‌افتد بچه که به دنیا آمد هیچ‌کس برای خودم کادویی نخرید. هیچ‌کس نگفت چه کار بزرگی کردم که بچه را به دنیا آوردم. چه رنجی کشیدم توی آن لحظات زایمان و درد بی‌پایان دوازده ساعته‌ش که با دو بار تزریق اپیدورال هم آرام نمی‌گرفت. کسی فکر نکرد کار بزرگ را من کرده‌م. همه به بچه توجه کردند و همه، کسی که بچه را به دنیا آورده بود ندیدند...
چه‌قدر انگار که آدم زیر سایه سنگین بچه گم می‌شود و چه‌قدر که آدم‌ها فراموش‌کارند.

۱۳۸۹ مهر ۲۴, شنبه

عاشقی در من غزل‌خوان می‌شود

امروز احساس کردم که این دخترک دارد بوس را می‌فهمد. وقتی سرم را نزدیک صورت‌ش می‌کنم که ببوسم‌ش خوشحال می‌شود، ذوق می‌کند و به من می‌خندد.
گاهی اون‌قدر انگار عاشق‌ش هستم که اشک‌هام سرازیر می‌شود از شدت هیجان و خوشی!
دارد کم‌کم صورت‌ش شکل می‌گیرد و حرکات‌ش بیشتر شبیه یک آدم می‌شود. خواب شب‌ش مرتب‌تر از گذشته است و حدود چهار ساعت طول می‌کشد تا برای اولین شیرخوردن در طول شب بیدار بشود. هرچند که دفعات بعدی گاهی ساعت‌به‌ساعت و گاهی هر دو تا سه ساعت یک بار است.

دیروز داشت شیر می‌خورد و سینه را هی آرام و آرام مک می‌زد و چشم‌هاش براق‌ترین چیز دنیا بود و صورت‌ش لطیف‌ترین لمس‌کردنی عالم و مژه‌هاش هوش‌برترین چیزی که ممکن بود باهاش روبرو بشوم.
داشتم به یک شعر گوش می‌دادم که:
عاشقی در من غزل‌خوان می‌شود / کوچه‌های دل چراغان می‌شود
اشک می‌ریختم و نمی‌فهمیدم این خوش‌بختی را چطور باید تاب بیاورم...

۱۳۸۹ مهر ۲۰, سه‌شنبه

در چهل‌وهفت روزگی اتفاق افتاد

امروز اولین روزی است که متناوب و وقتی به‌ش لبخند می‌زنم، او هم می‌خندد و گاهی خنده‌ش صدادار هم هست.
یکی بیاید منو از این وسط جمع کند؛ وقتی دارم از خنده‌هاش بی‌هوش می‌شوم!

۱۳۸۹ مهر ۱۸, یکشنبه

احسن‌الحال

وقتی شیر خورده است و سرش را روی شانه‌م گذاشته‌م تا آروغ بزند و راحت بشود، سرش را هی روی شانه این ور و آن ور می‌کند تا بهترین جا را پیدا کند.
 پیدا که کرد، روی شانه‌م خواب‌ش می‌برد و من می‌شوم خوشبخت‌ترین آدم دنیا.

۱۳۸۹ مهر ۱۵, پنجشنبه

محبت

وسط روز از سرِکارش زنگ می‌زند.
می‌گوید خیلی وقت‌ها سرکار دل‌ش برای‌م تنگ می‌شود و دوست دارد صدای‌م را بشنود.
شب که می‌آید خانه، دم در با دخترک حاضر و آماده‌ایم که بوس بدهیم و بوس بگیریم.
می‌خندیم و آرام بوس‌هامان را رد و بدل می‌کنیم. تن‌‌ش گرم است و تن من مثل عصا نیست انگار.

وقتی می‌خوابد، توی آینه خودم را نگاه می‌کنم.
زیر چشم‌هام انگار که گود نیستند.

کنجکاو

سرش را پرت می‌کند به طرف عقب. دهان‌ش را باز می‌کند. چشم‌هاش را تا اندازه‌ای که برای‌ش امکان دارد گرد می‌کند؛ طوری‌که مژه‌هاش می‌خورد به ابروهاش و سفیدی چشم‌هاش زیر پلک بالا معلوم می‌شود. بعد کله‌ش را با شدت و تند و تند به راست و چپ می‌چرخاند و پاهاش را هی تکان‌تکان می‌دهد و انگار که هر لحظه درصدد این است خودش را به پایین پرتاب کند.

این وصف‌حال این دخترک چهل‌وچند روزه‌ی من است؛ وقتی توی بغل من دارد از یک مکان جدید رد می‌شود!

۱۳۸۹ مهر ۱۴, چهارشنبه

بی‌مرام

آدمی‌زاد خیلی بی‌گناه است.
خیلی بی‌دفاع است.
به چهره معصوم بچه نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم همه آدم‌های روی زمین -خوب‌ترین‌ها و بدترین‌ها- روزی این شکلی بوده‌اند.
چطور اساس دنیا بر درد و رنج گذاشته است؟
چطور حوادث دنیا به این سمت می‌رود که هم‌چین موجودات بی‌گناه و بی‌دفاعی این‌قدر رنج بکشند؟ این‌قدر بار بکشند؟ این‌قدر دردشان بیاید؟
ناراحت می‌شوم وقتی فکر می‌کنم بچه من هم یکی از میلیاردها میلیارد از همان آدمی‌زادهای دردمند است که کلکسیونی از رنج‌ها و محنت‌ها در زندگی انتظارش را می‌کشد... 

۱۳۸۹ مهر ۱۳, سه‌شنبه

اَبَرآدم

فقط فرزند چهل‌روزه‌ی آدمی‌زاد می‌تواند هم‌زمان سه عمل مهم و اساسی زندگی‌ش را انجام بدهد؛ هم شیر بمکد، هم سکسکه کند و هم شکم‌ش را تخلیه کند!

۱۳۸۹ مهر ۱۲, دوشنبه

توجه

برای بار سوم می‌گوید چرا درست‌و‌حسابی غذا نمی‌خورم؟ چرا شیر و آب‌میوه نمی‌خورم؟ چرا این‌قدر زیر چشم‌هام گود افتاده است و سیاه شده است؟
بار اول گفتم: فقط که غذا نیست؛ محبت خون‌م کم شده است. بار دوم فقط نگاه‌ش کردم و بار سوم بغض‌م گرفت.

۱۳۸۹ مهر ۱۱, یکشنبه

درد

دخترک‌م وقتی درد دارد و دل‌ش پیچ می‌خورد، اول از همه گریه سر نمی‌دهد.
امروز کمی به فرایند ماجرا دقیق شدم.
اول از درد لب‌هاش را به هم فشار می‌دهد. بعد کمی صورت‌ش قرمز می‌شود و چشم‌هاش را به هم فشار می‌دهد. 
بعد صدای هن‌هن از ته دل و با فشاری ازش درمی‌آید و لب‌هاش به طرف پایین کشیده می‌شود.
اگر در این فاصله درد آرام گرفت که هیچ؛ 
اگر که نگرفت، بعد گریه را سر می‌دهد.

آن‌قدر تحت‌تاثیر قرار گرفتم، وقتی دیدم با درد این‌طوری برخورد می‌کند!

۱۳۸۹ مهر ۱۰, شنبه

اولین تناقض فلسفی زندگی

امروز برای اولین بار پستونک را امتحان کردم.
تا به حال دوست نداشتم اصلا پستونک یا هرچیز شبیه به این را به بچه بدهم.
توی این چند روز اخیر دیدم که حتی وقتی کاملا هم سیر است و تازه شیر خورده است، باز هم دنبال مک‌زدن است.
وقتی بی‌قرار می‌شود و سینه را به‌ش می‌دهم، باز هم چند تا مک می‌زند، سینه را می‌ندازد بیرون و دوباره داد و فریاد راه می‌اندازد.

احساس کردم از رفتن شیر توی دهان‌ش عصبانی می‌شود؛ در حالی‌که در همان حال باز هم دنبال سینه می‌گردد.
فکر کردم در این مواقع او تنها نیاز به مک‌زدن دارد؛ بدون اینکه نیازی به شیر درون سینه -که تنها ابزار مک‌زدن‌ش است- داشته باشد. برای همین بچه دچار تناقض وجودی با سینه می‌شود. در عین حال که مک‌ش را می‌خواهد، اما شیرش را نمی‌خواهد و نمی‌داند چطور باید با این پدیده برخورد کند. 
مک‌زدن غیر از سیر کردن بچه -به‌واسطه جریان پیدا کردن شیر- کارکردهای دیگری هم دارد؛ که مهم‌ترین‌شان آرامش‌بخشیدن است.

راه‌حل این مشکل پیچیده فلسفی، پستونک است که من کشف کردم!

۱۳۸۹ مهر ۹, جمعه

مامان خودخواه

دو شب پیش حدود 12 خواستم بخوابم که یادم افتاد این دخترک را باید عوض‌ش کنم. تازه به خواب خیلی عمیقی فرو رفته بود. اما با خودم فکر کردم حالا کی حوصله دارد نصفه‌شبی وقتی غرق خوب است، این بچه را عوض کند؟
بنابرین عوض‌ش کردم؛ در حالی‌که آن‌قدر جیغ و داد کرد که حد نداشت. یکی از دفعاتی که خودم هم اشکام روان شد از بس که گریه این بچه ملتمسانه بود که "نکنین با من این کار رو... ول کنید منو..."

احساس بدی کردم. به خاطر خودخواهی خودم همچنین آزاری به این بچه رساندم که این قدر ملتمسانه و از ته دل فریاد بکشد...

۱۳۸۹ مهر ۸, پنجشنبه

در من و بی من

تا حالا سه بار بدون دخترک از خانه بیرون رفته‌م. هر بار بین یک ساعت‌ونیم تا دو ساعت طول کشیده است.
حس عجیبی دارم وقتی تنها بیرون‌م. تازه مامان اینجاست و هر سه بار هم شیر از قبل برایش دوشیده بودم. 

اما وقتی بیرون‌م، مضطرب‌م. نگران‌م. نمی‌دانم از چه بابت. ته دل‌م یک‌جوری است. نمی‌توانم به کاری که بیرون از خانه دارم تمرکز کنم. دل‌م می‌خواهد زودتر تمام‌ش کنم و برگردم. انگار که همه‌ش فکر می‌کنم اتفاقی می‌افتد که من باید حضور داشته باشم. 
نمی‌دانم دقیقا چه حسی است. حس‌ش مثل وقتی است که آدم یک چیز مهم را خانه جا گذاشته است و حالا باید زودتر برگردد و آن را هم بردارد. نمی‌دانم دقیقا.
اولین بار که بی‌دخترک رفتم بیرون، هی دست به شکم‌م کشیدم و فکر کردم ای کاش هنوز اون تو بودی و الان با من بودی. هم خیال‌م راحت بود و هم اینکه جایی تنهایت نمی‌گذاشتم... ولی دیگر در درون من نبود و از من جدا شده بود و من انگار بخشی از خودم را که تا چند روز پیش در درون خودم بوده است، هی توی خانه جاش گذاشته‌م و هی نگران خودم‌م.

۱۳۸۹ مهر ۵, دوشنبه

یک روز معمولی

شب خسته‌م. همسرم به چشم‌هام نگاه می‌کند و می‌پرسد که خوبم؟ نمی‌دانم چرا در این یک ماهی که بچه به دنیا آمده است، هر وقت از حال خودم می‌پرسد، بغض‌م می‌گیرد. فقط نگاه‌ش می‌کنم و گلویم می‌سوزد... شاید چون هنوز دل‌خورم که شب‌ها با بچه توی یک اتاق دیگر می‌خوابم و او اصرار نکرده است که در گریه‌های شبانه‌ش شریک من باشد.
آره. می‌دانم که خودم خواستم. می‌دانم که او گاهی با 16 ساعت کار روزانه تنها فرصت نفس‌کشیدنی که دارد، شب‌هاست؛ اما دل‌م می‌خواست می‌گفت من فداکاری‌ت را می‌فهمم که شب‌ها خودت و بچه توی یک اتاق دیگر می‌خوابید به خاطر من. که تو روی زمین می‌خوابی و تخت‌خواب بزرگ را برای من جا می‌گذاری تا خوب بخوابم و خستگی درکنم.

جواب احوال پرسی‌ش را نمی‌توانم بدهم. بچه زیر سینه‌م خواب‌ش برده است. می‌برم‌ش که سرجای‌ش بگذارم، احساس می‌کنم از زور خستگی دیگر نمی‌توانم از جای‌م تکان بخورم. به پشت دراز می‌کشم. تمام عصب‌های پشت‌م از گردن تا پایین تیر می‌کشد. انگار که کمرم گود افتاده است و هر چی می‌کنم انگار که کمرم به زمین نمی‌رسد. تیر می‌کشد و برای چند لحظه خواب‌م می‌برد.

از جا بلند می‌شوم. لباس سفیدش را شسته‌م برای فردا و باید اتوش کنم.  غذاش را هم باید بگذارم. اما نا ندارم.  می روم توی اتاق. هدفون زده است و دارد فیلم می‌بیند. می‌گویم شاید نصفه‌شب که هی بیدار می‌شوم، نتوانم لباس‌ش را اتو کنم. اگر نتوانستم آن پیراهن سفید آستین کوتاه‌ش اتوکشیده آویزان است، آن را بپوشد. می‌گوید جایی که فردا باید کار کند خیلی سرد است... دست‌م را می‌گیرم به گوشه تخت تا بتوانم از جا بلند شوم. هنوز جای بخیه‌ها درد می‌کند و وزن بچه برای‌ من سنگین است و خیلی زود گردن و کمرم را به درد می‌اندازد...

می‌روم توی آشپزخانه. ناهار فردای‌ش را می‌گذارم. یک نوشابه و یک آب سیب هم می‌گذارم. پسته و بادام و فندق و بادام‌زمینی هم. یک سیب و یک موز و یک هلو و چند تا بیسکوئیت هم. لباس هنوز کاملا خیس است. همان‌طور خیس‌خیس اتو می‌کنم و آویزان می‌کنم که تا صبح که خشک می‌شود اتوشده باقی بماند.

می‌روم که بگویم نگران لباس فردای‌ش نباشد. توی تاریکی بغل‌ش را باز می‌کند. نای ایستادن ندارم و حوصله ماچ و بوسه هم نیست. اما یک‌جوری یخ کرده ام که واقعا جز بغل نمی‌تواند گرم‌م کند. می‌گویم که بچه خوابیده است. هم‌چنان بغل‌ش را باز نگه می‌دارد. می‌روم طرف‌ش. محکم فشارم می‌دهد و می‌بوستم. می‌گوید که بیشتر از پروپرانول به قلب‌ش آرامش می‌دهم. خیلی بدن‌ش گرم است و نرم و امن است. می‌گوید می‌فهمد این‌همه کارهایی که می‌کنم را. غذایی که هر روز برای‌ش می‌گذارم. لباس‌های اتوکشیده‌ای که هر روز آماده است. چای تازه‌دم وقتی که از راه می‌رسد و غذاهای گرم و خوشمزه. می‌گوید که می‌فهمد همه را و خیلی از این بایت از من اپریشیئیتد است.

باز بغض‌م می‌گیرد و نمی‌توانم چیزی بگویم. احساس می‌کنم خودم خیلی خسته شده‌م... محکم‌تر فشارم می‌دهد. سینه‌هایم آن‌چنان تیر می‌کشد که اشک توی چشم‌هام از درد پر می شود. می‌گوید که چقدر دل‌ش برایم تنگ شده است و می‌گوید امشب پیش‌ش بمانم. فکرم همه‌ش پیش بچه توی اتاق بغل است که نکند بیدار شود و صدای‌ش را نشنوم. سینه‌هایم پر از شیر است. فشار بغل‌ش خیلی دردم می‌آورد. دست به همه تن‌م می‌کشد و دوباره فشارم می‌دهد. طاقت نمی‌آورم و آه بلندی از درد می‌کشم. 
ول‌م می‌کند و می‌آیم بیرون. باز هم با بغض.
ایمیل ها و اخبار را چک می کنم و می روم که بخوابم...

شب چندباری بیدار می‌شوم که بچه را شیر بدهم. 5.30-6 که بیدار می‌شوم. شیرش می‌دهم و عوض‌ش می‌کنم و می‌خوابانم‌ش. برای صبحانه‌ش املت درست می‌کنم. قهوه برایش می‌گذارم و یک لیوان بزرگ آب پرتقال هم. آن یکی پیراهن را هم اتو می‌کنم. تندتند با پمپ دستی شیرم را می‌دوشم. از سینه سمت راست که کمتر از چپی شیر دارد. اما در طول ده دقیقه حدود 125 میلی‌لیتر می‌دوشم و شیشه پمپ نزدیک به پری است.

بچه را می‌سپارم به مامان و می‌روم دانشگاه که به چند تا خرده‌کاری که لازم است انجام بدهم برای جشن فارغ‌التخصیلی هفته بعدم برسم.
ساعت 9 صبح است.

۱۳۸۹ مهر ۴, یکشنبه

پاهاش

لباس‌هایی که روزهای اول به تن دخترک زار می‌زدند، حالا کاملا اندازه‌ش شده‌اند.
وقتی زمین می‌گذاریم‌ش و نق‌ونال می‌کند که بغل‌ش کنیم، اگرتوجهی نکنیم یا اگر کنارش باشیم و بلندش نکنیم، سعی می‌کند سرش را به طرف بالا بکشد و معمولا در حد دو سانتی موفق می‌شود!
خلاصه که در کل توانایی‌های جسمانی‌ش کاملا قابل‌توجه است؛ فعلا هم از توانایی ذهنی‌ش خبر ندارم.
بعضی شب‌ها آن‌قدر دوست‌ش دارم که می‌خواهم شب‌ها بیدار بمونم بالا سرش و تا بلند شد بغلش کنم یا شیرش بدهم. گاهی عصرهایی که خوابیده است، دل‌م براش تنگ می‌شود و می‌روم بالا سرش و هی می‌گویم پس کی بیدار می‌شوی تو؟
ابروهای سیاه‌ش حالا پرتر شده است و پیوستگی وسط ابروها نمایان‌تر. گاهی کمی اخم می‌کند و فکر می‌کنم با این ابروهای پر مشکی که دارد، اگر اخمو باشد، دیگر حسابی دیدنی است.

باید از پاهایش بگویم. آخ از پاهاش؛ وقتی گذاشته‌مش روی سینه و شکم‌م و او هم دارد از سینه‌هایم عین یک کوه بالا می‌رود تا پیدای‌شان کند و مک بزند. من با دست‌هام پاهای‌ش را می‌گیرم و شست دست‌ها روی پاشنه پاهاش قرار می‌گیرد... وای که بهترین حس دنیا را دارد؛ این پاشنه‌های کوچک، نرم‌ترین سطح عالم است. توی زندگی‌ام نرم‌تر از این، چیزی را لمس نکرده‌ام... 

۱۳۸۹ مهر ۲, جمعه

رازهای مگو

آدم فقط باید خودش بچه به دنیا بیاورد و مادرش در این دوران در کنارش باشد تا بسیاری از رازهای خانوادگی زنانه را بشنود.
مثلا کی ممکن بود که من بشنوم که مادربزرگ‌م ازسی‌وپنج سالگی یائسه شده است یا اینکه اولین بارداری‌ش یک سه‌قلو بوده است که هشت‌ماهگی توی شکم‌ش مرده‌ند یا اینکه به دایی من چهارسال‌ونیم و به خاله‌ی من سه‌سال‌ونیم شیر داده است تا از پریودهای دردناک و طاقت‌فرساش و بارداری‌های دیگر جلوگیری کند؟
برخی موقعیت‌ها شرایطی فراهم می‌کند تا مادر آدم برای اولین بار خیلی چیزها را به زبان بیاورد!

۱۳۸۹ مهر ۱, پنجشنبه

پرستیدنی

وقتی شیرش را می‌خورد و چشم‌هاش را روی هم می‌گذارد و به خواب می‌رود، مثل خدایان می‌شود، مثل اسطوره‌ها، مثل الاهه‌ها.
اصلا تصویر دقیق‌ترش عین مجسمه‌های بوداست؛ وقتی که چشم‌هاش با آرامش روی صورت گِردش آرام گرفته‌اند و گوشه لب‌هاش یک نمه به پایین خم شده است و صورت‌ش یک حالت بی‌دغدغه بزرگ‌منشانه‌ای دارد.

۱۳۸۹ شهریور ۳۱, چهارشنبه

مردم‌داری

امروز رفتیم بیرون. توی مال دیدم که انگار دارد کلافه می‌شود از حالت خوابیده توی کالسکه. به حال نشسته درش آوردم. شروع کرد به دیدزدن دوروبر و با تعجب و دهن باز براندازکردن اطراف‌ش. دو تا خانوم پیر آمدند رد بشوند و تعجب کردند از اینکه این جوجه این‌قدر کوچولوست و توی کالسکه نشسته است. ایستادند و این جوجه اولین لبخندش را به کسانی که اصلا نمی‌شناسد، زد و آن دو تا را غرق ذوق کرد.
مروز اولین بار بود که بیرون برده بودم‌ش و بیدار بود. آن‌قدر از دیدن فضای جدید امروز حیرت‌زده بود که همه‌ش کله‌ش با چشم‌های گردشده‌ش درحال چرخیدن مداوم به اطراف و دیدزدن دنیایی بود که کمتر از یک‌ماهه که پا توی آن گذاشته است.
تا برسیم به مال، یک بار ایستاده وسط راه شیرش دادم. یک بار توی مال و یک بار هم جایی که داشتیم  ناهار می‌خوردیم. وقتی وایساده بودم و شیرش می‌دادم، خودم از خودم تعجب می‌کردم.

خلاصه بعد از چهارساعت‌ونیم آمدیم خانه و وقتی خواستم پوشک‌ش را عوض کنم، دیدم که آن‌قدر سنگین شده است و پر که تعجب کردم. آخر این بچه اصلا تحمل کثیفی را ندارد و تا جاش را خیس می‌کند یا گریه می‌کند یا نق می‌زند تا عوض‌ش کنم اما امروز نمی‌دانم از تعجب فضای جدید بود یا از چی که اصلا صداش درنیامد.

از امروز که رسیدم خانه، دارم از عشق لبریز می‌شوم. امروز نمی‌دانم چرا هی دقیقا این احساس عشق در من شروع به جوشش کرده است و فکر می‌کنم که دیوانه این موجود کوچک‌م؛ که این سه‌وجبی بیش از هر چیز دیگری در این دنیا به من لذت و شادمانی هدیه می‌کند.
تا به امروز دوست‌ش داشتم اما احساسی شبیه عشق را هنوز تجربه نکرده بودم.
امروز روز مهمی است. از دور به نزدیک آمد. به قلب‌م نزدیک‌تر شد و جوشش احساسات گرم را به‌ش در خودم دیدم.. 
چه توصیف‌کردن‌ش سخت است...

۱۳۸۹ شهریور ۲۸, یکشنبه

همه‌ی آدم‌هام در او

ٰ
دست‌ش را می‌آورد بالا بی‌هوا و یک‌باره همان‌جا روی هوا نگه‌ش می‌دارد؛ مثل فیلم‌هایی که یک‌باره زده باشی روی دکمه استاپ کنترل. یک‌دفعه همان‌جا با دست‌های روبه‌هوا استاپ می‌کند. چه‌قدر این حرکت شبیه یکی از حرکت‌های کمیک دست برادرم است.

بغض می‌کند. لب‌هاش راورمی‌چیند. دماغ‌ش را چین می‌دهد. گوشه‌های چشم‌ش رو به پایین می‌رود و ابروهاش سرازیر می‌شوند. ناراحت است و می‌خواهد که گریه را شروع کند. چه‌قدر این حرکت شبیه صورت بابام است؛ وقتی ناراحت می‌شد.

شیرش را که می‌خورد، باهاش حرف می‌زنم. چشماش را آرام تنگ می‌کند و به من نگاه می‌کند. هم‌زمان چینی به ابروهاش می‌دهد و سرش را ذره‌ای به یک سمت خم می‌کند. انگار که دارد فکر می‌کند و مهم‌ترین مسائل فلسفی دنیا را حل می‌کند یا زیر و بم من را بررسی می‌کند. چه‌قدر این حرکت شبیه نگاه‌های نیلوفر، دوست دوران مدرسه‌ام است.

هر حرکت و ادا و عکس‌العمل‌ش انگار یکی را در زندگی‌ام به یادم می‌آورد. یکی که عزیز بوده است و تصویرش به همراه مجموعه‌ای عکس از حرکات منحصربه‌فردش، توی ذهن من ثبت شده است. 
تصویرهای ذهنی من از آدم‌های مهم زندگی‌م، روی رفتار بچه‌م افتاده است؛ با حرکات لحظه‌به‌لحظه‌ش، فریم‌به‌فریم، هی تصاویر آدم‌های زندگی‌ام جلو چشم‌ام عقب و جلو می‌شوند.

۱۳۸۹ شهریور ۲۷, شنبه

دردش تو دل‌م

جیغ می‌زند وقتی می‌خواهد دست‌شویی کند. آن‌قدر درد می‌کشد که سیاه می‌شود از گریه و هر کاری می‌کنم آرام نمی‌گیرد.
به هق‌هق می‌افتد و نفس‌ش به شماره.
مستاصل می‌شوم. اشک‌هایم از بیچارگی سرازیر می‌شود و دلم آشوب می‌شود.
کم کم آرام می‌گیرد. می‌خوابانم‌ش. چشم‌های خسته و پف‌کرده‌اش رابه سمت من می‌چرخاند. مستقیم توی چشم‌هام نگاه می‌کند. مستقیم با نگاه قربان‌ش می‌روم.
لب‌ش به خنده باز می‌شود... و می‌گوید که غصه نخورم.
دل‌م می‌شکفد و اشک‌هام باز سرازیر می‌شود؛ این بار به ذوق و شادی.